بیاین قبل شروع افسانه ی امشب اینو بهتون بگم که جابلقا و جابلسا یه افسانهی ترسناک مثل یوکی-اونا نیستش. و خب بیشتر شبیه یه راز قدیمیه.
☆افسانهی جابلقا و جابلسا
خیلی خیلی قبلتر ازاینکه ادما از نقشه و قطب نما استفاده کنن.
حتی قبلتر از اینکه ادما همهی دنیا رو بشناسن،یه قصه بین مردم گوش به گوش میچرخید.
یه قصه درباره ی دوتا شهر..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆افسانهی جابلقا و جابلسا خیلی خیلی قبلتر ازاینکه ادما از نقشه و قطب نما استفاده کنن. حتی قبلتر از
دو تا شهر، که هیچکس نمیدونست دقیقا کجا هستن.
اسم یکیش« جابلقا» و اسم اون یکی«جابلسا» بود.
میگفتن جابلقا توی دورترین نقطهی شرق دنیاست. اونقدر دور که خورشید قبل از طلوع، اول به دیوارای اون شهر سلام میداد.
و جابلسا توی دورترین نقطهی غرب بود.جایی که آخرین پرتوهای خورشید اونجا خاموش میشه.
اما عجیبترین قسمت داستان این نبود...
عجیبترین قسمت این بود که هیچکس نمیتونست به اون دو تا شهر برسه.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
دو تا شهر، که هیچکس نمیدونست دقیقا کجا هستن. اسم یکیش« جابلقا» و اسم اون یکی«جابلسا» بود. میگفتن ج
خیلی از مسافرا برای یه مدت طولانی دنبال موقعیت اون دوتا شهر بودن.
دریانوردا، تاجرا، ماجراجوها و حتی پادشاها.
همه میخواستن این دو تا شهر افسانهای رو پیدا کنن.
اما هر بار یه اتفاق عجیبی میفتاد.
هرچه قدر جلوتر میرفتن، شهرا دورتر میشدن.
یجوری که انگار خودشون نمیخواستن پیدا شن.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
خیلی از مسافرا برای یه مدت طولانی دنبال موقعیت اون دوتا شهر بودن. دریانوردا، تاجرا، ماجراجوها و حتی
کمکم مردم شروع کردن به تعریف کردن داستانای عجیبتر.
میگفتن:«توی جابلقا و جابلسا زمان مثل دنیای ما حرکت نمیکنه»
ممکنه یه روز اونجا زندگی کنی...
و وقتی برگشتی، صد سال گذشته باشه.
بعضیا میگفتن:« مردم اون شهرا انسان نیستن.»
یعنی بهتره بگم دقیقا ادم نیستن اونا بیشتر شبیه موجوداتیین که همه چیزو میدونن.
گذشته، اینده یاحتی ارزوی ادما رو.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
کمکم مردم شروع کردن به تعریف کردن داستانای عجیبتر. میگفتن:«توی جابلقا و جابلسا زمان مثل دنیای ما
یه پیرمردی میگفتش که:
«جابلقا و جابلسا روی زمین نیستند.اونا بین دنیاها قرار دارن.»
هیچکس حرفشو نمیفهمید. اما اون توضیح داد:«فرض کن دنیا یه کتاب باشه. در این صورت ما فقط داخل یکی از صفحههای کتاب زندگی میکنیم و اما جابلقا و جابلسا...
لبههای کتابن.جایی که همهی صفحهها به هم میرسه و برای همین هرکسی نمیتونه بهشون برسه.»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یه پیرمردی میگفتش که: «جابلقا و جابلسا روی زمین نیستند.اونا بین دنیاها قرار دارن.» هیچکس حرفشو نمی
سالها بعد افسانه شکل عجیبی به خودش گرفت.مردم دیگر باور نداشتن این دو تا شهر واقعا شهر باشن.
بعضیا میگفتن:«جابلقا و جابلسا در حقیقت مکان نیستنو بیشتر شبیه حالتهای ذهنه.
جایی که آدم وقتی خودشو میشناسه به اون میرسه.یا مثلا وقتی حقیقتی رو پیدا میکنه که عمرشو برای فهمیدنش فدا کرده.»
برای همین تو بعضی قصه ها میگن:«هر ادمی یه بار توی زندگی به جابلقا یا جابلسا نزدیک میشه اما اکثر ادما متوجهش نمیشن.»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
سالها بعد افسانه شکل عجیبی به خودش گرفت.مردم دیگر باور نداشتن این دو تا شهر واقعا شهر باشن. بعضیا م
شاید وقتی یدفعه چیزی رو دربارهی خودت بفهمی..
شاید وقتی رویایی رو پیدا کنی که سالها گم کرده بودی..
شاید وقتی برای اولین بار بفهمی واقعا کی هستی..
و اینجاعه که افسانه ترسناک میشه البته نه به خاطر هیولاها یا ارواح.
فقط به خاطر یه سوال:«اگر واقعا جابلقا و جابلسا وجود داشته باشنو بتونی به اونا برسی آیا جرأت داری حقیقت کامل خودتو ببینی؟»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
شاید وقتی یدفعه چیزی رو دربارهی خودت بفهمی.. شاید وقتی رویایی رو پیدا کنی که سالها گم کرده بودی..
میگن هنوزم تو بعضی شبا، وقتی اسمون عجیبتر از همیشه به نظر میرسه و باد صدای عجیبی داره، مسافرای گمشده یه سری نور توی افق میبینن.
نه شبیه شهر.
نه شبیه ستاره.
... فقط یه سری نور اون دور دورا..
و بعضی از پیرمردا هنوز میگن:«هرکس تموم عمر دنبال جابلقا و جابلسا بگرده، شاید اخرش اونا رو پیدا کنه.اما بیشتر وقتا، چیزی که پیدا میکنه خود واقعیشه.»
بیاین قبول کنیم این افسانه بیشتر از اینکه درباره ی یه شهر باشه دربارهی جستوجوی آدما برای پیدا کردن خودشون تو این دنیای عجیبه.
ولی خب کسی چه میدونه🤷🏻♀️
<☆مجتمعِ عجیبناک~
☆افسانهی جابلقا و جابلسا خیلی خیلی قبلتر ازاینکه ادما از نقشه و قطب نما استفاده کنن. حتی قبلتر از
برای اینکه چندتا عکس درست حسابی از این قصه پیدا کنم خودمو شرحه شرحه کردم ولی ظاهرا هیچ چیز جالبی وجود نداره💔
*خلاصه که اگه چیزی گیر اوردین واسم بفرستین🙏🏻*
میگم یه چیزی کسی میدونه پرسیجکسون رو از چه نشری بخونم؟
و اینکه جلد ۶ از نشر آناناس ترجمه میشه؟:)
--
من از نشر اناناس خوندم
مگه جلد شیشم دارهه؟ 🐥