نوشتم، قرار بود چند خط بشه فقط ولی خب خیلی بیشتر شد. انگار نمیگنجه تو با احتیاط کنار هم چیدنِ کلمات و جملات...
بماند.
ولی دیگه نمیخوام زیادهگویی کنم و سرتونُ درد بیارم که، خب، اونی که بخواد بفهمه میفهمه و اونی که نخواد نه. منتها خواستارم عمیق فکر کنید و دقت کنید :)
اول؛ هر چیزی آدابی داره... و جناب حُر و علی گندابی و طیب و شاهرخ، به ادبشون بود که خریده شدن... نه ادبی که نوکر و غلام و بنده نشسته باشن و نوشته باشن، ادبی که اقتضا و واجبِ این شأن و منزلته. امام حسین حرمت داره عزیزِ دلِ من :)))
و دوم؛
موسى بن عمير از پدرش نقل مى كند كه امام(عليه السلام) (در روز عاشورا) به من فرمود:
«نادِ أَنْ لا يُقْتَلَ مَعي رَجُلٌ عَلَيْهِ دَيْنٌ وَ نَادِ بِها فِي الْمَوالي فَإِنّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) يَقُولُ: مَنْ ماتَ وَ عَلَيْهِ دَيْنٌ أُخِذَ مِنْ حَسَناتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ»؛ (ميان همه يارانم اعلام كن هر كس دَيْنى بر عهده دارد با من كشته نشود ؛ زيرا كه من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم فرمود: «هر كس از دنيا برود و دَيْنى بر ذمّه داشته باشد، از حسنات وى در فرداى قيامت برداشته مى شود»).
در نقل ديگرى آمده است كه عمير انصارى گفت: امام(عليه السلام) به من فرمود:
«نادِ فِى النّاسِ أَنْ لا يُقاتِلَنَّ مَعي رَجُلٌ عَلَيْهِ دَيْنٌ، فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ رَجُل يَمُوتُ وَ عَلَيْهِ دَيْنٌ لا يَدَعُ لَهُ وَفاءً إِلاّ دَخَلَ النّارَ»؛ (ميان مردم اعلام كن هر كس بدهكار است در ركاب من پيكار نكند، زيرا هر كس از دنيا برود در حالى كه دينى بر عهده اش باشد كه چاره اى براى آن نكرده باشد گرفتار دوزخ مى شود).
تفکرُ میذارم به عهده خودتون؛ اون دختر خانومی که حجابش ایراد داره، حق الناس بر گردنشه عزیزِ من...
طولانی نمیکنم مطلب، کفایت میکنه. خواهشاً تطهیر نکنید عملِ حرام و خلافِ شرع رو، و سبُک نشمارید منزلت و شأن روضه آقا اباعبدالله و آدابش رو.
والسلام.
نخل و نارنج ؛
نوشتم، قرار بود چند خط بشه فقط ولی خب خیلی بیشتر شد. انگار نمیگنجه تو با احتیاط کنار هم چیدنِ کلمات
پینوشت:
عارضم خدمتتون که،
نه با کسی خصومت شخصی داریم و نه امام حسین جان انحصاراً متعلق به ماست! ما خوشحال هم میشیم که امام حسین تو قلبِ دختری که اعتقادش با ما فرق داره جا داشته باشه. ولی در هر صورت، حجاب حدودی داره و رعایت نکردنش، خلافِ شرعِ خداست. قدمشون روی چشم ولی این امر واضحیه عزیزانم! و بازم بر میگرده به همون رعایت آداب.
و پینوشتِ دوم؛
یک جاهایی نمیشه پذیرفت هر کسی هر حرفی (حتی به اعتقادِ قلبی و یا بهانهی جذبِ حداکثری) بگه و بعد هم با یک معذرتخواهی که خدا میدونه به جهتِ پشیمانی و عذرخواهیه یا جذبِ حداکثری (که به ما مربوط نیست چندان) سر و تهِ ماجرا رو هم بیاره.
اشکهای نوکرا برای زخمهای امام حسین مرهمه، ولی تنها زخمی که مرهم نداره و جاش میمونه رو قلب آقا تا قیامت، زخمِ داغ علی اکبره....
سید مهدی حسینی | شب چهارم محرم الحرام 1444سید مهدی حسینیحلالم کن.mp3
زمان:
حجم:
28.8M
حلالم کن، اگه از غم تشنگیِ تو نمردم...
-
تاسوعا ۱۴۴۵ ه.ق | شاهزادهی راهیافته .
