هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
آهنگ ملایمی که تو فضا پر شده باعث شده بیشتر خوابت بگیره یه نسکافه گرفتی نشستی نزدیکای در و داری بیرون رو دید میزنی که دوستت سر میرسه و میگی چقدر لفتش دادی میگه شرمنده ترافیک بود و تو میگی خب بگو میشنوم و اون قضیه خواستگاریش رو مطرح میکنه که یه پسر تاجر عاشقش شده و ....
بعد از شنیدن قضیه اخرین جرعه نسکافه تو میخوری و میگی خب من دیرم شد باید برم که میگه یه لحظه صبر کن یه کارت از تو کیفش بیرون میاره و بهت میده و میگه خواستگارم که چند وقت دیگه هم قرار نامزد کنیم من رو به یه تئاتر که خودش هم توش بازی میکنه دعوت کرد کلی خوشحال شدم اما گفتم من یه دوست هم دارم که خیلی دوست دارم همراهم باشه اون هم گفت حتما و یه کارت هم داد که به تو بدم پس تو هم میای حتما بدون تو صفا نداره که کمی در جوابش درنگ میکنی و میگی باشه حتما و روی کارت رو میخونی که نوشته تئاتر پرواز قو و دقیقا فردا شب ساعت ۸ هست پس سریع از دوستت خداحافظی و تشکر میکنی و میری زمان عین برق میگذره پس درست فردا شب تو توی جاده هستی و داری میری تا تئاتر رو ببینی و با آهنگ توی ماشینی ضرب گرفتی که یهو یکی از پشت به ماشینت میزنه و تو ترمز میکنی و پیاده میشی و میبینی راننده ماشین عقبی هم میاد بیرون و چشمت به مو های مجعدش و چشمای سیاهش میفته که توی شب برق میزنه اما هنوزم چیزی از خشمت کم نمیشه و فریاد میزنی آهای آقا ببین چیکار کردی که مرد میگه شرمنده خیلی عجله دارم و حتما خسارتتون رو میدم و و کارتشو به سمتت میگیره این کارت منه شماره م روش نوشته الان عجله دارم ولی حتما زنگ بزنید تا درباره ش صحبت کنیم و تو لگدی به ماشینش میزنی و میگی منم عجله دارم ولی ملاک نمیشه بزنی به ماشین یکی دیگه و در بری هنوز مرد جوابتو رو نداده که با پررویی محض کارت رو پاره میکنی و سوار ماشینش میشی و میگی تا خسارتمو ندی ولت نمیکنم مرد نا خودآگاه اخماش تو هم میره و خنده ای سر میده پس به سرعت سوار میشه دقیقا همون راهی میره که تو میخواستی بری زبونت بند میاد میگی چه جالب شما هم دارین میرین تئاتر ببینین که با اقتدار اما خوش رو میگه نه من خودم جزو بازیگران تئاترم به همین خاطر هم عجله داشتم که پوزخندی میزنی و میگی نکنه این همون خواستگار دوستت که دیگه تا پایان راه ساکت میشی و وقتی پیاده میشین ازش خداحافظی میکنی و به جایگاه تماشاگران ملحق میشی همه چراغ ها خاموش و صحنه روشن میشه مرد با یک لباس زیبای سفید روی صحنه حاضر میشه برق لبهاش و چشمهاش چشماتو به سمت خودش جذب میکنه موهاش دلت میخواد دستات بکنی وسطشون و تکون بدی و به همشون بریزی نمیدونی چرا اما تمام مدت نمایش چشمت فقط روی اون مرد که با تشویق تماشاگران به خودت میاد و بلند میشی و محکم دست میزنی و لبخند میزنی همه با بهت نگاهت میکنند و تو لبخنده گندتو قورت میدی که بعد اتمام و روشن شدن چراغ ها دوستتو میبینی که به سمت مردی میره قطعا اون مرد خواستگارش اما اون مردی که باهاش تصادف کردی نیست پس روتو برمیگردونی و یهو میبینی مرد جلوت سبز شده و میخنده میگه چرا انقدر از دیدنم تعجب کردی میگی فکر نمیکردم بعد تمام شدن نمایش بالافاصله به دیدن من بیای در جواب میگه گفتم که خسارتت رو میدم اما باور نکردی و حتی کارت رو پاره کردی دستشو میاره جلو و کارت دیگه ای رو میده میگه این شماره من موافقی فردا به جبران امشب ناهار مهمون من باشی دیدن مرد در اون لحظه و در این لباس زیبا واقعا اون رو شبیه قو ها کرده بود پس لخندی میزنی و میگی با کمال میل و اون جاست که حس گرمی در دلت جرقه میزنه و ته دلت کمی از بابت این اتفاق خوشحال میشی
