ساعت ۲ و نیم نصف شب، وسایل پاستا رو چیدم روی اپن و شروع کردم شام (در واقع سحری) درست کردن. نشستیم سر سفره درحالی که تلویزیون برنامهی مصاحبه با حاج محمود رو پخش میکرد. حاج محمود داشت از خاطراتِ سفرش به میناب و بعدش خاطراتش با آقا میگفت. فکر میکردم دیگه بعیده با یه تقی به شیشه قلبم خوردن، اشکم در بیاد. تا اینکه یهو مجری گفت آقای محمود کریمی، اون حسینیه دیگه نیست. اون ساختمونها، اتاق روضه، هیچکدوم نیستن دیگه. دیدمِ شوکِ چشمهای حاج محمود رو. دیدم شوکِ قلب ضعیف و طفلکی خودم رو. درحالی که داشتم قاشق پاستا رو میذاشتم تو دهنم بغضم ترکید و غذا و اشکم باهم قاطی شدن. من خیلی دلم برات تنگ شده آقا.
نخل و نارنج ؛
از آقای گلفروش ممنونم
که به گلم اسپری نزد
و بوی خود رُز میده صورتی خانوم.