نخل و نارنج ؛
راه رفتن بعد از این درد سخت، بیشتر ترس داره تا این که نتونم. یه حسی مثل برق گرفتگی پام تو هر قدم. ول
با این که اون موقع درد وحشتناکی رو تجربه میکردم، ولی حس جالبی بود. جسارت، شجاعت، تلاش، قوی بودن، شکستن و دوباره ساختن، جوونه زدن، رُشد، استمرار و مداومت، همه اینا چیزی بود که اون درد برام داشت.
برام دغدغهست که چرا ایران مستقیم و علنی وارد نمیشه. هر کسی هم با کلی دلیل و برهان جواب میداد، رضایت میدادم ولی قانع نمیشدم. تا این که دیشب خانم زمانی (ادمین کانال شطحیات تلگرام) گفت قدرتهای بزرگ تو سایه بازی میکنن و ایران همین الانم تو بازیه. و قانع شدم :)
یه زمانی، یه انسان بودم با مقداری دلتنگی.
خیلی هم دور نیست اون زمانی.
ولی دوباره، یه عالمه دلتنگی هستم،
با مقداری انسان. مثل گذشتههای نزدیک.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
آدمیزادُ نمیدونم ولی من پوست و گوشت و خونم با دلتنگی عجینه، انگار که اسمم از ازل دلتنگی بوده باشه، انگار دست تو دست دلتنگی منُ فرستاده باشن به دنیا، انگار نون و آبم دلتنگی بوده و هست. در عین حال که دارم تموم میشم از دلتنگی، دوستش دارم، احساس عمیق و دوستداشتنیایه. مثل معشوقی که با خنجر قلبتُ شرحه شرحه میکنه ولی باز هم دوستش داری و به آغوش میکشیش.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی.
به قول خانمِ ناحله خانم، چیه این موجودِ بیصاحب که ۱۲ شب و ۷ صبح و ۴ عصر حالیش نیست؟
دلتنگی دلتنگی دلتنگی.
آره من، من دلم برات تنگ شده.