راستش را بخواهید هنوز مطمئن نیستم. نمیدانم، شاید بابا اسمش را میگذارد اختلال روانی، یا مادرِ همسرم دربارهاش میگوید که زمان، شرایط زندگی و بزرگ شدن این چیزها را بهتر میکنند و تغییر میدهند. دستکم خودم گمان میکنم که این موضوع شبیه یک مشکل شخصیتی و روانی یا عادتی مربوط به سالهای آغازین جوانی نیست. کاش آدمها میتوانستند بیشتر درک کنند.
راستش را بخواهید گاهی اوقات، در واقع اغلب اوقات فکر میکنم تعلقی به برخی فرهنگهای ایرانی و این مردم ندارم. به خونگرمیِ باقیِ ایرانیها نیستم، قلبم رأفت و دلسوزی آنها را در خود ندارد و بیشتر وقتها از اینکه مجبورم میکنند به حرف زدن و تظاهر کردن به آداب اجتماعیِ ایرانی کلافه میشوم. حتی به اندازهی بقیهی ایرانیها احساس نمیکنم که درِ خانهام باید به روی همه (هرکسی که دلش میخواهد مهمانم شود) باز باشد!
گمان میکنم مالِ گوشهی دیگری از این جهانم که به قدرِ خاکِ اینجا گرم نیست.
دلم میخواهد وقتی در اتوبوس یا مترو نشستهام سنگینی هیچ نگاهی را احساس نکنم، احساس کنم تنها هستم و حتی شنیدنِ صدای گفت و گوی دو زنِ غریبه که به کوچکترین تلنگری چنگ زدهاند تا خستگیِ روزشان را با گپ زدنی بیهدف به در کنند متعجبم نکند. دلم میخواهد مطمئن باشم آدمها پیش خودشان و بقیه دربارهام حرف نمیزنند و نوع لباس پوشیدن و چیدمان خانه و دستپخت و دستپاچه شدنم موقع چیدن سفره و سرخ شدنِ صورتم از نگرانیِ دائم و ریز به ریزِ جزئیات مربوط به من و شخصیتم را میان خودشان زیر ذرهبین نمیگیرند و قضاوت نمیکنند. دوست دارم در شهری زندگی کنم که آدمها رفت و آمد به خانهی هم را امری طبیعی و منطبق بر قواعد اجتماعی و آداب معاشرت نمیدانند، برای مهمانیهایشان بیرون از خانه را ترجیح میدهند و برای دیدنِ خانهی تازهعروسها کنجکاوی نمیکنند. راستش خانهام را شبیه حریم خصوصی میدانم و من هم که، گریزان از راه دادنِ آدمها به حریم شخصیام. فکر میکنم خانهی آدمها شخصیترین چیزیست که در زندگیشان دارند. جاییست که بار عمیقترین غمهایشان را روی زمین میگذارند، جاییست که از تهِ دلترین قهقهههایشان را به گوش دیوارها میسپارند، جاییست که تا قلبِ گرمترین آغوشها میرسند و جاییست که مَگوترین رازهایشان را دفن میکنند. راستش را بخواهید، در دایرةالمعارف و دفتر قانونِ اساسیِ زندگیام، همیشه، خانه برایم شبیه یک پناهگاه مخفی بوده؛ یک کلبهی درختی که پشت شاخ و برگها از آدمها مخفیاش میکنم و گهگداری، فقط آدمهایی را که میتوانم با اعتماد و خیالِ آسوده به دنیای خصوصیام راه بدهم، به چشیدنِ عطر و گرمای امنترین گوشهی جهان برای خودم دعوت میکنم.
جهان سردترین چیز است و خانه، امنترین جا. و من در جهانِ سردِ اطرافم، تنها آدمهایی را به قدر تعداد بند انگشتهای یک دستم دوست دارم برای راه دادن به امنترین جایِ زندگی. نه اینکه دیگران را دوست نداشته باشم، ابدا. میدانید، فقط گمان میکنم همهی کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند، لازم نیست به خانهام بیایند و بعد همهچیز را تا مدتها در حافظهشان نگه دارند و دربارهاش با خودشان و همه حرف بزنند. متوجهید؟ راستش را بخواهید نمیدانم چطور میتوانم دربارهاش حرف بزنم که عزیزانم را نرنجانم و همینطور متوجهشان کنم که در خانهی کوچکم فقط برای آدمهای کمی جا برای زندگی هست. آدمهای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی نزدیک!
نمیدانم، شاید بابا اسمِ گریختن از انسانها و روابط متظاهرانهی انسانی را که در وجودم شبیه یک درخت ریشه کرده بگذارد اختلال شخصیتی، یا مادر همسرم معتقد باشد که بزرگ شدن این چیزها را حل میکند و تغییر میدهد؛ ولی کاش آدمها بیشتر درک میکردند.
#دفترچه | #خانمعلیا
(در شرحِ پارهای از روح و افکارم)
@DTabiidi
نخل و نارنج ؛
راستش را بخواهید هنوز مطمئن نیستم. نمیدانم، شاید بابا اسمش را میگذارد اختلال روانی، یا مادرِ همسرم
سختترین بخش ماجرا اونجاست که باید برای همهی عزیزانم که جزو اون افرادِ به تعداد بند انگشتهای یک دستم هستن و این پیام رو میخونن توضیح بدم که نه، تو نه. تو آدمِ امن منی و میتونی بیای توی خونهی درختیم.
نخل و نارنج ؛
کاش میشد استادها رو گذاشت روی 2x
و دانشجوهایی که خیلی چرت و پرت میگن رو توی دستشویی دانشکده زندانی کرد.
لزوما آنچه که دلمون میخواد قرار نیست اتفاق بیوفته و لزوما آنچه که اتفاق میوفته هم قرار نیست باب میل ما باشه. اینه که غمانگیزه.