تو تقدیمی هستم.
بذارید این کتابی که دستمه بخونم تموم که شد یه کتاب دیگه بر میدارم که از اون تقدیمی بدم بهتون.
نخل و نارنج ؛
تو تقدیمی هستم. بذارید این کتابی که دستمه بخونم تموم که شد یه کتاب دیگه بر میدارم که از اون تقدیمی ب
*آثار خستگی و مشکلِ همیشگی من
منظورم فکر تقدیمی بود
واقعا از ته دلم آرزو میکنم خالههام برام تولد نگیرن. معذبترین حالتِ ممکن رو دارم و واقعا امسال ترجیح میدم و میخوام که تنها یا اقلا با چند تا آدمِ انتخاب شده توسط خودم با شوکِ هیجده سالگی کنار بیام.
یادتونه؟ تغییر کردنم حتی تو خواستهم برای چطوری گذشتنِ روز تولدم هم مشخصه.
#شات
عربی خوندن اونقد ترسناکه که نمیدونم چطوری باید بخونمش. یعنی تنهایی از پسش بر نمیام و مطمئنم تا آخر سال هر بار که بازش میکنم قراره یه راند گریه کنم.
امروز تو مدرسه مولودی و جشن داشتیم برای ولادت پیامبر ص. قبل از مولودی خون، ما باید تواشیح میخوندیم. بماند که باز حرص خوردم سر این که چرا صدا کمه، ولی تو حد فاصل تواشیح ما و رسیدن خانم غلامی، جلوی جلو نشستیم با بچهها. اسپیکر و میکروفن رو تحت کنترل گرفتیم و مدرسه رو گرفتیم دستمون. آهنگهای ماهر زین درباره پیامبر ص رو گذاشتیم و مست نجف و مولودی. معصومه هم مثل اغلب اوقات مجلس گرم کن بود. دست میزدیم و میخوندیم و میخندیدیم و من فقط به این فکر میکردم که امسال واقعا آخرین ساله! آخرین سالی که با این بچهها اینجا این اتفاقها میوفته. مهم نیست که طلبهها طوری نگاهمون کنن انگار دیوونه شدیم. مهم اینه که من واقعا دلتنگ میشم و یک لحظه از این لحظات رو به دنیا نمیدم.