حضرت رسول واقعا به معنای حقیقی کلمه برام سفید و لطیف و رقیقه. مثل بارونِ بهار، مثل ابرها، مثل باد، مثل آسمون، مثل کسی که قلبمو بغل میکنه.
کِی تا حالا من این همه ساعت تا این وقت شب تولد بودم اونم تو یه خونه با دوستام تنها و بدون بزرگتر که آبجیم هست؟ چه وضعشه؟
از اسنپ پیاده شدنی راننده گفت اینجا پیاده میشی دخترم؟ گفتم بله. گفت خسته نباشی دخترم :)
زنگ آخر هم که گریه میکردم تو کتابخونه خانم تقیزاده گفت میخوای صحبت کنم با معلم یکم بری تو حیاط حالت بهتر شد بری سر کلاس؟ هیچی مهمتر از این نیست که حالِ تو خوب باشه و واقعا اجازه داد برم تو حیاط و هروقت بهتر شدم برم سر کلاس. بعدش که اومدم بالا خانم یزدی گفت بهتری؟ گفتم خوبم ممنون. گفت شما که بابات دکتره و خانم تقیزاده طی یک حرکت مدافعانه گفت شما بابات دکتر باشه همه چی رو میتونی بهش بگی؟ خانم یزدی گفت نه! و دوتایی گفتن انشاءالله یه همسر خوب داشته باشی که حالت بد بود اونو با چوب بزنیم :)
قدر آدمهایی که تو زندگیتون هستن بدونین.
روزی که دیگه نباشن، با خودتون میگین کاش بیشتر بغلش کرده بودم، کاش بیشتر باهاش حرف زده بودم، کاش بیشتر دوسش داشتم.
مثل این که آقای صدوقی امسال علاوه بر بچهها، به بچههای کاروان میگفته بابا جان =)
در ایامی که بچهها تو مدرسه چای و آب جوش و قهوه میخورن، من تو قمقمهی آبم یخ میریزم.😂😂