بله من آدم منطقیای هستم.
(گریه کردن برای اردکی که سر آزمایش روانشناسی از گرسنگی میمیره)
ولی بهتون قول میدم پنجشنبه هر طور شده برم هیئت (اگر برقرار بود) و به آقای صدوقی بگم از الان حواسش باشه که من تا شب آخر میمونم کربلا باهاشووووون.
مررررررد من دیگه جز گریه سلاح دیگهای نداشتم. داغ گذاشتی به دلم منُ برگردوندی ایران. باشهههه باشهههه. اصلا میرم بقیه گریهمُ بکنم.
هدایت شده از ننه ابراهیم🇮🇷
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سرِ خود آینه را غرقِ تماشا ببری
مرده شورِ منِ عاشق که تو را میخواهم
گورِ بابایِ دلی را که به اِغوا ببری
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلا شهرتِ لیلا ببری؟
به من اصلن چه که مهتابی و مویِ تو بلند
چه کسی گفته مرا تا شبِ یلدا ببری؟
کبکِ کوهیِ خرامان! سرِ جایت بتمرگ
هی نخواه اینهمه صیاد به صحرا ببری
آخرین بارِ تو باشد که میایی در خواب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری
لعنتی! عمر مگر از سرِ راه آوردم
که همه وعدهیِ امروز به فردا ببری
این غزل مالِ تو، بردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری
شهراد میدری
نخل و نارنج ؛
بله من آدم منطقیای هستم. (گریه کردن برای اردکی که سر آزمایش روانشناسی از گرسنگی میمیره)
این داستان برای گربههایی که با خیار و اسباب بازی کوکی میترسونینشون هم ادامه داره.
هدایت شده از بلاتکلیف.
خیلی ترسناکه
که فکر کنی هیچی نمیدونی
که هرروز بیست و چهار ساعت و هزار و چهارصد و چهل دقیقه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه رو تو دنیا بچرخی و ببینی و بشنوی و بخونی ولی ذره ای به حقیقت نزدیک نشی
خیلی ترسناکه وقتی به این فکر کنی که چقدر زمان از دست دادی
که الان باید کجا میبودی و چقدر ازش عقبی
الان باید چه چیزایی رو میخوندی که نخوندی، الان باید چه چیزایی رو میدیدی که ندیدی، چه چیزایی رو باید بدونی ولی نمیدونی
خیلی ترسناکه وقتی فکر میکنی چقدر غافلی و هیچی نمیدونی .
ساعت خیلی ترسناکه، عقربه دقیقه شمارش خیلی ترسناک و بی وقفه اس
زمان خیلی چیزه ترسناکیه.
و این حقیقته مهمه مخفی،، که افریده شدی تا بهش برسی ولی خیلی ازش دوری، خیلی بیشتر از تصورت
و خیلی ترسناکه
هدایت شده از بلاتکلیف.
مدرسه یه بستریه که میتونه خیلی به حقیقت نزدیک ترمون کنه
ولی فقط زمانمونو میگیره و این خیلی وحشتناکه