eitaa logo
نخل و نارنج ؛
354 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از White
دوباره به سمت چپم نگاه کردم، مامانای دو تا پسرا داشتن از هم جداشون می‌کردن و مینِشوندَنِشون یه گوشه اون دو تام از دور با چشماشون واسه همدیگه رجزخوانی می‌کردن
هدایت شده از White
اینبار که به سمت راست چرخیدم دو تا دختر بچه روی دو تا فرش ایستاده بودن و یکیشون داشت به اون‌یکی بازی 'زو' رو یاد میداد. چند دقیقه ای مشغول بازی بودن که یه صحنه ای پشت سر دختر بچه ها و روی صندلی نماز های کنار دیوار توجهم رو جلب کرد: همون دو تا پسر بچه روی صندلی نماز های کنار دیوار نشسته بودن و توی سکوت و با هیجان و کنجکاوی به بازی دختربچه ها خیره شده بودن.
هدایت شده از White
برای چند دقیقه ای رفتم لیوانم رو پر از آب کنم و وقتی برگشتم یکم دراز کشیدم. وقتی بعد از حدود پنج دقیقه به پهلوی راست چرخیدم ، توی حدودا سه تا فرش اون طرف تر، همون دوتا دختر بچه رو دیدم که پنج شیش تا بچه دیگه رو دورشون جمع کردن و همون دختربچه ی قبلی، داشت بازی رو واسشون توضیح میداد. این بار پسربچه ها وسط بازی 'زو' بودن.
بچه‌های توی حرم >>>>>>> بچه‌های کل دنیا
بله من آدم منطقی‌ای هستم. (گریه کردن برای اردکی که سر آزمایش روان‌شناسی از گرسنگی می‌میره)
تو این شرایط، برای کربلا هم باید گریه کنم؟ اوکی اوکی، اوکی. اوکی. باشهههه.
ولی بهتون قول می‌دم پنج‌شنبه هر طور شده برم هیئت (اگر برقرار بود) و به آقای صدوقی بگم از الان حواسش باشه که من تا شب آخر میمونم کربلا باهاشووووون.
مررررررد من دیگه جز گریه سلاح دیگه‌ای نداشتم. داغ گذاشتی به دلم منُ برگردوندی ایران. باشهههه باشهههه. اصلا میرم بقیه گریه‌مُ بکنم.
هدایت شده از ننه ابراهیم🇮🇷
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری سرِ خود آینه را غرقِ تماشا ببری مرده شورِ منِ عاشق که تو را می‌خواهم گورِ بابایِ دلی را که به اِغوا ببری چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟ به چه حقی مثلا شهرتِ لیلا ببری؟ به من اصلن چه که مهتابی و مویِ تو بلند چه کسی گفته مرا تا شبِ یلدا ببری؟ کبکِ کوهیِ خرامان! سرِ جایت بتمرگ هی نخواه اینهمه صیاد به صحرا ببری آخرین بارِ تو باشد که میایی در خواب بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری لعنتی! عمر مگر از سرِ راه آوردم که همه وعده‌یِ امروز به فردا ببری این غزل مالِ تو، بردار و از اینجا گم شو به درک با خودت آن را نبری یا ببری شهراد میدری
نخل و نارنج ؛
بله من آدم منطقی‌ای هستم. (گریه کردن برای اردکی که سر آزمایش روان‌شناسی از گرسنگی می‌میره)
این داستان برای گربه‌هایی که با خیار و اسباب بازی کوکی می‌ترسونین‌شون هم ادامه داره.