هدایت شده از White
بعد به سمت راستم نگاه کردم، دو تا دختر بچه که نشسته بودن زیر رگه ی آفتابی که از سقف افتاده بود روی زمین و یه اسباب بازی کوچیک که فکر کنم توش یه تیکه شیشه داشت گرفته بودن دستشون و زیر نور تکونش میدادن و آروم حرف میزدن
هدایت شده از White
دوباره به سمت چپم نگاه کردم، مامانای دو تا پسرا داشتن از هم جداشون میکردن و مینِشوندَنِشون یه گوشه
اون دو تام از دور با چشماشون واسه همدیگه رجزخوانی میکردن
هدایت شده از White
اینبار که به سمت راست چرخیدم دو تا دختر بچه روی دو تا فرش ایستاده بودن و یکیشون داشت به اونیکی بازی 'زو' رو یاد میداد. چند دقیقه ای مشغول بازی بودن که یه صحنه ای پشت سر دختر بچه ها و روی صندلی نماز های کنار دیوار توجهم رو جلب کرد: همون دو تا پسر بچه روی صندلی نماز های کنار دیوار نشسته بودن و توی سکوت و با هیجان و کنجکاوی به بازی دختربچه ها خیره شده بودن.
هدایت شده از White
برای چند دقیقه ای رفتم لیوانم رو پر از آب کنم و وقتی برگشتم یکم دراز کشیدم.
وقتی بعد از حدود پنج دقیقه به پهلوی راست چرخیدم ، توی حدودا سه تا فرش اون طرف تر، همون دوتا دختر بچه رو دیدم که پنج شیش تا بچه دیگه رو دورشون جمع کردن و همون دختربچه ی قبلی، داشت بازی رو واسشون توضیح میداد.
این بار پسربچه ها وسط بازی 'زو' بودن.
سید مهدی حسینیسینه زنی زمینه زیبا _ویژۀ ایام پیاده روی اربعینِ حضرت سیدالشهدا علیه السلام به نفسِ آقا سید مهدی حسینی.mp3
زمان:
حجم:
14.8M
کاری کردی دیگه هیچکی،
به چشمای خستهی من نمیاد :)
#inside
بله من آدم منطقیای هستم.
(گریه کردن برای اردکی که سر آزمایش روانشناسی از گرسنگی میمیره)
ولی بهتون قول میدم پنجشنبه هر طور شده برم هیئت (اگر برقرار بود) و به آقای صدوقی بگم از الان حواسش باشه که من تا شب آخر میمونم کربلا باهاشووووون.
مررررررد من دیگه جز گریه سلاح دیگهای نداشتم. داغ گذاشتی به دلم منُ برگردوندی ایران. باشهههه باشهههه. اصلا میرم بقیه گریهمُ بکنم.
هدایت شده از ننه ابراهیم🇮🇷
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سرِ خود آینه را غرقِ تماشا ببری
مرده شورِ منِ عاشق که تو را میخواهم
گورِ بابایِ دلی را که به اِغوا ببری
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلا شهرتِ لیلا ببری؟
به من اصلن چه که مهتابی و مویِ تو بلند
چه کسی گفته مرا تا شبِ یلدا ببری؟
کبکِ کوهیِ خرامان! سرِ جایت بتمرگ
هی نخواه اینهمه صیاد به صحرا ببری
آخرین بارِ تو باشد که میایی در خواب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری
لعنتی! عمر مگر از سرِ راه آوردم
که همه وعدهیِ امروز به فردا ببری
این غزل مالِ تو، بردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری
شهراد میدری