(طنز ماه آبان)
از وصال عاشقی، هجران، نصیبم گشته است
دوری از حوران و از غلمان، نصیبم گشته است
هر کسی فرمان برش یاری که دلخواه وی است
از برایم یار نافرمان، نصیبم گشته است
در عروسی کاسه و بشقاب بی اندازه بود
از عروسم لیک یک فنجان، نصیبم گشته است
از خجالت آب می گشتم، ولی آبی نبود
یار سیراب از عطش، عطشان، نصیبم گشته است
در صفات خویشتن کوهی ز کاهی ساختم
چون بخود می آمدم، هذیان، نصیبم گشته است
هر کسی با هدیه ای در پیش یارم می نشست
قسمتم جوراب و یک تنبان، نصیبم گشته است
خنده ها تا آسمان می رفت از فرط خوشی
از وی اما غرّش چشمان، نصیبم گشته است
یک نفر از خوروی چینی، فغان سر داد و گفت
چون بدون تایر و فرمان، نصیبم گشته است
یک نفر دیگر خریدی داشت عیناً مثل او
گفت بی هر نام و هر عنوان، نصیبم گشته است
یک نفر نالید، با لحنی پر از دردی عمیق
من تویوتا خواستم، نیسان نصیبم گشته است
پیرمردی بود دنیا دیده ای در جمع ما
گفت شکر حق، خری لنگان، نصیبم گشته است
+++++
از نصیب این جهان، گفتم نصیبی باز هست
حسرت دنیا از این و آن، نصیبم گشته است
باد کولر آرزو کردم که عطر آگین شود
باد هر همسایه از دالان، نصیبم گشته است
در ترازی های جیبم ناترازی شد پدید
شکر حق بی پولی ارزان، نصیبم گشته است
دولت یار است و باید سر فرود آرم به دوست
چون فرود آمد، سر از دامان، نصیبم گشته است
باز می گویم که خوشحالم که عاشق نیستم
از سرای عاشقان، افغان، نصیبم گشته است
مدعی می گفت، ما در قله ها گم گشته ایم
گفتمش از بهر من، حرمان، نصیبم گشته است
من نه از فصل بهار و از خزان و گرم و سرد
بهره ای بردم، جز از آبان، نصیبم گشته است
حسن بشیر
13 آبان 1404
(راحت یک لحظه)
کاش خود را پیش خود، همراز و همراه خودم
دیده بودم، تا گشایم چشم در راه خودم
خویشتن را دیده بودم لیک در عصر سیاه
رنگها تغییر می کردند با جاه خودم
رنجها خستند از من، من از آنها تا کنون
آه ها هم در عذابی سخت از آه خودم
راحت یک لحظه ی من حسرت یک عمر بود
کار هم عمری است افتاده است در چاه خودم
قدرت سرباز در شطرنج عالم دیدنی است
آنچه پیدا بود نیرو نیست در شاه خودم
گر رقیبم پا نهد بر قبر من با چشم باز
خویش را می دید عمری بود در راه خودم
حسن بشیر
۲۳ ابان ۱۴۰۴
(جنگها با نفس خود دارم)
جنگها با نفس خود دارم، در این فریادها
تا بماند جنگ من، با خویشتن، در یادها
مرگ، پایانی است بر جنگی که آغازش نبود
شکر باید کرد حق را، با چنین امدادها
با خودم گفتم چرا اینگونه با من می کنی
گفت آیا جز تو با خود هست در رخدادها؟
من توأم، خود را اگر دانی مرا خواهی شناخت
اول دانائیت، فهم تو از اضدادها
گفتمش ما را رها کن، عهد ما بگسسته است
گفت در من هست، امّا، جانِ استعدادها
گفتمش در عالم تکوین حرفی مانده است؟
گفت در آن سوی مرز تو است، بی تعدادها
گفتمش در عدل ما، ظلمی نهان را دیده ام
گفت هرگز نیست با هر عدل جز بیدادها
گفتمش دیگر سخن تاب چنین معنا نداشت
گفت هر حرفی که گفتی می رود بر بادها
حسن بشیر
۲۴ آبان ۱۴۰۴
(مرا آسوده خاطر کن)
نمی جویم در این شب، من، بجز دریای چشمانت
که شاید لحظه ای باشم، من دیوانه، مهمانت
خبر دارم که می آیی، بدون ناز، چون باران
و حاصلخیر می گردد دل عالم ز بارانت
مرا آسوده خاطر کن، که خاطرخواه من باشی
به روزی کان ندا آید که گرد آیند مردانت
شبم تا هر سحر بی یاد تو روشن نمی گردد
خوش آن روزی که صبح اش زنده می گردد به فرمانت
زمین و آسمان طاقت ندارد دوری رویت
کجا طاقت کنند از دوریت ای دوست، یارانت
حسن بشیر
شنبه- 15-10-1397
انتشار مقاله:
مرور نظام مند مطالعات حکمرانی راهبردی هوشمصنوعی
حسن بشیر و محمدجواد راوی
لینک مطالعه مقاله:
https://bashirwebnama.ir
(آنکه مردم را نمی بیند)
علم ما کوه است، اما بیشتر از کاه نیست
جایگاهش گر چه بالا هست، گاهی جاه نیست
گر به جهل خویشتن هرگز نداری اعتراف
هر قدم برداشتی، بیهوده و در راه نیست
هر کسی با تو نباشد، همره و یار و رفیق
شاید او در راه باشد، غافل و گمراه نیست
دردها گاهی نهان هستند، اما در مسیر
آنکه بارش بیشتر، گهگاه با هر آه نیست
خامُشی باید گزید، آنجا که حرف هر سخن
رمز و رازش گر ندانستی، چنان بیراه نیست
از "بشیر" این نکته را بر صفحه ی دل نقش کن
آنکه مردم را نمی بیند، زخود آگاه نیست
حسن بشیر
13 آذر 1404
(فاطمه، فاطمه است)
روز میلاد حضرت زهراست
آن که او مظهر وجود خداست
عرش در زیر پای او مفروش
فرش با عشق او چنین زیباست
علّت خلقت جهان باشد
و جهان با وجود او برپاست
صورت و سیرتش مثال خدا
و وجودش حقیقتی یکتاست
او بهشت مجسّم توحید
که نشانش به نام یا زهراست
معنی وحی و باطن قران
کوثر جاری حقیقت هاست
فاطمه فاطمه است بی تردید
او وجودی همیشه بی همتاست
سخنم چون به نام او بشکفت
واژه هایش همیشه پرمعناست
حسن بشیر
الگوی مفهومي ارزيابي فرهنگي- اخلاقي راه حلهاي فناوري اطلاعات
در سایت
https://bashirwebnama.ir
باید سجده شکر کرد برای حضور مردمی در روز بزرگ در ۲۲ بهمن
تیری به قلب دشمن، این جمع بی شمارش
در هر قدم خدا را، دیدیم، در نگارش
رهبر نگاه خود را، بر قلب مردم انداخت
هر یک فدایی او، گردید، بی سفارش
حسن بشیر
۲۲ بهمن ۱۴۰۴
درسهایی در تحلیل گفتمان (درس اول و دوم)
دیدگاه فوکو و فرکلاف
https://bashirwebnama.ir