eitaa logo
ونلوپی
21 دنبال‌کننده
519 عکس
30 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پشت در یک گلخانه‌ی عظیم قرار داشت؛ اما نه گلخانه‌ای معمولی. داخل آن، به جای گل و گیاه، آرزوها رشد می‌کردند. روی بعضی شاخه‌ها رؤیاهای کوچکی جوانه زده بودند که هنوز به ثمر نرسیده بودند. بعضی درخت‌ها پر از آرزوهای نیمه‌کاره بودند و بعضی گل‌ها سال‌ها منتظر شکوفه دادن مانده بودند. هر وقت تو ناامید می‌شدی، یکی از گل‌ها کمی پژمرده می‌شد. و هر وقت دوباره به چیزی امیدوار می‌شدی، گل جدیدی در جایی از گلخانه سر برمی‌آورد. اما عجیب‌ترین بخش گلخانه یک درخت بزرگ در وسط آن بود؛ درختی که هنوز میوه نداده بود. روی پلاک کوچکی کنار آن نوشته شده بود: برای چیزهایی که هنوز زمانشان نرسیده. سال ۱۹۸۴ نه آنقدر دور که غریبه باشد، نه آنقدر نزدیک که شبیه امروز باشد. سالی که آدم‌ها هنوز فرصت داشتند برای چند دقیقه از شلوغی دنیا فرار کنند و به آسمان نگاه کنند. ساعت‌ساز نه یک ساعت‌ساز معمولی؛ کسی که ساعت‌های قدیمی را تعمیر می‌کرد و اعتقاد داشت هر ساعت داستان زندگی صاحبش را در خودش نگه می‌دارد. For : https://eitaa.com/cofeuni
پشت در یک باغ لیلیوم قرار داشت که هیچ فصلی روی آن اثر نمی‌گذاشت. همیشه هوای اول صبح را داشت؛ زمانی که شب تازه کنار می‌رود و نور آرام‌آرام روی گل‌ها می‌نشیند. در میان باغ یک دریاچه‌ی شفاف بود که به جای انعکاس چهره، زیباترین خاطره‌ی هر کسی را نشان می‌داد. آدم‌ها ساعت‌ها کنار آب می‌نشستند و لبخند می‌زدند، چون چیزهایی را می‌دیدند که فکر می‌کردند از یاد برده‌اند. هر بار که تو می‌خندی، چند گل لیلیوم جدید در باغ شکوفه می‌دهند. سال ۱۹۱۰ دورانی پر از باغ‌های بزرگ، نامه‌های دست‌نویس و عصرهایی که آدم‌ها برای شنیدن موسیقی دور هم جمع می‌شدند. معلم موسیقی و آواز نه از آن معلم‌های سختگیر؛ از آن‌هایی که به شاگردهایشان یاد می‌دهند چطور احساساتشان را در موسیقی پیدا کنند. For : https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564
پشت در یک کتابخانه‌ی بی‌انتها نبود، یک تالار آینه‌ها بود. اما آینه‌ها چهره‌ی آدم‌ها را نشان نمی‌دادند. هر آینه نسخه‌ای از یک احساس را نمایش می‌داد؛ در یکی دختری می‌خندید، در دیگری کسی در حال خداحافظی بود، در یکی امید دیده می‌شد و در دیگری دلتنگی. هر کس وارد تالار می‌شد، آینه‌ای را پیدا می‌کرد که دقیقاً حال دل خودش را نشان می‌داد؛ حتی اگر خودش هنوز اسم آن احساس را نمی‌دانست. آخر تالار، یک آینه‌ی بزرگ‌تر از بقیه قرار داشت که همیشه مه‌آلود بود. می‌گفتند فقط صاحب در می‌تواند تصویر واقعی آن را ببیند. انگار تمام آن تالار برای فهمیدن چیزهایی ساخته شده بود که آدم‌ها نمی‌توانند به زبان بیاورند. سال ۱۸۷۶ دوران سفرهای دریایی طولانی، افسانه‌های دریانوردان و نقشه‌هایی که هنوز گوشه‌های ناشناخته داشتند نقشه‌کشِ سرزمین‌های ناشناخته کسی که مسیر جاهایی را ثبت می‌کرد که بیشتر مردم جرئت رفتن به آن‌ها را نداشتند. نه به خاطر ماجراجویی؛ چون همیشه دنبال چیزهایی بود که پشت ظاهرشان راز دیگری پنهان شده بود. For : https://eitaa.com/joinchat/359203733Cb952dfaca3
