eitaa logo
ونلوپی
21 دنبال‌کننده
519 عکس
30 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پشت در یک اتاق قدیمی با پنجره‌ای رو به یک کوچه‌ی آرام بود. داخل اتاق پر از کتاب، دفتر شعر و نامه‌های قدیمی بود. یک گرامافون گوشه‌ی اتاق آرام آهنگ پخش می‌کرد و کنار پنجره یک گربه روی صندلی خوابیده بود. روی میز یک دفتر بود که داخلش اسم تمام آدم‌هایی نوشته شده بود که یک روزی برایش مهم بودند؛ چون حتی خاطره‌های کوچک را هم فراموش نمی‌کرد. سال ۱۹۷۱‌ دورانی که نامه نوشتن، موسیقی‌های ماندگار و کتاب خواندن هنوز بخش بزرگی از زندگی مردم بود؛ مناسب کسی که عاشق حس نوستالژی و احساسات عمیقه. ویراستار یک مجله ادبی کوچک‌کسی که داستان‌ها و شعرها را می‌خواند، به نویسنده‌های جوان کمک می‌کرد و شب‌ها بعد از کار با یک فنجان چای و گربه‌اش کتاب می‌خواند. For : https://eitaa.com/The_Azure
پشت در یک سالن کنسرت قدیمی قرار داشت که همیشه خالی بود. روی صحنه فقط یک صندلی چوبی و یک ویولن دیده می‌شد. هر بار که او ویولن می‌نواخت، سقف سالن به آسمان شب تبدیل می‌شد و ستاره‌ها آرام‌آرام ظاهر می‌شدند. اما راز سالن این بود که هر قطعه موسیقی، یکی از احساسات فراموش‌شده‌ی آدم‌ها را زنده می‌کرد؛ شادی‌های قدیمی، دلتنگی‌ها، یا حتی رؤیاهایی که سال‌ها پیش رها شده بودند. سال ۱۹۷۸ دوران نوارهای موسیقی، دفترهای خاطرات و احساساتی که هنوز توی نامه‌ها نوشته می‌شدند. طراح لباس تئاتر کسی که پشت صحنه نمایش‌ها کار می‌کنه، جزئیات براش مهمه و احساساتش رو از طریق هنر نشون میده. For : https://eitaa.com/ash29ria
پشت در یک شهر نقاشی‌شده قرار داشت. نه یک شهر واقعی؛ شهری که ساختمان‌ها با آبرنگ کشیده شده بودند و آسمانش هر روز رنگ عوض می‌کرد. هر تابلویی که تو می‌کشیدی، در یکی از خیابان‌های آن شهر جان می‌گرفت. در مرکز شهر یک دیوار سفید بزرگ وجود داشت که فقط تو می‌توانستی روی آن نقاشی کنی. هر نقاشی که روی آن ظاهر می‌شد، تبدیل به بخشی از دنیای واقعی می‌شد. سال ۱۸۸۹ دورانی که هنر، نقاشی و خلاقیت در حال شکوفایی بود و آدم‌ها ساعت‌ها برای خلق یک اثر هنری وقت می‌گذاشتند. طراح پنجره‌های شیشه‌رنگی کلیساها و بناهای تاریخی کسی که نور را به رنگ تبدیل می‌کند و وقتی آفتاب می‌تابد، آثارش زنده می‌شوند. For : https://eitaa.com/joinchat/2253981219Cdcbdd97e2c