لقبی که روی اون گذاشتی: قوی نازنینم
لقبی که اون روی تو گذاشته: پر روی خودم
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
بهکسیکینهنگیریددلبیکینهقشنگست
بههمهمهربورزید، بهخدامهرقشنگست
https://eitaa.com/joinchat/1192035450Ca4bda4427f
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
ترم دو دانشگاهی و داری به اون اولا فکر میکنی که چقدر از رشته ت راضی بودی و به ادامه این راه باور داشتی اما الان ناامیدی بیش نیستی خسته و کوفته به خونه میرسی به مادرت سلام میکنی و یه سیب برمیداری و میری تو اتاقت خسته و کوفته داری فکر میکنی باید چیکار کنی که یه مسیج دریافت میکنی میگه فردا صبح خیلی زود توی محوطه دانشگاه میخواد ببینتت هر چی میپرسی کی هستی اما شخص جواب نمیده فردا از راه میرسه یه ۱۰ ۲۰ دقیقه ای اونجا وایمیستی ولی کسی نمیاد پس میری سرکلاست نمیدونی چرا اما تازگی ها سر هیچ کلاسی اون حس قبلی رو نداری اما سر این کلاس شاید میشه گفت بخاطر استادش مردی تقریبا ۳۰ ساله با یه تیپ امروزی نمیدونی چرا چشمتو گرفته اما همش به خودت میگی ایبابا این توهمات رو از ذهنت پاک کن اما دست خودت نیست و مجذوبش شدی با همه این ها تمام کلاس هاتو با اکراه میگذرونی کم کم به این فکر میوفتی دانشگاه رو ترک کنی و هنوز نمیدونی این موضوع رو چجوری به پدر و مادرت بگی شما یه خوانواده پولدار هستید و خانواده هم اهل تحصیلات قطعا با این موضوع مخالفت میکنند و هنوز در این باره مرددی
یه چیزی که این وسط عجبه چیزی که باعث میشه مردد بشی خانوادت نیست استادت شیفته ش شدی و هر روز به امید اون به دانشگاه میری یک سال میگذره و دیگه این علاقه داره بیشتر میشه و نمیتونی تحمل کنی سر راست میری پیش استادت و میگی ببخشید استاد میشه چند لحظه بیان با هم صحبت کنیم اون هم میگه بله سر قضیه رو باز میکنی و از احساسات تو این سال ها میگی اون میخنده و میگه جدی داری میگی تو هم تایید میکنی لبخند عمق دار و وسوسه کنده ای میزنه میگه راستش یه حقیقتی رو بابد بگم این حس متقابل اون مسیج اون روز صبح خیلی زود یادته تو میگی آره شما از کجا.. که میگه من اون مسیج رو دادم خواستم در این باره باهات صحبت کنم که روم نداد اما حالا میبینم که تو هم چنین حسی داری خوشحالم
از این قضیه ۴ سال میگذره و تو داری به تنها یادگاری اون نگاه میکنی نامه ای دست نویس که با اشک های تو کلماتش آبیاری شده بله درسته ۴ سال پیش تو عاشق استاد میشی و اون هم همینطور این احساسات تا جایی بیشتر میشه که میخوای باهاش ازدواج کنی اما خونواده ت مخالفت میکنند و شما نقشه میکشین با هم فرار کنید اما چون از قبلش یه نامه به خدمتگارتون دادی قضیه خوب پیش نمیره و اون قضیه رو به پدرت لو میده و سر بزنگاه پدرتون مانع فرار تو میشه و اون از این شهر میره و چند وقت بعد اون نامه ای به برادرت میده و میگه حتما بهت برسونه که توش نوشته دخترک عزیزم حال که فکر میکنم میبینم پدرت بهترین کار را کرد من نمیتوانستم با دختری که سالها از خودم کوچکتر و ناز پرورده هست فرار کنم و به گمانم اگر با من فرار میکردی نمیتوانستی دوری پدر و مادرت و زجر و عذاب وجدان بعد فرار را تحمل کنی و برای همیشه پنهان بمانی شاید پدر و مادرت به دنبالت می امدن من در آن زمان کم