eitaa logo
نخل و نارنج ؛
357 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
متروی خالی واقعا ترسناکه.
به همین میزان که از خلوتی‌ش ترسیدم، از جمعیتش وحشت دارم و متنفرم
از ساعت ۱۰ صبح دارم نمایشگاه رو می‌چرخم و خب، از اون‌جایی که آدم دست به عکسی نیستم، سهم‌مون از ثبت امروز، شربتِ موکب انسانِ ۲۵۰ ساله‌ست :) ✨
یادگار از بیست و ششمین روز سال هزار و چهارصد و دو ِ شمسی مصادف با سالروز شهادت شیخ‌الائمه‌ی جان، بیست و پنجمین روز شوال هزار و چهارصد و چهل و چهار قمری. - نمایشگاه کتاب، ۳:۵۵ گذشته از ظهر.
از کنار غرفه بهائی‌شناسی رد می‌شدیم، یه خانم و آقایی از کنارمون رد شدن. خانم گفت بهائی‌شناسی چه جالب؛ آقا کشیدش کنار و گفت ولش کن این چرت و پرتا رو. و من اینطوری بودم که، احمق، کتابای زردی که تو می‌خونی چرت و پرت نیستن :) بعد همین بهائی‌ها یه طوری رسوخ می‌کنن تو زندگی‌ت که خودت نمی‌فهمی از کجا می‌خوری :)))))
آقای موسوی نویسنده ' جان‌بها ' رو هم زیارت کردیم.
الان منم سید علیِ عارفه رو نمی‌تونم دیگه.
باز هم شب شد و دلتنگیِ ما روشن شد.. @ir_tavabin
هدایت شده از - عبدالرضای بی‌بصیرت -
50.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آغازم ایوان نجف، پایانم بین‌الحرمین [ به یادگار از اردیبهشت هزار و چهارصد و دو💘 ] پ.ن: کیفیتش بخاطر حجمش خوب نیست
نخل و نارنج ؛
آغازم ایوان نجف، پایانم بین‌الحرمین [ به یادگار از اردیبهشت هزار و چهارصد و دو💘 ] پ.ن: کیفیتش بخ
حتی صبح هم که باشه، شمعِ دلتنگیِ ما روشنه و می‌سوزه و می‌سوزه آقای اثناعشری، و آقای موسوی.
این یک قصه‌ی تکراری و همیشه‌گی‌ست. فکر کردن به انسان‌های از دست رفته. یا شاید خاطرات از دست رفته که قلب‌ت را میان‌شان جا گذاشته‌ای. خاطرات از دست می‌روند؟ نمی‌دانم. خاطرات همیشه در پس ذهن ماندگارند، حتی اگر آن‌ها را به یاد نیاوری؛ روزی در میان روزمرگی‌ها از کنج خلوت‌نشینی‌شان به میان کلاف پیچیده‌ی افکارت سرک می‌کشند. روزی این کار را می‌کنند! پس خاطرات از دست نمی‌روند. ولی آدم‌ها چرا. آدم‌ها از دست می‌روند. این که چطور و چرا و چه و چه و چه، مفصل است. (مفصل چه کلمه‌ی عجیبی‌ست!) فقط این را می‌دانم که آدم‌های از دست‌رفته یا برایم خیلی عزیزند یا از آن‌ها بیزارم. اصلا به همین دو دلیل است که از دستم می‌روند. مثل دوستی‌ها، دوستی‌هایی که تبدیل به یک آشنایی قدیمی می‌شوند. این یک قصه‌ی تکراری و همیشه‌گی‌ست. فکر کردن به انسان‌های از دست رفته. مثل دوستی‌ها، دوستی‌هایی که تبدیل به یک آشنایی قدیمی می‌شوند. - | علیا | ۴ صبحِ پنج‌شنبه