پشت در یک خانه‌ی قدیمی وسط گندم‌زار قرار داشت. هوا همیشه شبیه آخرین ساعت‌های یک عصر تابستانی بود؛ وقتی نور خورشید طلایی شده و باد آرام از میان خوشه‌های گندم رد می‌شود. داخل خانه چیز عجیبی وجود نداشت؛ فقط یک ایوان بزرگ رو به دشت. اما راز خانه این بود که هر کس روی آن ایوان می‌نشست، می‌توانست یکی از لحظه‌های خوش زندگی‌اش را دوباره ببیند؛ نه مثل یک فیلم، بلکه انگار واقعاً به آن لحظه برگشته باشد. بوی چای عصرانه. صدای خنده‌ی یک دوست قدیمی. یک روز بارانی مدرسه. یا غروبی که سال‌ها پیش فراموش شده بود. انگار آن خانه حافظه‌ی تمام لحظه‌های قشنگ دنیا را در خودش نگه داشته بود. سال ۱۹۷۴ دوران نوارهای کاست، دفترهای شعر، عصرهای طولانی تابستان و روزهایی که آدم‌ها هنوز برای هم نامه می‌نوشتند. کتابدار یک کتابخانه‌ی کوچک محلی از آن آدم‌هایی که فقط کتاب امانت نمی‌دهند؛ بلکه دقیقاً می‌دانند هر آدمی به کدام کتاب نیاز دارد. For : https://eitaa.com/joinchat/1038550228Ce15ed70cc4
پشت در یک حیاط سنگی قدیمی قرار داشت. وسط حیاط یک درخت انار بزرگ بود و دور تا دورش فانوس‌های کوچکی آویزان بودند که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شدند. عجیب‌ترین چیز حیاط این بود که هر فانوس نماینده‌ی یکی از آرزوهای صاحب در بود. بعضی روشن و پرنور، بعضی کم‌سو و بعضی در حال جان گرفتن. هر شب او به حیاط برمی‌گشت و بی‌صدا یکی از فانوس‌ها را روشن‌تر می‌کرد؛ نه با عجله، نه با ناامیدی. فقط آرام و مداوم. سال ۱۹۵۸ دورانی که آدم‌ها هنوز عصرها روی ایوان می‌نشستند، کتاب می‌خواندند و برای رسیدن به آرزوهایشان سال‌ها صبر می‌کردند. نسخه‌نویس و مرمت‌گر کتاب‌های قدیمی کسی که ساعت‌ها با حوصله روی کتاب‌های کهنه کار می‌کرد؛ نه برای شهرت، بلکه برای حفظ چیزهایی که ارزش ماندن داشتند. For : https://eitaa.com/foroghak2
پشت در یک معبد سنگی روی قله‌ی کوه قرار داشت. معبد نه طلا داشت، نه جواهر، نه چیز خیره‌کننده‌ای. فقط سکوت. اطرافش را ابرها گرفته بودند و از آن بالا می‌شد جنگل‌های سبز بی‌پایان را دید. داخل معبد صدها زنگ کوچک آویزان بود. هر زنگ نماینده‌ی یکی از تصمیم‌هایی بود که آدم‌ها در زندگی گرفته بودند. بعضی زنگ‌ها آرام صدا می‌دادند، بعضی خاموش بودند. اما در انتهای معبد یک زنگ سبزرنگ وجود داشت که هیچ‌کس جز صاحب در نمی‌تواند آن را به صدا دربیاورد. می‌گفتند هر وقت آن زنگ به صدا دربیاید، آدم راهی را پیدا می‌کند که واقعاً به آن باور دارد سال ۱۴۷۳ متعلق به دورانیه که آدم‌ها بیشتر دنبال معنا بودند تا سرعت؛ دورانی که سفرها طولانی بود، باورها محکم‌تر بودند و خیلی از رازهای دنیا هنوز کشف نشده بود گیاه‌شناس و جمع‌آورنده‌ی گیاهان کمیاب کسی که برای پیدا کردن یک گیاه خاص حاضر بود از کوه‌ها و جنگل‌های دور عبور کند. نه برای شهرت؛ فقط چون عاشق کشف چیزهایی بود که دیگران متوجهشان نمی‌شدند. For : https://eitaa.com/greenhous