عقل و خام بودم و با توچنین کردم اما از پدرت متشکرم که جلوی تو را گرفت امیدوارم که با بهترین فرد که لایقت باشد و خنده بر روی لبت بیاورد سالها شاد زندگی کنی دوباره اشک هایت جاری میشود و سعی میکنی بقیه نامه را بخونی که چشمانت تار میبینه اکنون که تو این نامه رو برای هزارمین بار میخونی خبر تصادف اون رو شنیدی قلبت سخت فشرده شده و هر لحظه حس میکنی دیگه کم میآری و نفست بند می آید اما آن درد ها را با اشک هایت به دست روزگار میسپاری و به یاد عشق اولت به خواسته اون برای ادامه زندگی ادامه می دی
لقبی که تو روی اون گذاشته بودی: استاد فرهیخته
لقبی که اون رو تو گذاشته بود: دخترک عزیزم
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پنهان اگر چه داری، جز من هزار مونس؛
من جز تو کَس ندارم، پنهان و آشکارا
اوحدی
https://eitaa.com/navadin
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
پنجشنبه صبح و تو مثل هر روال داری میری لب دریا البته این بار قلمو و بقیه بند بساطت رو برداشتی تا یه نقاشی خوب از منظره دریا بکشی کم کم میرسی و وسایل رو میچینی شروع به کشیدن میکنی که بی مقدمه یکی رو میبینی که در نزدیکی لب دریا داره قدم میزنه مردی بسیار جوان با لباسی کرمی رنگ و شلواری راحت لحظه ای خیره میشی باد مو های مرد رو به رقص درآورده و تو خیره به اون هایی که مرد جوان برمیگرده میگه اهم سلام ببخشید متوجه حضورتون نشدم داشتم به دریا نگاه میکردم مزاحمتون هستم؟ که با خودت فکر میکنی چه بی رحم من مجذوب اون شدم و اون در خیال دریاست و ذره ای نگاه نکرده به من
خلاصه درجوابش میگی نه اصلا پس مرد میگه پس با اجازتون من یه دور دیگه اینجا قدم میزنم تو هم میگی راحت باشید اما از اون لحظه به بعد حواست به اون و تصمیم میگیری یه تصویر از اون بکشی بعد از اینکه کارت تموم میشه داد میزنی ببخشید آقا میشه یه لحظه بیاین مرد به سمت تو میاد و تو مست بوی خوبش میشی و حواست پرت میشه که مرد میگه وای چه اثر بی نظیری این منم وای باورم نمیشه خیلی قشنگه که تو میگی البته و میگی میخواین این تابلو مال شما باشه که مرد میگه چرا که نه پس تابلو رو بهش میدی و کم کم وسایلت رو جمع میکنی که مرد میگه هر روز میاین که تو در جواب تایید میکنی مرد میگه چه عالی من باید برم پس حتما فردا میبینمتون و تو با خود میگی فردا چه عالی نمیدونی چرا اما یه حسی از اینکه اون رو دوباره ببینی به وجد میاره فردا میرسه و شما همرو میبینی و وقت بیشتری باهم میگذرونیم بیشتر باهم آشنا میشید و میفهمید تو خیلی چیزا شبیه همین و کم کم بهم علاقه مند میشید و ای روال ادامه پیدا میکنه و هر روز شما همرو لب دریا میبینیدشما هم رو دوست دارید اما تو این رابطه حس میکنی اون بیشتر عشق میورزه و تو از این بابت ناراحت نیستی اما ناراحت که نمیتونی عشق بی دریغ اون رو جبران کنی تا اینکه روز تولد مرد از راه میرسه تو برای اون کیک توت فرنگی که اتفاقا مورد علاقش درست کردی اما اون لب دریا نیست خیلی منتظر میمونی اما اون مثل همیشه نمیاد بنابراین نگرانش میشی و برای اولین دفعه به خونش میری خدمتکاری که داخل خونس در رو باز میکنه و میگه مرد بسیار مریض شد و دکتر امیدی به بهبودش نداره تو رو به اتاقش راهنمایی میکنه تو وقتی مرد رو در اون حالت رو به وخیم میبینی گریه امانت رو میگیره و کنار تخت میوفتی دستاشو تو دستات میگیری و میگی واقعا متاسفم متاسفم تو همیشه در کنارم بودی و بیشتر از همیشه