نخل و نارنج ؛
آخرشم اومد تو =)
- بیا به جای بچه گربه بیاریم نگه داریم.
+ نه دیگه، بچه میاریم، پیر که شدیم بچههامون رفتن گربه میاریم. مثلا همسن مامان باباهامون شدیم خوبه.
- اسمش به نظرت نباید شیرعسل باشه؟
+ دوست دارم اسمشو بذارم سیمبا.
- برای سیمبا بودن زیادی نازه. نه؟
#مکالمات / این داستان، گربهی مهمونِ شاورما
میدونستید زن هیچ وظیفهی شرعیای در قبالِ انجام کار و امورات منزل و حتی شیر دادن و مراقبت از بچهش نداره و میتونه در ازاش از شوهر تقاضای پول و حقوق کنه؟ تنها تنها وظیفهی شرعی زن تمکینه. وگرنه حتی شیر دادن به بچهی خودش هم وظیفهش نیست. صرفا بر اساس مهر مادری و دلسوزی و رأفتشه.
هدایت شده از میمِ ثاٰنی؛
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُردهام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقابزرگ را هم دو طبقه نخریدیم برای مبادا. جربزهی نِک و ناله هم ندارم؛ انگار اعتراف به مُفلِسی و ناچیزی، و غمی جُز غمِ وطن خوردن، پفیوزیست. من امّا شبها پرچمم را توی شکمِ تاریکی دور میدهم و غمِ نان میخورم. با جیب سوراخِ هوا کشیده، شعار تازهای که مشق کردم را عربده میزنم…
دوّم/ -«ماٰ کهنه نظامِ شریفِ وفادارِ فقیریم».
پِپسی را میتِکانَد تا گازش برود. لقمهی گوجه و کباب، لول شده توی لپش. میپرسد:«کجا فقیریم؟» نشستهایم لای کثیفیِ رستورانی بَرِ میدان. انگشت سبابهام را میچسبانم به شیشه رو به مردم. میگویم:«ایناها. اینجا.»
سوّم/ -«عوضِ خیراتِ کالابرگ. یکم پایین بِکِشن!»
سینی شربت بهارنارنج را میگرداند بینِ سواریها. چراغ قرمز مانده روی ثانیهی سی و هفت، دود و بوق هوا رفته. میگوید:«تنهاٰ چیزی که همیشه پایین کشیدن شلوارمونه!» بعد میدوَد سمت پیک موتوری که برای یک لیوان بیشتر، دست تکان داده. توی صورتِ گلافتادهاش دنبالِ خستگی میگردم. پیداٰ نمیکنم! توی رقص بوکههای نور مردی راٰ میبینم که میتواند هزار و یک شبِ دیگر شربت بگرداند و با گواش روی پیشانیاش بعد هر وضو پرچم ایران بکشد. عرقِ سبیلش را با آستین میگیرد. به تولد دختر و خُرده حقوقش فکر میکند… میدانم..
چهاٰرم/ -«ماٰ برای خونه میمیریم نه صاحبخونه.»
ویلچرِ خالی را هول میدهم زیرِ سایه تا صندلیاش خُنک بماند. با چشم میچرخم لای جمعیت، دنبالِ عصادستها. میگویم:«بد گفتی! مسئولین و دولت، صاحبخونه نیستن. خُدا صاحبه که اینجاییم و میمیریم.» کمک میدهم پیرزنی که پرچمِ کوچکی را با چادر به کمر بسته، روی ویلچر بنشیند. بعد ویلچر راٰ امانت میسپارم و میروم تا سمبوسهی صد و چهل توماٰنی بخرم، درحالیکه که صاحبخاٰنه را به رزاقیتش قسم میدهم...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
نخل و نارنج ؛
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُردهام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقاب
هربار که میخوام دربارهی موضوعی بنویسم، میام میبینم خانم هاشمی با کلماتش معجزه کرده.
هدایت شده از لباس شخصی
مرد صبور انتخاب كنيد
ترافيكه ؟ طورى نيست كه ميريم
كيفت رو جا گذاشتى؟ عيبى نداره ميريم برش ميداريم
تصادف كردى؟ لوكيشن بفرست، خودت كه چيزيت نشد ؟
ليوان شكست ؟ فداسرت
متوجه نشدى؟ بذار دوباره توضيح ميدم
مشكلى پيش اومده؟ باهم حلش ميكنيم
ناراحتى ؟ ميام باهم حرف بزنيم
@Lebasshakhse
نمیدونما، احساس میکنم هیچی تو زندگی اونقدری ارزش نداره که آدم سر چیزای کوچیک عصبانی بشه و دلِ کسی که دوسش داره رو برنجونه. زندگیه دیگه. اشکال نداره. با یه کلید جا گذاشتن و ده دقیقه دیر کردن و سهواً خطاهای کوچولو کردن که دنیا به آخر نمیرسه.
نخل و نارنج ؛
نمیدونما، احساس میکنم هیچی تو زندگی اونقدری ارزش نداره که آدم سر چیزای کوچیک عصبانی بشه و دلِ کسی ک
ولی خب شما سعی کنید مثل من فراموشکار و حواسپرت و تو هپروتِ خودتون و دردسرساز نباشید.