کی باورش میشه یه سال از شهادتِ آرمانِ ایران تو کوچههای تهران و خیابونهای وطن گذشت؟ کی باورش میشه یه شبی تو کوچههای همین شهر خودمون یه حسینِ دیگه زیر دست و پا رفت؟
نخل و نارنج ؛
راه رفتن بعد از این درد سخت، بیشتر ترس داره تا این که نتونم. یه حسی مثل برق گرفتگی پام تو هر قدم. ول
با این که اون موقع درد وحشتناکی رو تجربه میکردم، ولی حس جالبی بود. جسارت، شجاعت، تلاش، قوی بودن، شکستن و دوباره ساختن، جوونه زدن، رُشد، استمرار و مداومت، همه اینا چیزی بود که اون درد برام داشت.
برام دغدغهست که چرا ایران مستقیم و علنی وارد نمیشه. هر کسی هم با کلی دلیل و برهان جواب میداد، رضایت میدادم ولی قانع نمیشدم. تا این که دیشب خانم زمانی (ادمین کانال شطحیات تلگرام) گفت قدرتهای بزرگ تو سایه بازی میکنن و ایران همین الانم تو بازیه. و قانع شدم :)
یه زمانی، یه انسان بودم با مقداری دلتنگی.
خیلی هم دور نیست اون زمانی.
ولی دوباره، یه عالمه دلتنگی هستم،
با مقداری انسان. مثل گذشتههای نزدیک.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
آدمیزادُ نمیدونم ولی من پوست و گوشت و خونم با دلتنگی عجینه، انگار که اسمم از ازل دلتنگی بوده باشه، انگار دست تو دست دلتنگی منُ فرستاده باشن به دنیا، انگار نون و آبم دلتنگی بوده و هست. در عین حال که دارم تموم میشم از دلتنگی، دوستش دارم، احساس عمیق و دوستداشتنیایه. مثل معشوقی که با خنجر قلبتُ شرحه شرحه میکنه ولی باز هم دوستش داری و به آغوش میکشیش.