eitaa logo
<☆مجتمعِ عجیبناک~
108 دنبال‌کننده
195 عکس
80 ویدیو
0 فایل
مواظب باشین منقرض نشید! https://abzarek.ir/service-p/msg/4305150
مشاهده در ایتا
دانلود
دیروز روز خیلی بامزه ای تو مدرسه بود🐥✨
<☆مجتمعِ عجیبناک~
دیروز روز خیلی بامزه ای تو مدرسه بود🐥✨
بعد از یک ساعتو نیم سر کلاس موندن اومدم کیک بخورم و همزمان دیدم دو تا مگس هم علاقه دارن کیک بخورن:)))))
<☆مجتمعِ عجیبناک~
بعد از یک ساعتو نیم سر کلاس موندن اومدم کیک بخورم و همزمان دیدم دو تا مگس هم علاقه دارن کیک بخورن:))
زنگ بعدیشم که اومدم از اقاهه چیپس بگیریم ولی چیپسه مزه ی کارتن و تمام خوراکی های توی بوفه ی مدرسه رو میدا--
به عنوان کسی که امروز ده ساعت درس خونده زیادی انرژی دارم🙏🏻 *برداشتن قلابو کاموا*
<☆مجتمعِ عجیبناک~
به عنوان کسی که امروز ده ساعت درس خونده زیادی انرژی دارم🙏🏻 *برداشتن قلابو کاموا*
*گذاشتن قلابو کاموا رو میز* میخواستم برم استراحت کنم که یادم افتاد بیستو شیش تا تست فیزیکی که نوری جان به عنوان مشق شب داده رو هنوز ننوشت--
نیکولا نیستم اگه امشب افسانه نذارم
بشینین واستون قصه بگم✨
هیچ‌وقت اسممو صدا نزن... یه جاده‌ی باریکی از بین جنگل میگذشتو اونقدر ساکت بود که حتی صدای باد هم نمیتونست شاخه‌ ی درختی رو تکون بده. نیمه شب بود.. پسری که از روستا برمی‌گشت، یدفعه صدایی شنید.. خیلی آروم... انگار یه نفر داشت اسمشو اروم زمزمه میکرد. «...رِن..» رن وایسادوپشت سرشو نگاه کرد ولی کسیو ندید و دوباره راه افتاد. چند قدم رفت که باز اون صدا رو شنید: «رن..» این بار صدا نزدیکتر شده بود. رن لبخند زدو باخودش گفت:«حتما یکی از دوستامه که داره سربه‌سرم می‌ذاره.» *:)))))))* برگشت ولی فقط تونست مه زیادی که تو جنگله و درختایی که انگار داشتن نگاش می‌کردنو ببینه. دلش شور افتادو شروع کرد به تندتر راه رفتن اما هرچقدر تندتر می‌رفت صدا هم بهش نزدیکتر می‌شد. «رن..» «رن..» «رن...» تا اینکه دیگه احساس کرد که نفس یه نفر پشت گردنشه اما جرئت نکرد برگرده. پیرزنای روستا همیشه می‌گفتند:«اگر شب، کسی اسمتو توی جنگل صدا زد، جواب نده... چون ممکنه اون صدا، صاحب اسم تو نباشد.» رن تموم راه باقی مونده رو دوییدو وقتی به خونش رسید درو بست. نفسش بند اومده بود.. فکر کرد تموم شده. اما همون لحظه از زیر تختش صدایی اومد. خیلی آروم. همون صدا. «رن...» صبح روز بعد، مامانش هرچقدر صداش زد جوابی نشنید. وقتی وارد اتاق شد تخت مرتب بودو پنجره بسته بود. اما خبری از رن نبود انگار هیچ‌وقت کسی اونجا زندگی نکرده بود. نه لباسی.. نه عکسی و نه حتی کسایی که توی روستا بودن اونو یادشون نمیومد:((( فقط پیرزن دهکده، زیر لب گفت:«باز هم یه اسم دیگه رو با خودش برد...»