(ایام ربیع است)
ایام ربیع است و لب یار به جام است
این باده حلال است و گهی نیز حرام است
در خطه ی ما درس سراسر همه عشق است
هر حرف از آن درس، بدان، خیر کلام است
هر کس که در این خطه شود خواب ندارد
خرخوانی او بر سر هر درس به کام است
آن کس که خراب است سر درس به خواب است
با اینکه در آغاز و ختامش به قیام است
استاد ندانست چه گوید که پسندد
سامع که ندانست که این درس کدام است
آسوده بخوابید که در خطه ی ما خواب
در درس شود ماَمن هر صلح و سلام است
ای کاش که هر ترم به کوتاهی عمر است
تا اینکه بدانیم، سرآغاز، ختام است
حسن بشیر
در راه تهران قم
دوم مهر ۱۴۰۴
(طرفداری نبود)
چشمهایم شرم دارد، اشکها جاری نبود
خنجر مژگان من، در مردمک، کاری نبود
قلب چون شمعی درون آتش آن چشم سوخت
گر چه روح شعله ها در شمع تن، جاری نبود
در سحر گفتم که پا خیزم، درونم خسته بود
پای عزمم بود، اما قدرت کاری نبود
گل کنار خار می خواهم درون باغ خویش
گل چو پیدا گشت، همراهش ولی، خاری نبود
عاشقان در حسرت غم، خنده بر لب داشتند
گر چه در آغوش غم، با عشق، غمخواری نبود
عارفان از معرفت، علم عیان می خواستند
علم اما از دل پنهانیش عاری نبود
در تمام عمر خود، بودم پذیرا، با یقین
گر چه در اعماق وجدان، باز هم، آری نبود
حس ظن عالمی بر دوش من پیدا ولی
چشم خود چون باز می کردم، طرفداری نبود
حسن بشیر
10 مهر 1404
(چه سود؟)
گوش خر را چون کشیدم. عوعو سگ شد بلند
موی خرسی را بکندم، فُک دهانش را گشود
پای موری را شکستم، کفتری از جا پرید
اشک های گربه ها، از غصه ها، گردید رود
بوسه بر فیلی زدم، شیری زبانش را برید
گوسفندی را بغل کردم، دل من را ربود
شب نخوابیدم ز دعواهای مرغان حیات
صبح آواز خروس آمد، ولی آشفته بود
جوجه تیغی داشت می خوارید خود را بی هدف
در عوض یک گورخر، می کرد اظهار وجود
جغدِ بیچاره، صدای خویش را آهسته کرد
تا بخوابد، مدعی، اندر قیام و در قعود
با غروری داشت طاووسی، قدم می زد ولی
کرد شاهینی برای خوردنش عزم فرود
روبه مکار، در سر داشت مکری می کشید
در خیالش، لاک پشتی، می فرستادش درود
هدهد هندی، زبانش را برید اما نگفت
علت آن را، که می ترسید از خشم عنود
آهوی دشت ندانم در کجا شاخش شکست
چون که باور داشت، از روباهیان، صدها وعود
لک لکی، پای خودش را می برید از فرط ترس
مار بی پا، گشت، از بی پائیش، کلی حسود
له نمودم بی غرض در زیر پا موری که بود
پر تلاش، اما، نمی دانست، می میرد چه زود
شیهه ی اسبی شنیدم، گربه ای ترسید و رفت
دیدم اما چون رسید، اینجا، صدایش گشت دود
دارکوبی داشت با منقار خود عکسی غریب
می کشید، اما ندانستم که باشد یادبود
آخرش گفتم که باداباد، جیبی را زدم
یک پشیزی داشت، اما آیفونش می سرود
آن طرف دیدم که استادی تکانی داد دست
ریشخندی زد به کارم، یعنی ای بابا چه سود؟
حسن بشیر
11 مهر 1404
(احقر است)
خواب خرگوش است، یا خواب خر است
هر کدام خوانی، همانا، بهتر است
ملتی بیدار، برخی نصف خواب
عده ای هم خوابشان، زیباتر است
قدرتی داریم، بعضی منکر اند
قدرت از ما بهترآنها، برتر است
بوی عطر گل نمی خواهند لیک
عطر برتر پیش آنها عنبر است
نام حیوانات را گر بشمری
نام اینان، بی تأمل، احقر است
حسن بشیر
17 مهر 1404
(شک ندارم)
شک ندارم که هوا سرد است، اما با صفا است
در جوانمردّی خود، مرد است، بی چون و چرا است
شک ندارم، عشق افسانه است، اما عاشقی
در میان عاشقان، مرهون حسی با وفا است
شک ندارم، درسِ بی استاد، جهلی آشکار
گر نباشد آنکه می آموخت، خود، عالم نماست