عمرم بهم امیدی داد اما من نتونستم ذره ای از اون ها رو جبران کنم حالا که تو این وضعی پشیمونم که چرا زودتر این کارو انجام ندادم دستتو به گرمی فشار میده و میگه طوری نشده و هنوز دیر نیست و هنوز لحظه هایی هست که میخواد باهات بگذرونه و تو بهش قول میدی تا خوب شدنش مراقبش باشی اما فردا دیگه نتونست به این حرفش عمل کنه چون دیگه بیماری طاقتش رو برده بود و اون زیر خاک به خواب عمیق رفته بود و تو موندی و حسرتی از محبت ها و عشق هایی که در سینه ات خاک میخورد اما تنها چیزی که تو رو سرپا نگه میداشت آخرین جمله قبل از مرگش بود من به تو عشق نورزیدم که تو فکر جبرانش باشی خواستم تو همین لحظات کمی هم که هستیم تو رو خوشحال ببینم پس نبینم از اون بالا برای من گریه کنی شاد بمون و شاد زندگی کن
لقبی که تو روی اون گذاشتی: نقش قلبم
لقبی که اون روی تو گذاشته: نقاش بی صدا
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گلافشانیها
قیصرامین پور
https://eitaa.com/Lotus_30
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎'
یه یک سالی میشه که کلیه هات مشکل داره و باید یه عمل انجام بدی همش حالت تهوع داری بالا میاری رنگت دیگه مثل قبل نیست باید پیوند انجام بدی اما به غیر از تو خيليا دیگه هستن که تو نوبت هستند مادر و پدرت خیلی نگرانتن یه روزی تصمیم میگیری بری بیرون اما مادرت اجازه نمیده همش نگرانت تنها مشکلی پیش بیاد که به دروغ میگی با دوستت میری توی ترافیک گیر میکنی که یهو حس میکنی حالت بد و از ماشین میای پایین و یه گوشه بالا میاری که یکی سر میرسه و میگه حالت خوبه و بهت آب میده و تو تشکر میکنی میخوای بلند شی که دستتو میگیره و نگاهت میکنه میگه درکت میکنم منم مثل تو هم میگی جدی و میگه آره گاهی حالت تهوع دارم نفس کم میارم شکمم درد میگیره و کلی درد میگی پس تو هم مثل من مشکل کلیه داری در تایید جواب میده آره و اون هم منتظر یه کلیه برای پیوند مدتی میگذره و شما کلی درد و دل میکنید و تو اون رو برای ناهار خونتون دعوت میکنی فردا سر ناهار ماجرا رو برای والدین تعریف میکنی و اونا کلی سرزنش و ابراز نگرانی میکنند و تو میگی مشکلی نیست چون خوش موقع این دوست به کمکم رسید و به اون اشاره میکنی کم کم صمیمیتتون بیشتر میشه و خانواده ها باهم آشنا میشن تو بهش علاقه پیدا میکنی به عنوان یه کسی که خودشم مریضه خیلی بهت کمک میکنه و امیدواری میده تا اینکه یه روزی اون رو دوباره دعوت میکنی وقتی دارین صحبت میکنین پدر میگه خب شنیدیم یه کلیه پیدا شده و چون توی نیازمندی ها جلوتری خواستیم ازت یه خواهشی کنیم میدونیم بی ادبه اما هر چقدر بخوای بهت میدیم فقط میتونی جاتو با دختر ما عوض کنی که شوک میشی و همون لحظه جیغ میزنی و میگی بابا اون این همه به من کمک نکرده و با من دوست نشد که آخرش اینطوری ازش سوء استفاده کنید اون میگه من از این بابت مشکلی ندارم و حاضرم هر کاری بکنم که حال دختر شما خوب بشه اما رضایت خانواده ام ... که پدر میگه مشکلی نیست اونش با من
تو توی شوکی و با اون صحبت میکنی اما اون بازم همون حرفای سر میز رو تحویلت میده بالاخره خانواده اش راضی میشن و فردا این عمل اتفاق میوفته
