eitaa logo
نخل و نارنج ؛
355 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
188 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ام البکاء ؛
Seyed Javad Zakerzaker-ye-refigh-daram(128).mp3
زمان: حجم: 5.1M
"ندونم کافرم یا مومن هستم هرچه هستم حسین را می‌پرستم" @OmBoka
نخل و نارنج ؛
"ندونم کافرم یا مومن هستم هرچه هستم حسین را می‌پرستم" @OmBoka
من به زینب عمری قسم خورده‌ام گر بگویی بمیرد من میمیرم به این علت تماشاییست محشر علم دست علمدار حسین است
آخرش با این ساعت خواب هم خودم قهوه‌‌خور می‌شم، هم پسر خوشگله رو قهوه‌خور می‌کنم.
و شهر کتاب، شهرِ کتابِ گرونِ حسرت بر دل گذارِ دوست‌داشتنیِ عزیزم.
نمی‌دونما، روزایی که عکس‌های جالب دارم برای به اشتراک گذاشتن، روزهایی که میرم لوازم تحریر فروشی، روزهایی که قهوه‌ی خوشمزه می‌خورم درست وقتی که بهش احتیاج دارم، روزهایی که پسر خوشگله حالش خوبه و باهم خیلی بهمون خوش می‌گذره، روزهایی که هوا طوفانی و گرگ‌ومیش میشه، روزهایی که موتورسواری می‌کنیم، روزهایی که لباس سبز می‌پوشم، روزهایی که باد میاد، حالم خیلی بهتره.
امروز از روزهای جالبی بود که باید بنویسمش.
هدایت شده از بایگانی.🇮🇷
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⭐
می‌شود گفت امروز از روزهای جالب و دوست‌داشتنی زندگی‌ام بود. البته که صبح خوبی را سپری نکردم. زندگی تازه از ظهر آغاز شد. صبح با صدای آلارمِ بی‌موقع گوشی بیدار شدم، دل را به دریا زدم و با وجود گذشتنِ نیمی از کلاس، حضورم را ثبت کردم. اما مگر بعد از اتمام کلاس خوابم می‌برد؟ ابدا. فهمیدم سریالم فصل سومی هم دارد و در حال پخش است. هرچه تلاش کردم بخوابم، تلاش‌هایم صرفا تقلایی مضحک بودند و تا حوالی ساعت سیزده که بنیامین را بیدار کنم، در تخت دست و پا زدم. نهایتا، روزِ جالب آغاز شد. حدودا یک ظهر بود که بنیامین بیدار شد و طبق قرار دیروز، حاضر شدیم و موتور را روشن کردیم و به سمتِ پاساژ مَهستان گاز دادیم. هوا آن‌قدر خوب و بهاری بود که خدا را شکر کردم بابتِ نپوشیدن لباس‌های گرم‌تر! به مهستان رسیدیم. پاساژ را چرخیدیم و میان پرچم‌ها و کتیبه‌ها گشتیم و لباس‌های الیافی را تن کردیم و یک دست لباس و شلوار گلچین کردیم و مثل بچه‌ها ذوق کردیم و با دستِ پُر، دوباره سوار موتور شدیم. این‌بار به مقصد خانه‌ی خانواده‌ی همسرم. با دوتا ملون که دلم نمی‌خواست در کیسه‌ی پلاستیکی ببریم اما چاره‌ای نداشتیم، به خانه رسیدیم، با خبرِ سفرِ از پیش برنامه‌ریزی نشده‌ی مامان به قم لبخند زدیم و بدونِ نوشیدنِ چای، خداحافظی کردیم. گمان کردم بدونِ قهوه همان روی ترک موتور بیهوش خواهم شد. قهوه‌خور قهاری نیستم اما گه‌گداری برای فرار از غریزه‌ی خواب پناهنده‌اش می‌شوم. بنیامین گفت که می‌برمت به کافه‌ی کوچکِ معروف این‌جاها. دوتا آیس‌لَته (یا شاید هم لاته) با نمی‌دانم چی‌چیِ وانیل و کوکی به دست، روی پله‌ی ورودی خانه‌ای نشستیم و قهوه‌مان را نوشیدیم. بنیامین هم قهوه‌خور نیست و حتی بوی قهوه هم چندان به مشامش خوش نمی‌آید. اما خب، این یکی تعریف داشت. دوباره ترک پهلوان (موتورِ عزیزمان) نشستم. این‌روزها بدجوری گرفتار خیابانم. در خانه بند نمی‌شوم. انگار پاهایم را به آسفالت شهر میخ کرده باشند. گفتم که... - می‌شود نرویم خانه؟ - خب کجا برویم؟ - شهر کتاب خوب است؟ - می‌رویم. - کجا؟ - شهر کتاب. بازهم به هوای لوازم تحریر و کتاب، مثل دختربچه‌ها ذوق کردم. جلوی ورودی شهر کتاب که از ترک موتور پایین پریدم، مشتریِ قدیمی تماس گرفت و با هراس شرحِ ماوقعِ تصادف را داد. بنا شد بعد از گشت زدنِ سرِ صبر و باحوصله‌ی شهر کتاب، برویم خانه، ماشین را برداریم و سر لوکیشنِ نام‌برده حاضر شویم. گشت زدنِ سرِ صبر و باحوصله... به نظر من، مغازه‌ی لوازم تحریر فروشی‌ای که کتاب هم داشته باشد شبیه بهشت می‌ماند. یک آرزوی رنگارنگ و شیرینِ مارشمالویی که از کودکی و تا ابد در خیالم باقی خواهد بود. از شهر کتاب که بیرون آمدیم، بنیامین گفت که تو را لوازم تحریر شارژ می‌کند و قهوه، من را هم کارشناسی کردن؛ این را می‌فهمم. خندیدم. راست می‌گفت پسرک. لوازم تحریر مثل دوپینگ مرا به زندگی بر می‌گردانَد و احیا می‌کنَد. هنوز به میانه‌ی راه نرسیده بودیم که ابرها درهم شدند و طوفان میان ساختمان‌های تهران سرِ جولان دادن برداشت و به قول بنیامین، هوا آخرالزمانی شد. گمان می‌کردم موتورسواری زیر باران آن‌قدرها هم سخت نباشد. اما خب، سخت بود. انگار که قطره‌های باران مثل سوزن در پوستم فرو می‌رفتند و با هر موجِ باد مثل قایقِ روی دریا بازی می‌خوردیم. به گمانم خدا خیلی بهمان رحم کرد که به خانه رسیدیم؛ سالم به خانه رسیدیم! ماشین را برداشتیم، به لوکیشن رسیدیم، کار انجام شد و حتی تک‌شهیدِ رفیقمان را هم زیارت کردیم. - برویم کوهسار. - همان‌جا که اولین بار در آشنایی‌مان رفتیم؟ - همان مزار شهید. چرخ‌های ماشین به سمت مزار شهیدِ کوهسار چرخیدند، چرخیدند و چرخیدند و به زنجیرِ مانع برخورد کردند و ایستادند. راه بسته بود. لب و لوچه‌مان آویزان شد و به تماشای تهرانِ شب از روی بلندی اکتفا کردیم. انگار که روی زمین ستاره پاشیده بودند و من، شیفته و مجنون تماشای شهر از روی بلندی‌ام. - امروز چند شنبه است بنیامین؟ - سه شنبه عزیزم. - امروز بلیط‌های سینما نیم‌بهاست. - دوست داری برویم؟ - دوست دارم برویم. - یاسَمین را هم ببریم! - خواهرت را هم ببریم. با پانزده درصدِ باقی‌مانده‌ی شارژ تلفن همراهم، شماره‌ی یاسمین را گرفتم، پیشنهادِ یهویی‌ترین سینمای زندگی‌ام را دادم، تایید را گرفتم و بلیط‌های فیلم نیم‌شب را در سینمای ایران‌مال [ ِ تمام نشدنی ] خریدم و به سمت خانه‌شان دوباره راه افتادیم و رسیدیم و کمی گپ زدیم و به مقصد سینما در اتوبان گاز دادیم و بعضی‌جاها هم لایی کشیدیم. رسیدیم و فیلم را دیدیم و تا خانه، با گپ زدن راجع به هر آن‌چه من باب فیلم زیبای آقای مهدویان به ذهنمان رسیده بود شیرموزِ تگری را نوشیدیم. می‌توانم بگویم خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت و حالا که فکر می‌کنم، یک روز موردعلاقه را سپری کردم و یک رسیدِ بلیط سینما و یک بیت شعر از سینیِ مقواییِ قهوه‌ها دارم تا توی ژورنالم بچسبانم. به بنیامین فکر می‌کنم و لحظاتی که کنار او خندیدم. او تنها کسی‌ست که می‌تواند صدای خنده‌های از تهِ تهِ دلم را به گوشِ ابرها برساند و من دوستش دارم؛ برای همه‌ی روزهای زندگی. خاطره‌ی یک روزِ جالب / هشتِ اردی‌بهشتِ صفر پنج - خانومِ علیا @DTabiidi
/ 🧡✨ /