با سلام و احترام
سایت بشیر وب نما به هوش مصنوعی متصل است.
http://bashirwebnama.ir
(داستان موی سر)
رفته بودم دکتری کز من، بسی بیمارتر
من کچل بودم و او از من، همی، بسیارتر
صد عدد مو داشتم در سر، ولی او بر سرش
کمتر از پنجاه مو، یعنی ز من، کم بارتر
گفت کارت چیست؟ گفتم من معلم بوده ام
گفت زین باب است، موی تو ز تو بیکارتر
گفتمش ربطی میان کار و مو هم داشتیم
گفت مثل ربط باد و بوی هر مودارتر
گفتمش داروی بی مویی سفارش می کنی
تا شود موی من از هر سیخکی، بیدارتر
گفت موهای سرت اکنون کفایت می کنند
اینچنین سر، از برای دلبران، دلدارتر
طاسی سر، مستی موها است در سرهای مست
چون برقص آیند، طاسی می شود خمّارتر
گر چه این ایام، طاسی شیوه ی مردانگی است
ریش، جای موی سر، گردیده، چون سردارتر
من خودم موهای خود کندم که سر بی مو شود
در سر بی مو، شود زیبایی ام، پُربارتر
گفت و گفت از خوبی طاسی که وسواسم گرفت
تا رها گردم ز چندین موی بی مقدارتر
موی ریش و موی سر، یا ناکجا، گر شد جدا
از تو، می گردی در این بی قدرتی پُر کارتر
موی خود را کن رها، موهای دیگر را بچسب
کز سر هر خوبرویی، می شود کشدارتر
کاش دارویی بیابم، در چنین ایام سخت
تا شود موهای هر انسان، ز سر، فرارتر
حل مشکل می شود، ارشادِ بی گشت و گذار
می شود، از بابت فرهنگ ما، هشیارتر
از مطبّش پا برون بگذاشتم، با حال خوب
دیدم اما در خیابان، مو شده گلدارتر
در گذشته، مو اگر، در قاب خود، آزاد بود
در زمان حال، با بی قابیش، رودارتر
در عجب گشتم، چرا می گفت، طاسی بهتر است
با سران طاس، می گردیم بی آزارتر
در سرای خانه، خود را، باز زندانی کنم
تا شود جانم رها، در زندگی مختارتر
حسن بشیر
2 آبان 1404
(وحدت اضداد)
تا جهان آباد گردد، کار ما آباد نیست
گر خرابی هست، از آباء و از اجداد نیست
خوبی ما با شمارش نیست با کیفیت است
اجرکار نیک کردن در خور اعداد نیست
قدرت افراد در جمع است، وحدت راه آن
عزت کشور بدون تک تک افراد نیست
در عدالت راه و رسم زندگی تغییر کرد
بی عدالت، هر چه تغییر است، جز بیداد نیست
ظلم در تاریخ ما کم نیست، اکنون را بیاب
گر چه کار ما کم از فرعون، یا شداد نیست
این دهان بسته است، جز با خویشتن حرفی نبود
عمر ما با اینچنین وضعی، بجز فریاد نیست
وحدت عالم، به یکسانی نمی گردد عیان
در نهان قدرتش، جز وحدت اضداد نیست
آنکه تدبیری ندارد، بردگی او را سزاست
آنکه با تدبیر باشد، هرگز او، منقاد نیست
حسن بشیر
۷ آبان ۱۴۰۴
(در سکوتم تا ابد)
دست من بر دامنت کوتاه باشد یا بلند
عشق تسلیم است، گر داری، بگو آیا به چند
حرص من کمتر ز چشم تو نباشد گر چه من
می پسندم چشم آن یاری که شد مشکل پسند
طعم لذت از لبت پیدا است، با تسبیح ذکر
می زداید ذکر تو، رفتارهای ناپسند
با تو بودن بخت می خواهد که گاهی نیست یار
یار می جوید مرا، گر داشتم بخت بلند
بر سرم دستی اگر باشد، یقین دانم که عشق
عاشقی را می کند در هر سرائی، سربلند
پای رفتن نیست، کوی ات، دست و پا را بسته است
دل نداند دستبند تو، چرا شد پای بند
در خرید گفته هایت، در سکوتم تا ابد
یک جهان آسوده گشتم زین خرید سودمند
حسن بشیر
۷ آبان ۱۴۰۴
(طنز ماه آبان)
از وصال عاشقی، هجران، نصیبم گشته است
دوری از حوران و از غلمان، نصیبم گشته است
هر کسی فرمان برش یاری که دلخواه وی است
از برایم یار نافرمان، نصیبم گشته است
در عروسی کاسه و بشقاب بی اندازه بود
از عروسم لیک یک فنجان، نصیبم گشته است
از خجالت آب می گشتم، ولی آبی نبود
یار سیراب از عطش، عطشان، نصیبم گشته است
در صفات خویشتن کوهی ز کاهی ساختم
چون بخود می آمدم، هذیان، نصیبم گشته است
هر کسی با هدیه ای در پیش یارم می نشست
قسمتم جوراب و یک تنبان، نصیبم گشته است
خنده ها تا آسمان می رفت از فرط خوشی
از وی اما غرّش چشمان، نصیبم گشته است
یک نفر از خوروی چینی، فغان سر داد و گفت
چون بدون تایر و فرمان، نصیبم گشته است
یک نفر دیگر خریدی داشت عیناً مثل او
گفت بی هر نام و هر عنوان، نصیبم گشته است
