هدایت شده از 🪽 مراسلات من به همهی دنیا.
بسم الله الرحمن الرحیم
شش اردیبهشت چهارصد و پنج / ۱۲:۵۵ نیمهشب
سلام، آقا.
نگاهم کن. دلتنگی حسابی طفلکیام میکند. عددهای شناسنامه هم مگر مهماند؟ من همان دخترکم که وقتی میپرسد چند سالهای؟ میگویم، دو، نه نه، سه، شاید هم چهار. اما به پنج سال نمیرسم. پنج ساله که بشوم، مجبور میشوم دوباره به مهد کودک بروم. بعد دوباره پیشدبستانی و بعد دوباره مدرسه. پس هر چندسال که باشد کمتر از پنج است. داشتم میگفتم، دلتنگی. دلتنگ که میشوم، احساس میکنم ساعتها زیر بارانِ سنگینِ بهاری بودهام. از آن بارانها که سر تا پایت چنان خیس میشود که یک نقطهی خشک هم روی تنت پیدا نمیشود. از آن خیس شدنها که گمان میکنی به دست و پا و کَت و کولَت هزارتا وزنهی سنگینِ هزارکیلویی بستهاند. حسش یکجورهایی شبیه گیر کردن در باتلاق است. هرچه دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی. من وقتی دلتنگ میشوم همین شکلی میشوم. خیسِ آب، کرخت و پُر از ضعف. در پاهایم جانِ قدم از قدم برداشتن نمیمانَد. لبخند روی لبهایم میماسد و زشت میشود. تنگ بلوریِ قلبم پر از تَرَک میشود و منتظر یک تقه که بترکد و عین خاکشیر روی زمین بریزد و نشود جمعش کرد. امشب از آن شبها بود. درس را بهانه کردم، کلاسهای فردا را. اما راستش را بخواهی پاهایم جانِ از خانه بیرون رفتن را نداشتند. موشِ آبکشیدهی دلتنگی بودم که مثل بقیهی وقتها، فرار میکرد از آنچه که میترسید. گوشَت را بیاور، درِ گوشت بگویم؛ من میترسیدم از آنکه به خیابان و پرچمها برسم و یادم بیاید که نیستی. یادم بیاید که نبودنِ تو، خونِ تو ما را از نهمین روز اسفند در خیابان کاشته. شبیهِ سرو، بلند قامت. بعد بغضم بترکد. دوست ندارم پیشِ مامان گریه کنم. به غرورم بر میخورد. اما میدانی آخرش چه شد؟ اگر در خانه میماندم، در باتلاقِ دلتنگی برایت آنقدر پایین میرفتم، آنقدر دست و پا میزدم برای باور نکردنِ نبودنت تا غرق میشدم. لباس پوشیدم و با مامان و ریحانه از خانه بیرون رفتم. وقتی به سمتِ محل تجمع که نزدیک خانه بود قدم بر میداشتم، دلم میلرزید. تو که غریبه نیستی. من جدی جدی دلم خیلی برایت تنگ شده. دلتنگی برای تو خیلی طفلکیام میکند. داشتم میگفتم، به میدان که رسیدیم، از چشم دوست و آشنا و هممحلی به زیر درختِ سرِ پلههای پارک پناه بردم و روی جدول نشستم. راستش را بخواهی زاویهی دید خوبی داشتم. جمعیت را با همهی پرچمهایشان، طفلان را، پیرمردِ سینیِ چاینبات به دست را، جوانکها را، ماشینهای رهگذر را، مردمی که از هرسوی خیابان با پرچمهایشان به جمعیت میرسیدند را میدیدم و آهنگِ واژهها در پسزمینهی این سکانسِ تاثیرگذار، در خاطراتم ثبت میشد. «وطنم، ای شکوه پابرجا...» گفتم که، میترسیدم. میخواستم فرار کنم. اما خودم را درست میانِ تاریکیِ زیر درخت، درست وسطِ ترس و هراسم پیدا کردم. اشکهایم چکه چکه غل میخوردند روی گونههایم و مامان که کنارم نشسته بود داشت یادآوری میکرد که اینها، همهی اینها به خاطر خونِ توست. قلبم سوخت. پاهایم باز سست و بیجان شدند و دستهایم یخ کردند. با خودم زمزمه کردم «این داغ چیست که سرد نمیشود؟ هنوز مانده تا روزهایی که بفهمیم تو که بودی و ما چه کسی را دیگر نداریم...» میدانی، از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان؟ من فکر میکردم دیگر برایت نخواهم گریست. فقط شبیه بابا [ و خیلی از آدم بزرگها ] وقتی یادت میافتم آهی جانسوز خواهم کشید که تا مغز استخوانم را بسوزاند. ولی نه. من همان دخترکم که آرزو داشت قبلِ سن تکلیفش، از نزدیک تو را ببیند و بوسهای به یادگار از تو روی خوشهی گندمهای طلاییِ گیسهای بافته شدهاش داشته باشد، تا آخر عمر فخرِ چشیدن عطرت را و آغوش پدرانهات را به عالمی بفروشد. نشد. ولی من که همان دخترکم، نیستم؟ یادت هست کودکِ شهید را که به تو نامه نوشته بود؟ همان جملهی «من شاید تا آخر همینطور بمانم...» [ راستی، دیدیاش در بهشت؟ خندید؟ پیراهنی به رنگ گلها تن کرد؟ آخر توی نامهاش گفته بود شاید تا همیشه عزادارت بماند. ] داشتم میگفتم. من شاید تا آخر همینطور بمانم. دخترکی که وقتی یادِ تو در خاطرش مثل نور میدرخشد، میزند زیر گریه و شبیه سه سالگیاش، به هقهق میافتد. راستی، کاش میشد بدانم نامهی دَه سالگیام به دستت رسید یا نه. خواندیاش؟ وقت داشتی که دستخطِ دخترکی دَه ساله را در یک برگهی رنگآمیزیشده بخوانی و به حرفهای کودکانهاش لبخند بزنی؟ نمیدانم. دست کم خیالم راحت است؛ حالا دیگر لازم نیست نامههایم را محافظها از هزارتا فیلتر امنیتی رد کنند و به دستت برسانند. تو خودت، همهشان را میخوانی. و من هنوز، و تا ابد، دلتنگم.
دوستت دارم.
🖋فرستنده: تهران، خانهی آبی، سیدهفاطمه.
⭐️گیرنده: تهران، کشوردوست، بیتی که به رنگ دلهای ما میشد، آقا.
کیک درست کردن تا ابد برام تراپیه.
وقتی حالم خوبه کیک درست میکنم.
وقتی حالم بده کیک درست میکنم.
وقتی دلتنگم، وقتی ذوقزدهم،
وقتی بیحوصلهم، وقتی آرومم.
احتمالا در آینده خونهم پر از پودر کیک میشه.
نخل و نارنج ؛
آخرشم اومد تو =)
- بیا به جای بچه گربه بیاریم نگه داریم.
+ نه دیگه، بچه میاریم، پیر که شدیم بچههامون رفتن گربه میاریم. مثلا همسن مامان باباهامون شدیم خوبه.
- اسمش به نظرت نباید شیرعسل باشه؟
+ دوست دارم اسمشو بذارم سیمبا.
- برای سیمبا بودن زیادی نازه. نه؟
#مکالمات / این داستان، گربهی مهمونِ شاورما