فردا میرسه و عمل با موفقیت انجام میشه و تو حالت بعد چند روز کامل خوب میشه اما هر چه میگذره حال اون بد و بدتر میشه اما کلیه ی دیگه ای پیدا نمیشه هر چقدر که بهش امید میدی و اون لبخند میزنیگه حس میکنی اونی که بیشتر از این بابت ناراحت تویی اون بخاطر تو هر دردی رو تحمل میکنه تا اینکه یک روز خبر میرسه که اون مرد و تو در آخرین لحظات در کنارش نبودی عفونت سراسر بدن اون رو گرفته بود و حال وخیمی داشته اما تاسف که این پایان این قصه بود و توراهی جز سرزنش خودت نداشتی پس تا ابد ازدواج نکردی و به یاد اون هر روز بر سر مزارش اشک میریختی و آرزو میکردی روحش در آرامش باشه
لقبی که تو روی اون گذاشته بودی: سیاره فراموش شده
لقبی که اون روی تو گذاشته بود: قاصدک
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
آنکسکه نداندونخواهدکه بداند
حیفاست چنینجانوری زنده بماند
@hiam_48
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
آشپزیت محشره یه عالمه کلاس رفتی و همه ازت تعریف میکنند مدرک داری و اتفاقا دنبال کاری پس یه روز وقتی داری میگذری به یه رستوران بر میخوری یه آشپز میخوان از قضا وقتی میخوای وارد شی یه مرد هم میخواد وارد شه و میگی بفرمایید اول اون میره بعد تو وقتی میرید اونجا تو صاحب رستوران رو پیدا میکنی و تا میخوای بگی برای کار اومدی مرد هم همینو میگه به طور همزمان صاحب رستوران شوکه میشه و خنده اش میگیره و میگه من فقط به یه آشپز نیاز دارم جفتتون میگید توی این کار خبره اید و کلی حرف که مرد میگه خیلی خب آزمایشی فعلا کار میکنید تا ببینم کدومتون بهتر تا استخدام بشه کارتون رو شروع میکنید اولش زیاد باهم خوب نیستید اما بعدش که سرتون گرم میشه ناخوداگاه میبینید وقتایی هست که با هم میخندید حرف میزنید به طوری که خیلی بهم نزدیک میشید و تو میفهمی که مرد یه حسی بهت داره بعد از چند روز صاحب رستوران میگه جفتتون خوبید موندم کی رو انتخاب کنم که مرد آشپز میگه من از این کار منصرف شدم خانوم میتونند جای من باشند و تو شوکه میشی و میگی اما تو خیلی این چند روز تلاش کردی میگه آره اما باشه برای تو لبخند ملیحی میزنه و میره پس از چند وقت میبینی اون توی یه گل فروشی نزدیک رستوران مشغول و خیالت راحت میشه درست چند روز بعد میبینی با یه دسته گل اومده رستوران و میخواد باهات صحبت کنه اون درباره حسش میگه و اینکه چقدر دوست داره با تو باشه تو قبول میکنی و خلاصه داستان شروع میشه شما هم خونه ای هستید و تو تلاش میکنی شبا زود بیای خونه تا وقته بیشتری با اون بگذرونی اما اون همش تا دیر وقت سر کار این وضع تا چند وقت ادامه پیدا میکنه و شما کمتر هم رو میبینید یه شب وقتی تا دیر وقت بیداری اون میاد و تو با چشمای گریونی میگی دیگه نمیتونی این وضع و تحمل کنی و از اینکه این همه وقت باهاش بودی متاسفی و اون اصلا بهت توجه ای نداره از خونه میری و کم کم ارتباطتون قطع میشه روز ها میگذره و دیگه جواب پیغاماشو نمیدی هر روز پیگیرته تا بلکن جوابش بدی اما هیچ توجه ای نمیکنی پس روزی پیغامی ازش دریافت میکنی که میگه زیاد زنده نمیمونه و بیماری وخیمی داره تو سریع هر جور شده باهاش ارتباط برقرار میکنی و اون رو ملاقات میکنی ولی میبینی حالش از اون چیزی که فکر میکردی بهتر اون تمام قضیه رو توضیح میده از اینکه چون جوابشو نمیدادی مجبورش شده چنین حرفی رو بگه اما خنده ای میکنه و میگه میبینی تو هنوز منو دوست داری وگرنه وقتی چنین حرفی رو زدم اینطوری نمیومدی اینجا من دوستت دارم و بخاطر تو هر کاری بگی انجام میدم قول میدم بیشتر بهت توجه کنم و تو هم قول بده کنارم میمونی باشه؟ چشماتو میبندی و ته قلبت میگی راست میگه من هنوز اونو دوست دارم و انگاری نمیخوام این رابطه تموم شه.
