وای، وای.
خیلی کار زشتیه اگه یکی مثل سعدی عاشقتون باشه و شما دلشُ بشکنین و اذیتش کنین. اصلا هر کی عاشقتون شد، دوسش هم نداشتین، آدم بدی ام بود، دلشُ بشکنین خودتونُ میشکنم. آدم باشین. عه.
یه حس بدیه که باید تموم بشه.
چرا تموم نکنی خیالپردازی اتفاقایی که تا وقتی از جات پا نشی و کار نکنی اتفاق نمیوفتن؟ چرا دیگه انجام ندیشون؟
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
یه کلیپ دیدم میگفت تو فقط ۲۵۵۵ روز نوجوونی و فقط ۳۶۵ تا جمعه داری تو نوجوونیت. و الان تازه به خودم اومدم و دیدم فقط ۴۷۰ روز تا تموم شدن نوجوونیم وقت دارم. فقط ۴۷۰ روز! پسر این بیانصافیه...
نخل و نارنج ؛
یه کلیپ دیدم میگفت تو فقط ۲۵۵۵ روز نوجوونی و فقط ۳۶۵ تا جمعه داری تو نوجوونیت. و الان تازه به خودم
جدی؟ جدی؟ جدی؟
فقط ۱۹۱ روز وقت دارم.
۱۹۱ روز تا آخرین روز نوجوونیم.
خیلی بدتر از چیزی گذشت که انتظار داشتم :)
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
امشب آقای مداح میگفت؛
یادم نیست از چند سالگی برا تو گریه کردم.
ولی من خوب یادمه!
یه دختر بچهی چهار ساله بودم که شب سوم محرم رفته بودیم حسینیه. روضه ی یه خانوم سه ساله بود که دلتنگ بغل باباش بود...
من اون شب برای اولین بار، برا شما گریه کردم آقا. اون شب این دختر کوچولو خودشو جای رقیه خاتون شما گذاشت و هقهق گریه کرد.
هرچند که وقتی مامان پرسید، گفتم دلم برا بابا تنگ شده، ولی راستش این بود که دل من همون شب، برا شما و دردونهتون پر کشید...
کلی فکر کردم که بتونم اونطور که درسته کلمهها رو کنار هم بچینم و تهش نقطه بذارم ولی نشد. در واقع کلمهها برای این که بگم چقد عزیزی برام خیلی کوچیکن!
پس، بذار با این کلمه شروع کنم؛
دختر حاجی :) تولدت مبارک باشه سهتار نوازی که روحمو تسخیر میکنه.💜
- از طرف مایکلا مالور/دختر حاجی/ علیا سادات
+ به تیمو/دختر حاجی/ عارفه
میدونین بچهها، من حیوان چهارپا اگه خاطراتمُ ننویسم. زن تو که میدونی حافظهت قد ماهی هم نیست چرا دقیقا؟
این سفرنامه کامل نیست، مختصره و خیلی جاها در حد کلمه، واژه توضیح داده شده. دوسش دارم ولی ادامهش رو نه به اندازه قلمم تو دو صفحه اول.
و اینطوری ام که؛ لعنت به دلتنگی :))))