هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
پشت در یک معبد سنگی روی قلهی کوه قرار داشت.
معبد نه طلا داشت، نه جواهر، نه چیز خیرهکنندهای. فقط سکوت.
اطرافش را ابرها گرفته بودند و از آن بالا میشد جنگلهای سبز بیپایان را دید.
داخل معبد صدها زنگ کوچک آویزان بود. هر زنگ نمایندهی یکی از تصمیمهایی بود که آدمها در زندگی گرفته بودند. بعضی زنگها آرام صدا میدادند، بعضی خاموش بودند.
اما در انتهای معبد یک زنگ سبزرنگ وجود داشت که هیچکس جز صاحب در نمیتواند آن را به صدا دربیاورد.
میگفتند هر وقت آن زنگ به صدا دربیاید، آدم راهی را پیدا میکند که واقعاً به آن باور دارد
سال ۱۴۷۳ متعلق به دورانیه که آدمها بیشتر دنبال معنا بودند تا سرعت؛ دورانی که سفرها طولانی بود، باورها محکمتر بودند و خیلی از رازهای دنیا هنوز کشف نشده بود
گیاهشناس و جمعآورندهی گیاهان کمیاب
کسی که برای پیدا کردن یک گیاه خاص حاضر بود از کوهها و جنگلهای دور عبور کند.
نه برای شهرت؛ فقط چون عاشق کشف چیزهایی بود که دیگران متوجهشان نمیشدند.
For : https://eitaa.com/greenhous
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
پشت در یک کافهی ۲۴ ساعته قرار داشت.
کافهای که هیچ آدرسی نداشت و فقط آدمهایی آن را پیدا میکردند که واقعاً به یک گفتوگوی خوب نیاز داشتند.
میزهای کافه همیشه پر بودند؛ آدمهایی که میخندیدند، بحث میکردند، از آرزوهایشان حرف میزدند یا فقط کنار هم سکوت میکردند.
عجیبترین بخش کافه یک دفتر قطور پشت پیشخوان بود. هر کسی که وارد میشد، ناخواسته یک جمله در آن مینوشت؛ جملهای که بعدها برای شخص دیگری دقیقاً همان چیزی میشد که لازم داشت بشنود.
صاحب در معمولاً کنار پنجره مینشست، آرام حرف میزد و بیشتر از آنکه خودش متوجه باشد، روی آدمها اثر میگذاشت.
سال ۱۹۹۵ نه خیلی قدیمی، نه خیلی جدید. دورانی که دوستیها هنوز با ساعتها حرف زدن شکل میگرفتند و آدمها برای هم وقت میگذاشتند.
مجری یک برنامهی شبانهی رادیویی
کسی که مردم صدایش را میشناختند اما شاید چهرهاش را نه.
آدمها شبها زنگ میزدند، از دلخوریها، رویاها و نگرانیهایشان میگفتند و او با آرامش گوش میداد.
For : https://eitaa.com/kocholo1997
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