eitaa logo
ونلوپی
21 دنبال‌کننده
519 عکس
30 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پشت در یک شهر نقاشی‌شده قرار داشت. نه یک شهر واقعی؛ شهری که ساختمان‌ها با آبرنگ کشیده شده بودند و آسمانش هر روز رنگ عوض می‌کرد. هر تابلویی که تو می‌کشیدی، در یکی از خیابان‌های آن شهر جان می‌گرفت. در مرکز شهر یک دیوار سفید بزرگ وجود داشت که فقط تو می‌توانستی روی آن نقاشی کنی. هر نقاشی که روی آن ظاهر می‌شد، تبدیل به بخشی از دنیای واقعی می‌شد. سال ۱۸۸۹ دورانی که هنر، نقاشی و خلاقیت در حال شکوفایی بود و آدم‌ها ساعت‌ها برای خلق یک اثر هنری وقت می‌گذاشتند. طراح پنجره‌های شیشه‌رنگی کلیساها و بناهای تاریخی کسی که نور را به رنگ تبدیل می‌کند و وقتی آفتاب می‌تابد، آثارش زنده می‌شوند. For : https://eitaa.com/joinchat/2253981219Cdcbdd97e2c
پشت در یک عمارت بزرگ با هزاران اتاق قرار داشت. اما عجیب‌ترین چیز این بود که هیچ اتاقی شبیه اتاق دیگر نبود. یک اتاق پر از پروانه‌های کاغذی بود، یک اتاق سقفش پر از ستاره‌های درخشان، یک اتاق دیوارهایش از گل‌های خشک ساخته شده بود و یک اتاق دیگر شبیه یک عصر بارانی کنار پنجره بود. هر بار که او وارد عمارت می‌شد، یک اتاق جدید ظاهر می‌شد؛ چون آن عمارت از تخیل خودش ساخته شده بود. هر نقاشی، هر عکس و هر ایده‌ای که به ذهنش می‌رسید، تبدیل به یک اتاق تازه می‌شد. در انتهای عمارت هم یک اتاق وجود داشت که هنوز قفل بود؛ اتاقی که تمام موفقیت‌ها و جاهای خوبی که قرار است در آینده به آن‌ها برسد، داخلش پنهان شده بودند. سال ۱۹۶۹ دورانی که هنر، عکاسی خلاقانه و نگاه متفاوت به دنیا در حال شکوفا شدن بود. انگار درست در زمانی زندگی می‌کرد که آدم‌ها جرئت می‌کردند دنیا را از زاویه‌ای جدید ببینند. عکاس و طراح مفهومی مجله‌های هنری کسی که برای هر عکس یک داستان می‌ساخت؛ نه فقط یک عکس ساده، بلکه یک دنیا با رنگ‌ها، نورها و احساسات خاص خودش. For : https://eitaa.com/dream_marniee
پشت در یک گلخانه‌ی عظیم قرار داشت؛ اما نه گلخانه‌ای معمولی. داخل آن، به جای گل و گیاه، آرزوها رشد می‌کردند. روی بعضی شاخه‌ها رؤیاهای کوچکی جوانه زده بودند که هنوز به ثمر نرسیده بودند. بعضی درخت‌ها پر از آرزوهای نیمه‌کاره بودند و بعضی گل‌ها سال‌ها منتظر شکوفه دادن مانده بودند. هر وقت تو ناامید می‌شدی، یکی از گل‌ها کمی پژمرده می‌شد. و هر وقت دوباره به چیزی امیدوار می‌شدی، گل جدیدی در جایی از گلخانه سر برمی‌آورد. اما عجیب‌ترین بخش گلخانه یک درخت بزرگ در وسط آن بود؛ درختی که هنوز میوه نداده بود. روی پلاک کوچکی کنار آن نوشته شده بود: برای چیزهایی که هنوز زمانشان نرسیده. سال ۱۹۸۴ نه آنقدر دور که غریبه باشد، نه آنقدر نزدیک که شبیه امروز باشد. سالی که آدم‌ها هنوز فرصت داشتند برای چند دقیقه از شلوغی دنیا فرار کنند و به آسمان نگاه کنند. ساعت‌ساز نه یک ساعت‌ساز معمولی؛ کسی که ساعت‌های قدیمی را تعمیر می‌کرد و اعتقاد داشت هر ساعت داستان زندگی صاحبش را در خودش نگه می‌دارد. For : https://eitaa.com/cofeuni