لقبی که تو روی اون گذاشتی: متقلب من
لقبی که اون روی تو گذاشته:نازدونه
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
غمت رازیست در دل، همچو جان میدارمش پنهان.
https://eitaa.com/daijubo.
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
کارگاهی که عاشق یک قاتل میشود درسته تو به جرم قتل دو سالی میشه بازداشت شدی و هنوز پرونده ات رو هواست به طرز مرموزی هنوز موندن این اصلا پرونده قتل یا نه از اونجایی که تو همکاری نمیکنی و فقط سکوت میکنی و گاهی اوقات با خودت پچ پچ میکنی همه تو رو یه آدم تاریک میشناسن و شایعه شد که قبل از قتل که عین سایه دنبال مقتول بودی و میخواستی انتقام بگیری روحیه خشنی داری و انگاری دیوونه ای اما کارگاه این موضوع رو قبول نداره و طی این پرونده فهمیده تو فقط ترسیدی و حقیقتا حس میکنه اصلا قتلی رخ نداده درسته طی تحقیقاتی کارگاه این موضوع رو متوجه میشه روز ها میگذره و کارگاه سعی میکنه ازت سوال بپرسه اما تو اصلا جواب نمیدی تا اینکه کارگاه روزی دیگه طاقتش تموم میشه و دستاتو میگیره و میگه تو براش با ارزشی و اون میدونه تو آدم بدی نیستی برعکس همه که توی تو جز تاریکی و بدی چیزی نمیبینند اون توی تو نور میبینه فردی که آزاری نداره اما قربانی این ماجراست این حرفا روی تو تاثیر میذاره و زبون باز میکنی من اون روز فقط میخواستم به دیدن یه دوست برم که دیدم یه مرد با چاقو میخواد به یکی بزنه من فقط میخواستم برم جلوشو بگیرم اما دیر شده بود و مرد چاقو رو زده بود و تا به خودم اومدم دیدم چاقو دسته منه و خون همه جا رو گرفتم اما واقعا من بی گناهم من بی گناهم اشکات کم کم جاری میشه و کارگاه دستاتو میگیره و میگه نگران نباش من هر کاری میکنم از اینجا آزاد بشی و کارگاه طی شواهد و اعتراف تو اثبات میکنه بی گناهی و بعد از مراحلی آزاد میشی و خیلی میگذره که دیگه کارگاه رو نمیبینیدرستو ادامه میدی و تبدیل به یک وکیل فوق العاده میشی و یه پرونده رو قبول میکنی که میبینی متهم اون همون کارگاه اون هم متاسفانه بخاطر پاپوش که براش دوختن به این وضع افتاده تو به مرد کمک میکنی تا بی گناهش اثبات بشه و دقیقا همینطور میشه و آزاد میشه اما دیگه نمیتونه به کار قبلیش برگرده اما اون راضیه از همه چی مرد خیلی خوشحال میشه که میفهمه کاری که در قدیم کرده چقدر تاثیر داشته و تو به چنین جایگاهی رسیدی و حالا اون رو نجات دادی تو میگی این از عشق و لطف بی دریغ شماست که نور رو در من پیدا کردید و بین همه شما من رو شناختید اون موقع زیاد توجه نمیکنی اما بعد تر میفهمی همه این اتفاقات یه حکمت بوده تا بتونی با بهترین فرد زندگیت آشنا بشی و نور وجودت رو به همه هدیه بدی
لقبی که تو روی اون گذاشتی:رمز گشای من
لقبی که اون روی تو گذاشته: نور
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
دلی شکسته و چنگی گسسته گیسویم
ولی به زخمه غیبی هنوز میمویم
شهریار
https://eitaa.com/shadow_of_dark/