پشت در یک عمارت بزرگ با هزاران اتاق قرار داشت. اما عجیب‌ترین چیز این بود که هیچ اتاقی شبیه اتاق دیگر نبود. یک اتاق پر از پروانه‌های کاغذی بود، یک اتاق سقفش پر از ستاره‌های درخشان، یک اتاق دیوارهایش از گل‌های خشک ساخته شده بود و یک اتاق دیگر شبیه یک عصر بارانی کنار پنجره بود. هر بار که او وارد عمارت می‌شد، یک اتاق جدید ظاهر می‌شد؛ چون آن عمارت از تخیل خودش ساخته شده بود. هر نقاشی، هر عکس و هر ایده‌ای که به ذهنش می‌رسید، تبدیل به یک اتاق تازه می‌شد. در انتهای عمارت هم یک اتاق وجود داشت که هنوز قفل بود؛ اتاقی که تمام موفقیت‌ها و جاهای خوبی که قرار است در آینده به آن‌ها برسد، داخلش پنهان شده بودند. سال ۱۹۶۹ دورانی که هنر، عکاسی خلاقانه و نگاه متفاوت به دنیا در حال شکوفا شدن بود. انگار درست در زمانی زندگی می‌کرد که آدم‌ها جرئت می‌کردند دنیا را از زاویه‌ای جدید ببینند. عکاس و طراح مفهومی مجله‌های هنری کسی که برای هر عکس یک داستان می‌ساخت؛ نه فقط یک عکس ساده، بلکه یک دنیا با رنگ‌ها، نورها و احساسات خاص خودش. For : https://eitaa.com/dream_marniee
پشت در یک گلخانه‌ی عظیم قرار داشت؛ اما نه گلخانه‌ای معمولی. داخل آن، به جای گل و گیاه، آرزوها رشد می‌کردند. روی بعضی شاخه‌ها رؤیاهای کوچکی جوانه زده بودند که هنوز به ثمر نرسیده بودند. بعضی درخت‌ها پر از آرزوهای نیمه‌کاره بودند و بعضی گل‌ها سال‌ها منتظر شکوفه دادن مانده بودند. هر وقت تو ناامید می‌شدی، یکی از گل‌ها کمی پژمرده می‌شد. و هر وقت دوباره به چیزی امیدوار می‌شدی، گل جدیدی در جایی از گلخانه سر برمی‌آورد. اما عجیب‌ترین بخش گلخانه یک درخت بزرگ در وسط آن بود؛ درختی که هنوز میوه نداده بود. روی پلاک کوچکی کنار آن نوشته شده بود: برای چیزهایی که هنوز زمانشان نرسیده. سال ۱۹۸۴ نه آنقدر دور که غریبه باشد، نه آنقدر نزدیک که شبیه امروز باشد. سالی که آدم‌ها هنوز فرصت داشتند برای چند دقیقه از شلوغی دنیا فرار کنند و به آسمان نگاه کنند. ساعت‌ساز نه یک ساعت‌ساز معمولی؛ کسی که ساعت‌های قدیمی را تعمیر می‌کرد و اعتقاد داشت هر ساعت داستان زندگی صاحبش را در خودش نگه می‌دارد. For : https://eitaa.com/cofeuni
پشت در یک باغ لیلیوم قرار داشت که هیچ فصلی روی آن اثر نمی‌گذاشت. همیشه هوای اول صبح را داشت؛ زمانی که شب تازه کنار می‌رود و نور آرام‌آرام روی گل‌ها می‌نشیند. در میان باغ یک دریاچه‌ی شفاف بود که به جای انعکاس چهره، زیباترین خاطره‌ی هر کسی را نشان می‌داد. آدم‌ها ساعت‌ها کنار آب می‌نشستند و لبخند می‌زدند، چون چیزهایی را می‌دیدند که فکر می‌کردند از یاد برده‌اند. هر بار که تو می‌خندی، چند گل لیلیوم جدید در باغ شکوفه می‌دهند. سال ۱۹۱۰ دورانی پر از باغ‌های بزرگ، نامه‌های دست‌نویس و عصرهایی که آدم‌ها برای شنیدن موسیقی دور هم جمع می‌شدند. معلم موسیقی و آواز نه از آن معلم‌های سختگیر؛ از آن‌هایی که به شاگردهایشان یاد می‌دهند چطور احساساتشان را در موسیقی پیدا کنند. For : https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564