هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک سالن کنسرت قدیمی قرار داشت که همیشه خالی بود. روی صحنه فقط یک صندلی چوبی و یک ویولن دیده میشد. هر بار که او ویولن مینواخت، سقف سالن به آسمان شب تبدیل میشد و ستارهها آرامآرام ظاهر میشدند.
اما راز سالن این بود که هر قطعه موسیقی، یکی از احساسات فراموششدهی آدمها را زنده میکرد؛ شادیهای قدیمی، دلتنگیها، یا حتی رؤیاهایی که سالها پیش رها شده بودند.
سال ۱۹۷۸ دوران نوارهای موسیقی، دفترهای خاطرات و احساساتی که هنوز توی نامهها نوشته میشدند.
طراح لباس تئاتر کسی که پشت صحنه نمایشها کار میکنه، جزئیات براش مهمه و احساساتش رو از طریق هنر نشون میده.
For : https://eitaa.com/ash29ria
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک شهر نقاشیشده قرار داشت. نه یک شهر واقعی؛ شهری که ساختمانها با آبرنگ کشیده شده بودند و آسمانش هر روز رنگ عوض میکرد. هر تابلویی که تو میکشیدی، در یکی از خیابانهای آن شهر جان میگرفت.
در مرکز شهر یک دیوار سفید بزرگ وجود داشت که فقط تو میتوانستی روی آن نقاشی کنی. هر نقاشی که روی آن ظاهر میشد، تبدیل به بخشی از دنیای واقعی میشد.
سال ۱۸۸۹
دورانی که هنر، نقاشی و خلاقیت در حال شکوفایی بود و آدمها ساعتها برای خلق یک اثر هنری وقت میگذاشتند.
طراح پنجرههای شیشهرنگی کلیساها و بناهای تاریخی
کسی که نور را به رنگ تبدیل میکند و وقتی آفتاب میتابد، آثارش زنده میشوند.
For : https://eitaa.com/joinchat/2253981219Cdcbdd97e2c
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک عمارت بزرگ با هزاران اتاق قرار داشت. اما عجیبترین چیز این بود که هیچ اتاقی شبیه اتاق دیگر نبود.
یک اتاق پر از پروانههای کاغذی بود، یک اتاق سقفش پر از ستارههای درخشان، یک اتاق دیوارهایش از گلهای خشک ساخته شده بود و یک اتاق دیگر شبیه یک عصر بارانی کنار پنجره بود.
هر بار که او وارد عمارت میشد، یک اتاق جدید ظاهر میشد؛ چون آن عمارت از تخیل خودش ساخته شده بود. هر نقاشی، هر عکس و هر ایدهای که به ذهنش میرسید، تبدیل به یک اتاق تازه میشد.
در انتهای عمارت هم یک اتاق وجود داشت که هنوز قفل بود؛ اتاقی که تمام موفقیتها و جاهای خوبی که قرار است در آینده به آنها برسد، داخلش پنهان شده بودند.
سال ۱۹۶۹ دورانی که هنر، عکاسی خلاقانه و نگاه متفاوت به دنیا در حال شکوفا شدن بود. انگار درست در زمانی زندگی میکرد که آدمها جرئت میکردند دنیا را از زاویهای جدید ببینند.
عکاس و طراح مفهومی مجلههای هنری کسی که برای هر عکس یک داستان میساخت؛ نه فقط یک عکس ساده، بلکه یک دنیا با رنگها، نورها و احساسات خاص خودش.
For : https://eitaa.com/dream_marniee
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک گلخانهی عظیم قرار داشت؛ اما نه گلخانهای معمولی.
داخل آن، به جای گل و گیاه، آرزوها رشد میکردند.
روی بعضی شاخهها رؤیاهای کوچکی جوانه زده بودند که هنوز به ثمر نرسیده بودند. بعضی درختها پر از آرزوهای نیمهکاره بودند و بعضی گلها سالها منتظر شکوفه دادن مانده بودند.
هر وقت تو ناامید میشدی، یکی از گلها کمی پژمرده میشد. و هر وقت دوباره به چیزی امیدوار میشدی، گل جدیدی در جایی از گلخانه سر برمیآورد.
اما عجیبترین بخش گلخانه یک درخت بزرگ در وسط آن بود؛ درختی که هنوز میوه نداده بود. روی پلاک کوچکی کنار آن نوشته شده بود:
برای چیزهایی که هنوز زمانشان نرسیده.
سال ۱۹۸۴ نه آنقدر دور که غریبه باشد، نه آنقدر نزدیک که شبیه امروز باشد. سالی که آدمها هنوز فرصت داشتند برای چند دقیقه از شلوغی دنیا فرار کنند و به آسمان نگاه کنند.
ساعتساز نه یک ساعتساز معمولی؛ کسی که ساعتهای قدیمی را تعمیر میکرد و اعتقاد داشت هر ساعت داستان زندگی صاحبش را در خودش نگه میدارد.
For : https://eitaa.com/cofeuni
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک باغ لیلیوم قرار داشت که هیچ فصلی روی آن اثر نمیگذاشت. همیشه هوای اول صبح را داشت؛ زمانی که شب تازه کنار میرود و نور آرامآرام روی گلها مینشیند.
در میان باغ یک دریاچهی شفاف بود که به جای انعکاس چهره، زیباترین خاطرهی هر کسی را نشان میداد. آدمها ساعتها کنار آب مینشستند و لبخند میزدند، چون چیزهایی را میدیدند که فکر میکردند از یاد بردهاند.
هر بار که تو میخندی، چند گل لیلیوم جدید در باغ شکوفه میدهند.
سال ۱۹۱۰ دورانی پر از باغهای بزرگ، نامههای دستنویس و عصرهایی که آدمها برای شنیدن موسیقی دور هم جمع میشدند.
معلم موسیقی و آواز نه از آن معلمهای سختگیر؛ از آنهایی که به شاگردهایشان یاد میدهند چطور احساساتشان را در موسیقی پیدا کنند.
For : https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک کتابخانهی بیانتها نبود، یک تالار آینهها بود.
اما آینهها چهرهی آدمها را نشان نمیدادند.
هر آینه نسخهای از یک احساس را نمایش میداد؛ در یکی دختری میخندید، در دیگری کسی در حال خداحافظی بود، در یکی امید دیده میشد و در دیگری دلتنگی.
هر کس وارد تالار میشد، آینهای را پیدا میکرد که دقیقاً حال دل خودش را نشان میداد؛ حتی اگر خودش هنوز اسم آن احساس را نمیدانست.
آخر تالار، یک آینهی بزرگتر از بقیه قرار داشت که همیشه مهآلود بود. میگفتند فقط صاحب در میتواند تصویر واقعی آن را ببیند.
انگار تمام آن تالار برای فهمیدن چیزهایی ساخته شده بود که آدمها نمیتوانند به زبان بیاورند.
سال ۱۸۷۶ دوران سفرهای دریایی طولانی، افسانههای دریانوردان و نقشههایی که هنوز گوشههای ناشناخته داشتند
نقشهکشِ سرزمینهای ناشناخته
کسی که مسیر جاهایی را ثبت میکرد که بیشتر مردم جرئت رفتن به آنها را نداشتند.
نه به خاطر ماجراجویی؛ چون همیشه دنبال چیزهایی بود که پشت ظاهرشان راز دیگری پنهان شده بود.
For : https://eitaa.com/joinchat/359203733Cb952dfaca3