یک نفر نالید، با لحنی پر از دردی عمیق
من تویوتا خواستم، نیسان نصیبم گشته است
پیرمردی بود دنیا دیده ای در جمع ما
گفت شکر حق، خری لنگان، نصیبم گشته است
+++++
از نصیب این جهان، گفتم نصیبی باز هست
حسرت دنیا از این و آن، نصیبم گشته است
باد کولر آرزو کردم که عطر آگین شود
باد هر همسایه از دالان، نصیبم گشته است
در ترازی های جیبم ناترازی شد پدید
شکر حق بی پولی ارزان، نصیبم گشته است
دولت یار است و باید سر فرود آرم به دوست
چون فرود آمد، سر از دامان، نصیبم گشته است
باز می گویم که خوشحالم که عاشق نیستم
از سرای عاشقان، افغان، نصیبم گشته است
مدعی می گفت، ما در قله ها گم گشته ایم
گفتمش از بهر من، حرمان، نصیبم گشته است
من نه از فصل بهار و از خزان و گرم و سرد
بهره ای بردم، جز از آبان، نصیبم گشته است
حسن بشیر
13 آبان 1404
(راحت یک لحظه)
کاش خود را پیش خود، همراز و همراه خودم
دیده بودم، تا گشایم چشم در راه خودم
خویشتن را دیده بودم لیک در عصر سیاه
رنگها تغییر می کردند با جاه خودم
رنجها خستند از من، من از آنها تا کنون
آه ها هم در عذابی سخت از آه خودم
راحت یک لحظه ی من حسرت یک عمر بود
کار هم عمری است افتاده است در چاه خودم
قدرت سرباز در شطرنج عالم دیدنی است
آنچه پیدا بود نیرو نیست در شاه خودم
گر رقیبم پا نهد بر قبر من با چشم باز
خویش را می دید عمری بود در راه خودم
حسن بشیر
۲۳ ابان ۱۴۰۴
(جنگها با نفس خود دارم)
جنگها با نفس خود دارم، در این فریادها
تا بماند جنگ من، با خویشتن، در یادها
مرگ، پایانی است بر جنگی که آغازش نبود
شکر باید کرد حق را، با چنین امدادها
با خودم گفتم چرا اینگونه با من می کنی
گفت آیا جز تو با خود هست در رخدادها؟
من توأم، خود را اگر دانی مرا خواهی شناخت
اول دانائیت، فهم تو از اضدادها
گفتمش ما را رها کن، عهد ما بگسسته است
گفت در من هست، امّا، جانِ استعدادها
گفتمش در عالم تکوین حرفی مانده است؟
گفت در آن سوی مرز تو است، بی تعدادها
گفتمش در عدل ما، ظلمی نهان را دیده ام
گفت هرگز نیست با هر عدل جز بیدادها
گفتمش دیگر سخن تاب چنین معنا نداشت
گفت هر حرفی که گفتی می رود بر بادها
حسن بشیر
۲۴ آبان ۱۴۰۴
(مرا آسوده خاطر کن)
نمی جویم در این شب، من، بجز دریای چشمانت
که شاید لحظه ای باشم، من دیوانه، مهمانت
خبر دارم که می آیی، بدون ناز، چون باران
و حاصلخیر می گردد دل عالم ز بارانت
مرا آسوده خاطر کن، که خاطرخواه من باشی
به روزی کان ندا آید که گرد آیند مردانت
شبم تا هر سحر بی یاد تو روشن نمی گردد
خوش آن روزی که صبح اش زنده می گردد به فرمانت
زمین و آسمان طاقت ندارد دوری رویت
کجا طاقت کنند از دوریت ای دوست، یارانت
حسن بشیر
شنبه- 15-10-1397
انتشار مقاله:
مرور نظام مند مطالعات حکمرانی راهبردی هوشمصنوعی
حسن بشیر و محمدجواد راوی
لینک مطالعه مقاله:
https://bashirwebnama.ir
(آنکه مردم را نمی بیند)
علم ما کوه است، اما بیشتر از کاه نیست
جایگاهش گر چه بالا هست، گاهی جاه نیست
گر به جهل خویشتن هرگز نداری اعتراف
هر قدم برداشتی، بیهوده و در راه نیست
هر کسی با تو نباشد، همره و یار و رفیق
شاید او در راه باشد، غافل و گمراه نیست
دردها گاهی نهان هستند، اما در مسیر
آنکه بارش بیشتر، گهگاه با هر آه نیست
خامُشی باید گزید، آنجا که حرف هر سخن
رمز و رازش گر ندانستی، چنان بیراه نیست
از "بشیر" این نکته را بر صفحه ی دل نقش کن
آنکه مردم را نمی بیند، زخود آگاه نیست
حسن بشیر
13 آذر 1404
(فاطمه، فاطمه است)
روز میلاد حضرت زهراست
آن که او مظهر وجود خداست
عرش در زیر پای او مفروش
فرش با عشق او چنین زیباست
علّت خلقت جهان باشد
و جهان با وجود او برپاست
صورت و سیرتش مثال خدا
و وجودش حقیقتی یکتاست
او بهشت مجسّم توحید
که نشانش به نام یا زهراست
معنی وحی و باطن قران
کوثر جاری حقیقت هاست
فاطمه فاطمه است بی تردید
او وجودی همیشه بی همتاست
سخنم چون به نام او بشکفت
واژه هایش همیشه پرمعناست
حسن بشیر