کولهام را بستهام برای تجمع و اعتراض و فریاد کشیدن. برای مُشت کردن دستانم، برای خشم. چفیهی فلسطینیام را، پیشانی بند و پرچمِ نصر من الله و فتح قریب را، تمام خشم و اندوه و غیرتم را، در کوله گذاشتهام. یکی از هر کدام برای خودم، و یکی برای رفیقی که در این روز کنارم باشد. هر که باشد. پیکسل نحن عشاق مواجه اسرائیل را به کولهام ضمیمه کردهام. نقشِ ستارهی متلاشی شدهی شش پَر، به آتشِ شوق جهاد و حماسه در وجودم میدمد؛ آتش در تمام شریانهای وجودم شعله میکشد و مرا به سوز و گداز میاندازد. از راه دور، من چه کاری کنم؟ چه کاری از دستانِ مُشت شده از خشمِ من بر میآید؟ این بلاتکلیفی و اضطرار، بیقرارم کرده. مدتهاست و امروز بیش از هر زمان.
کولهبارم را آماده کردهام. از صبح که ضعفِ بیماریِ ناخواندهای در جانم پیچید و معاف از مدرسه شدم. از صبح که به زحمت و زور و صبر و تحمل پابندِ خانهام. از صبح که لحظه لحظهام در انتظار و اشک و بیقراری گذشته. بیماریِ ناخوانده. بیماریِ ناخوانده؟ بیماری ناخواندهی امروز بیاهمیتترین موضوعِ زندگی من است. من در شعلهی خشم و اندوه میسوزم و جز فریاد کشیدن، جز حضور، جز در دست فشردن چفیهام که مدتهاست انتظار این روز را میکشیم، هیچ نمیتوانم. بیاهمیتترین موضوعِ روزِ زندگیام، مرا پابندِ خانه کرده، محکوم به استراحتی کذایی و دروغین، بهانهی دستِ روزگار که مرا کنجِ اتاق بنشاند و پایم به تجمعِ ساعت ۳ میدان انقلاب نرسد، صدایم با صدای هر آنکه شرف دارد و انسانیت، به غزه نرسد. غم دارم و خشم، بیش از اندوه. مدتهاست کوله پشتیِ من آماده است برای این روزها.
#دفترچه | #مسطورات | #علیا
۲۶ مهر ۱۴۰۲ شمسی - چهارشنبه
باشه ولی بالاخره روزی میاد که اینقد برا اجازه گرفتن دردسر نکشم من؟ بزرگ شدن قرار نبود این شکلی باشه به نظرم.
امام موسی صدر گفتن، اگر اسرائیل و شیطان باهم بجنگند ما کنار شیطان میایستیم. عمقِ قضیه رو از این جمله میتونید بفهمید؟ من هنوز تو حیرتم که چطوری؟ چیه این اسرائیل که چنین آدمی چنین حرفی دربارهش میزنه؟
کم غصه رو دلم تلنبار شده بود، فیلم پدربزرگمم دیدم الان دیگه هیچکی نمیتونه جمعش کنه این وضعیتو :)))))))))))))))))
گوشیم افتاد گوشهش شکسته. دقیقا فردای شبی که داشتم ناشکری میکردم :) نکنید آقا نکنید.
غمگینم و مضطرب، برای تک تک بچههایی که، الان و درحالی که من با خیالِ آسوده تو خونه نشستم و نگرانیای ندارم، زیر آتیش بمببارون و آوار و گلوله، تک تک اعضای خانوادهشون رو از دست میدن، گرسنه هستن و تشنه، مجروح و خسته و دلتنگ و مستأصل و وحشتزده از این جنگِ بیرحمانه. عزیزانشون، سرپناههاشون، پدر و مادر و خواهر و برادرها و همهی اقوام و آشناهاشون، جلوی چشمهاشون پَر پَر شدن. صدها کودکِ دیگه، همبازیها و دوستانشون هم... من بیقرارم. غمگین و مضطربِ این بچهها. بارها خواستم بنویسم از این رنجِ عجیب و حیرتآور، این حجم غصه و درد و اندوه... خواستم قلم بزنم ولی کلمات کافی نیستن. اصلا توانِ به جا آوردن حقِ این مظلومیت رو ندارن...