شک ندارم، انکه می داند، نمی داند که او
هر چه داند، گر چه می داند، و لیکن بی بهاست
شک ندارم، در حقیقت، سرّ عالم شد نهان
گر چه در عالم، حقیقت، سرّ پنهان خدا است
شک ندارم، گاه می میریم اما زندگی
همچنان جاری است، در هر مردنی، بی انتهاست
شک ندارم، مدعی، حیران ز رسم روزگار
انکه خوب خوب باشد، گاه کارش نابجاست
شک ندارم، ادعای پاک بودن، سخت هست
مرزهای پاک و ناپاکی، برای ما، کجاست؟
شک ندارم، راست گفتن، در کنار هر دروغ
بهترین کار است، اما گاه گاهی افترا است
شک ندارم، آخرت، نزدیک، اما مردمان
در کنار زندگی، خواهان عمری، با بقا است
شک ندارم، شک ره علم است، اما پیش از آن
راه شک تا علم، مدیون وجود رهنما است
شک ندارم، آنچه گفتم، باز می گویم ولی
گاه رازش آشکار و گاه هم اندر خفا است
شک ندارم که ز شعرم دل من خونین است
گر چه هر بیت، نماد دل غمگین شما است
حسن بشیر
21 مهر ماه 1404
(آن فرخنده پیروزی)
دلا تا این نفس تازه است، دلها زنده خواهد شد
به روز حادثه، عشق نهان، فرخنده خواهد شد
اگر شمشیرها، آخته بر ما، می شود باران
بدان، هر گوشه از این سرزمین برنده خواهد شد
زمین و آسمان، چشمی است می گردد در این میدان
که بر عمق رشادتها چنان بیننده خواهد شد
هزاران مرد و زن هستند، سربازان روح الله
که هر یک در مصاف دشمنان، فرمانده خواهد شد
دلا مشتاق روزی شو که شمسیر علی شاید
اگر میدان مهیا شد، در آن زیبنده خواهد شد
دلا هرگز مدان دور است آن فرخنده پیروزی
نظام مهدوی آن روزها پاینده خواهد شد
حسن بشیر
22 مهر 1404
با سلام و احترام
سایت بشیر وب نما به هوش مصنوعی متصل است.
http://bashirwebnama.ir
(داستان موی سر)
رفته بودم دکتری کز من، بسی بیمارتر
من کچل بودم و او از من، همی، بسیارتر
صد عدد مو داشتم در سر، ولی او بر سرش
کمتر از پنجاه مو، یعنی ز من، کم بارتر
گفت کارت چیست؟ گفتم من معلم بوده ام
گفت زین باب است، موی تو ز تو بیکارتر
گفتمش ربطی میان کار و مو هم داشتیم
گفت مثل ربط باد و بوی هر مودارتر
گفتمش داروی بی مویی سفارش می کنی
تا شود موی من از هر سیخکی، بیدارتر
گفت موهای سرت اکنون کفایت می کنند
اینچنین سر، از برای دلبران، دلدارتر
طاسی سر، مستی موها است در سرهای مست
چون برقص آیند، طاسی می شود خمّارتر
گر چه این ایام، طاسی شیوه ی مردانگی است
ریش، جای موی سر، گردیده، چون سردارتر
من خودم موهای خود کندم که سر بی مو شود
در سر بی مو، شود زیبایی ام، پُربارتر
گفت و گفت از خوبی طاسی که وسواسم گرفت
تا رها گردم ز چندین موی بی مقدارتر
موی ریش و موی سر، یا ناکجا، گر شد جدا
از تو، می گردی در این بی قدرتی پُر کارتر
موی خود را کن رها، موهای دیگر را بچسب
کز سر هر خوبرویی، می شود کشدارتر
کاش دارویی بیابم، در چنین ایام سخت
تا شود موهای هر انسان، ز سر، فرارتر
حل مشکل می شود، ارشادِ بی گشت و گذار
می شود، از بابت فرهنگ ما، هشیارتر
از مطبّش پا برون بگذاشتم، با حال خوب
دیدم اما در خیابان، مو شده گلدارتر
در گذشته، مو اگر، در قاب خود، آزاد بود
در زمان حال، با بی قابیش، رودارتر
در عجب گشتم، چرا می گفت، طاسی بهتر است
با سران طاس، می گردیم بی آزارتر
در سرای خانه، خود را، باز زندانی کنم
تا شود جانم رها، در زندگی مختارتر
حسن بشیر
2 آبان 1404
(وحدت اضداد)
تا جهان آباد گردد، کار ما آباد نیست
گر خرابی هست، از آباء و از اجداد نیست
خوبی ما با شمارش نیست با کیفیت است
اجرکار نیک کردن در خور اعداد نیست