این روزها موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده. در محوطهی سیاهپوش هیئت، میان کتیبهها و کنار آدمهای عاشق حسین که مینشینم، چهرهای میان سینهزنان، مقابل چشمانم نقش میبندد. چهرهای چون مسیح، با صورتی کشیده و موهای روشن مجعد. چشمان عمیق و دردمندش تا اعماق وجودم را میشکافند.
این روزها خیلی به تو فکر میکنم ادواردو. تویی که نمیدانم چگونه و حتی کِی و کجا در زندگیام قدم گذاشتی و مرا شیفتهی خود کردی. تویی که خیلی شبیه مسیح میمانی و من خیلی دوستت دارم...
این روزها خیلی به تو فکر میکنم. در حسینیه که مینشینم، تو را گوشهی مجلس، با پیراهنِ عزا و زلف آشفته میبینم، با خودم فکر میکنم، تو چطور ماجرای کربلا را فهمیدی؟ با خودم فکر میکنم دربارهی کربلا چقدر میدانستی در آن سالها ادواردو؟ و بعد از تو که با قامت علیاکبرانهات، با آن نگاه نافذ و چهرهی رنجور نگاهم میکنی، میپرسم. جوابی نمیدهی. فقط نگاهم میکنی. قطرهای اشک بر گونهی اسخوانیات میلغزد و میانِ موهای مجعد و فرِ ریشهایت گم میشود...
هرشب با خودم فکر میکنم، از طفلان زینب چه میدانی؟ یا از حُر؟ از زهیر و وهب چطور؟ از عبدالله، از قاسم، از علی اصغر... و بیش از همیشه به این میاندیشم که از علیاکبر و عباس چه میدانی ادواردو؟
هرشب که در فکرِ تو غوطهور میشوم و تو را مقابل خویش میبینم، داستانِ کربلا را هم برایت تعریف میکنم. هرچند میدانم بعید است شیعه باشی و ندانی! شیعه باشی و آنهمه کتاب خوانده باشی و بزرگترین و جانسوزترین و مهمترین واقعهی تاریخ را ندانی. ولی باز، من برایت میگویم...
با خودم فکر میکنم، از علی اکبر و عباس چه میدانی ادواردو؟ و بعد از آن، از تو که با موهای مجعد روشن و چشمان ژرفِ اندوهگینت نگاهم میکنی میپرسم. هنوز سکوت اختیار کردهای. با خودم میگویم، چقدر شبیه علی اکبر میمانی...
آنگاه که علی به خطای اسب در میان انبوه سپاه دشمن، زخمی و بیجان، یکه و تنها به دور از آغوش پدر، به شهادت رسید. علی خیلی دورتر از خیمهگاه بود، خیلی دورتر از حرم، خیلی دورتر از گودال حتی، خیلی دورتر از پدر... ادواردو... نگاهِ روشن تو نیز، در تنهایی دردآوری برای همیشه خاموش شد ولی روشنایی وجودت راهنمای من شد. چراغی در راهِ تاریخ، ستارهای در آسمان... تو هم برای ایستادگی در مسیر حسین، غریبانه به آغوش شهادت پیوستی! گرگها پیکر رشیدت را آنگاه که هیچ پناه و تکیهگاهی جز الله نداشتی بیرحمانه دریدند. خیلی دورتر از خیمهگاهِ شیعه، خیلی دورتر از کربلا، خیلی دورتر...
ادواردو، مهدیِ شیعهی عزیزِ جانِ حضرت مادر، هر بار که فکر میکنم چطور از طبیعیترین حقوق خویش محروم بودی، هر گاه میاندیشم، چگونه محرم و صفر هر سال در غم مولایمان حسین میسوختی و چگونه به تنهایی، احتمالا کنجی از اتاقت در آن عمارت مجلل، چشم بر دنیا میبستی و برای خودت، برای حسین روضه میخواندی و اشک میریختی، قلبم چون پاره کاغذی در دستانِ اندیشهی تنهایی و غربت رنجآور و معصومانهات فشرده میشود.
ادواردو، یقین دارم در پسِ راز تاریک شهادتت، اربابمان حسین چون جوانش علی یا علمدارش عباس تو را نیز به آغوش کشید هنگامهی شهادت؛ که تو هم علمدار حسین بودی در غربت! ادواردو آنیِلی، شهزادهی رهیافتهی ما، من یقین دارم که نه تنها هنگامِ مظلومانه به شهادت رسیدنت، که در تمام لحظههای سخت و بیرحمانهی زندگیات به عنوان یک مسلمان شیعه، حسین در کنارت بوده...
علیا - ۵ مرداد ۱۴۰۲
#مکتوبات | #دفترچه
-