پشت در یک باغ لیلیوم قرار داشت که هیچ فصلی روی آن اثر نمی‌گذاشت. همیشه هوای اول صبح را داشت؛ زمانی که شب تازه کنار می‌رود و نور آرام‌آرام روی گل‌ها می‌نشیند. در میان باغ یک دریاچه‌ی شفاف بود که به جای انعکاس چهره، زیباترین خاطره‌ی هر کسی را نشان می‌داد. آدم‌ها ساعت‌ها کنار آب می‌نشستند و لبخند می‌زدند، چون چیزهایی را می‌دیدند که فکر می‌کردند از یاد برده‌اند. هر بار که تو می‌خندی، چند گل لیلیوم جدید در باغ شکوفه می‌دهند. سال ۱۹۱۰ دورانی پر از باغ‌های بزرگ، نامه‌های دست‌نویس و عصرهایی که آدم‌ها برای شنیدن موسیقی دور هم جمع می‌شدند. معلم موسیقی و آواز نه از آن معلم‌های سختگیر؛ از آن‌هایی که به شاگردهایشان یاد می‌دهند چطور احساساتشان را در موسیقی پیدا کنند. For : https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564
پشت در یک کتابخانه‌ی بی‌انتها نبود، یک تالار آینه‌ها بود. اما آینه‌ها چهره‌ی آدم‌ها را نشان نمی‌دادند. هر آینه نسخه‌ای از یک احساس را نمایش می‌داد؛ در یکی دختری می‌خندید، در دیگری کسی در حال خداحافظی بود، در یکی امید دیده می‌شد و در دیگری دلتنگی. هر کس وارد تالار می‌شد، آینه‌ای را پیدا می‌کرد که دقیقاً حال دل خودش را نشان می‌داد؛ حتی اگر خودش هنوز اسم آن احساس را نمی‌دانست. آخر تالار، یک آینه‌ی بزرگ‌تر از بقیه قرار داشت که همیشه مه‌آلود بود. می‌گفتند فقط صاحب در می‌تواند تصویر واقعی آن را ببیند. انگار تمام آن تالار برای فهمیدن چیزهایی ساخته شده بود که آدم‌ها نمی‌توانند به زبان بیاورند. سال ۱۸۷۶ دوران سفرهای دریایی طولانی، افسانه‌های دریانوردان و نقشه‌هایی که هنوز گوشه‌های ناشناخته داشتند نقشه‌کشِ سرزمین‌های ناشناخته کسی که مسیر جاهایی را ثبت می‌کرد که بیشتر مردم جرئت رفتن به آن‌ها را نداشتند. نه به خاطر ماجراجویی؛ چون همیشه دنبال چیزهایی بود که پشت ظاهرشان راز دیگری پنهان شده بود. For : https://eitaa.com/joinchat/359203733Cb952dfaca3
پشت در یک خانه‌ی قدیمی وسط گندم‌زار قرار داشت. هوا همیشه شبیه آخرین ساعت‌های یک عصر تابستانی بود؛ وقتی نور خورشید طلایی شده و باد آرام از میان خوشه‌های گندم رد می‌شود. داخل خانه چیز عجیبی وجود نداشت؛ فقط یک ایوان بزرگ رو به دشت. اما راز خانه این بود که هر کس روی آن ایوان می‌نشست، می‌توانست یکی از لحظه‌های خوش زندگی‌اش را دوباره ببیند؛ نه مثل یک فیلم، بلکه انگار واقعاً به آن لحظه برگشته باشد. بوی چای عصرانه. صدای خنده‌ی یک دوست قدیمی. یک روز بارانی مدرسه. یا غروبی که سال‌ها پیش فراموش شده بود. انگار آن خانه حافظه‌ی تمام لحظه‌های قشنگ دنیا را در خودش نگه داشته بود. سال ۱۹۷۴ دوران نوارهای کاست، دفترهای شعر، عصرهای طولانی تابستان و روزهایی که آدم‌ها هنوز برای هم نامه می‌نوشتند. کتابدار یک کتابخانه‌ی کوچک محلی از آن آدم‌هایی که فقط کتاب امانت نمی‌دهند؛ بلکه دقیقاً می‌دانند هر آدمی به کدام کتاب نیاز دارد. For : https://eitaa.com/joinchat/1038550228Ce15ed70cc4