راه رفتن بعد از این درد سخت، بیشتر ترس داره تا این که نتونم. یه حسی مثل برق گرفتگی پام تو هر قدم. ولی خیلی زود دوباره میتونم نه؟
دلم میخواد اسمِ اون یکی اکانتمو بذارم آنه شرلیِ ساکت ولی خب بین کلی گمنام و بنت الحسین و سرباز رهبر و مثلهم خیلی زایهست.
متیو کاتبرت، متیو، اون منُ یاد پدربزرگم میندازه و من میتونم با تمام وجود، هر باری که متیو میمیره، هر باری که غمانگیزترین سکانسِ یه انیمیشنُ میده، هر بار که پخش میشه، حتی اگر هزاربار باشه، گریه کنم.
هیچجوره نمیتونم با این مسئله کنار بیام که اولین و آخرین اعتکافهای نوجوونیم رو از دست بدم.
مادر بزرگم از وقتی عروسِ شمالی آورده کمپلت فارسی حرف میزنه. بابا زن من عاشق اون ترکی حرف زدنِ نمکی و ریز خندیدنت بودم. نکن با من.
امشب فهمیدم میتونی 'پدرِ من' باشی و دلتنگ یه دوست، گذشته، خاطرات خوب و لحظاتِ تموم شده بشی و از امروز به دیروز فرار کنی. و این دردناکه...