قدرت افراد در جمع است، وحدت راه آن
عزت کشور بدون تک تک افراد نیست
در عدالت راه و رسم زندگی تغییر کرد
بی عدالت، هر چه تغییر است، جز بیداد نیست
ظلم در تاریخ ما کم نیست، اکنون را بیاب
گر چه کار ما کم از فرعون، یا شداد نیست
این دهان بسته است، جز با خویشتن حرفی نبود
عمر ما با اینچنین وضعی، بجز فریاد نیست
وحدت عالم، به یکسانی نمی گردد عیان
در نهان قدرتش، جز وحدت اضداد نیست
آنکه تدبیری ندارد، بردگی او را سزاست
آنکه با تدبیر باشد، هرگز او، منقاد نیست
حسن بشیر
۷ آبان ۱۴۰۴
(در سکوتم تا ابد)
دست من بر دامنت کوتاه باشد یا بلند
عشق تسلیم است، گر داری، بگو آیا به چند
حرص من کمتر ز چشم تو نباشد گر چه من
می پسندم چشم آن یاری که شد مشکل پسند
طعم لذت از لبت پیدا است، با تسبیح ذکر
می زداید ذکر تو، رفتارهای ناپسند
با تو بودن بخت می خواهد که گاهی نیست یار
یار می جوید مرا، گر داشتم بخت بلند
بر سرم دستی اگر باشد، یقین دانم که عشق
عاشقی را می کند در هر سرائی، سربلند
پای رفتن نیست، کوی ات، دست و پا را بسته است
دل نداند دستبند تو، چرا شد پای بند
در خرید گفته هایت، در سکوتم تا ابد
یک جهان آسوده گشتم زین خرید سودمند
حسن بشیر
۷ آبان ۱۴۰۴
(طنز ماه آبان)
از وصال عاشقی، هجران، نصیبم گشته است
دوری از حوران و از غلمان، نصیبم گشته است
هر کسی فرمان برش یاری که دلخواه وی است
از برایم یار نافرمان، نصیبم گشته است
در عروسی کاسه و بشقاب بی اندازه بود
از عروسم لیک یک فنجان، نصیبم گشته است
از خجالت آب می گشتم، ولی آبی نبود
یار سیراب از عطش، عطشان، نصیبم گشته است
در صفات خویشتن کوهی ز کاهی ساختم
چون بخود می آمدم، هذیان، نصیبم گشته است
هر کسی با هدیه ای در پیش یارم می نشست
قسمتم جوراب و یک تنبان، نصیبم گشته است
خنده ها تا آسمان می رفت از فرط خوشی
از وی اما غرّش چشمان، نصیبم گشته است
یک نفر از خوروی چینی، فغان سر داد و گفت
چون بدون تایر و فرمان، نصیبم گشته است
یک نفر دیگر خریدی داشت عیناً مثل او
گفت بی هر نام و هر عنوان، نصیبم گشته است
یک نفر نالید، با لحنی پر از دردی عمیق
من تویوتا خواستم، نیسان نصیبم گشته است
پیرمردی بود دنیا دیده ای در جمع ما
گفت شکر حق، خری لنگان، نصیبم گشته است
+++++
از نصیب این جهان، گفتم نصیبی باز هست
حسرت دنیا از این و آن، نصیبم گشته است
باد کولر آرزو کردم که عطر آگین شود
باد هر همسایه از دالان، نصیبم گشته است
در ترازی های جیبم ناترازی شد پدید
شکر حق بی پولی ارزان، نصیبم گشته است
دولت یار است و باید سر فرود آرم به دوست
چون فرود آمد، سر از دامان، نصیبم گشته است
باز می گویم که خوشحالم که عاشق نیستم
از سرای عاشقان، افغان، نصیبم گشته است
مدعی می گفت، ما در قله ها گم گشته ایم
گفتمش از بهر من، حرمان، نصیبم گشته است
من نه از فصل بهار و از خزان و گرم و سرد
بهره ای بردم، جز از آبان، نصیبم گشته است
حسن بشیر
13 آبان 1404
(راحت یک لحظه)
کاش خود را پیش خود، همراز و همراه خودم
دیده بودم، تا گشایم چشم در راه خودم
خویشتن را دیده بودم لیک در عصر سیاه
رنگها تغییر می کردند با جاه خودم
رنجها خستند از من، من از آنها تا کنون
آه ها هم در عذابی سخت از آه خودم
راحت یک لحظه ی من حسرت یک عمر بود
کار هم عمری است افتاده است در چاه خودم
قدرت سرباز در شطرنج عالم دیدنی است
آنچه پیدا بود نیرو نیست در شاه خودم
گر رقیبم پا نهد بر قبر من با چشم باز
خویش را می دید عمری بود در راه خودم
حسن بشیر
۲۳ ابان ۱۴۰۴