eitaa logo
نخل و نارنج ؛
354 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
کلاس ِ ما :)))))))))))))))))))))))))
امروز با بچه‌ها، فیلم‌های گذشته رو نگاه کردیم. گذشته‌ی دور؟ نه، نه. یه گذشته تو همین دو سالی که گذشت.... گذشت. پایه دهمِ شیرین و پایه یازدهمِ دوست داشتنی*. خاطراتِ تک تک روزها یه کُنجی از کلاس مرور شد و اشک بودیم و اشک و اشک. بقچه‌ی رو طاقچه‌ی قلبمون که پُر بود از حرف‌های درِ گوشی، و غبارِ دلتنگی و نگرانی روش نشسته بود، برداشتیم، باز کردیم وسط کلاس، نونِ دلتنگی زدیم تو ماستِ اشک و قلب‌هامون مچاله شد از یادآوری خاطرات؛ قلب‌هامون مثلِ کاغذ مچاله شد از تصورِ سال‌های بعد که قراره با دیدنِ همه‌ی این فیلم‌ها و عکس‌ها، هق‌هق‌هامون شب‌ها تو تاریکیِ تنهایی‌مون، صدامونُ با پیکِ باد به گوشِ هم برسونه. هم‌کلاسی؟ هم، کلاسی؟ نه. نه فقط. ما به معنای حقیقی کلمه با هم زندگی کردیم. با احساساتِ مختلفی که اصلا اهمیتی نداره خوب یا بد بودن‌شون. اصلا زندگی با تلخی و شیرینی و شوری و ترشی کنارِ هم معنی پیدا می‌کنه. تلخیِ بحث‌ها و شیرینیِ خوش‌گذشتن‌ها و شوریِ اشکِ روضه‌هامون و ترشیِ خستگی‌های کلاس و درس و مدرسه. با همه‌ی اینا ما یک پکیجِ کامل داشتیم که موقعِ برگشت از مدرسه، چشم‌ها و سرمون درد بگیره از شدتِ گریه. مسخره به نظر نمیاد. اگر این احساساتِ عمیق شکل نمی‌گرفت بعدِ این همه اتفاقی که از سر گذروندیم تو این دو سال، تعجب داشت. من از حالا دلتنگم برای لحظه‌هایی که سالِ بعد این موقع، پیوستن به خاطراتِ گذشته. من از حالا دلتنگم برای تموم شدنِ دبیرستان، تموم شدنِ مدرسه، تموم شدنِ نوجوونی، تموم شدنِ دورِ هم نشستن‌های زنگ تفریح‌ها، تموم شدنِ هر روز چندین ساعت دیدنِ کسایی که در مخیله‌م نمی‌گنجید این‌مقدار نزدیکیِ روح‌هامون به هم، تموم شدنِ داستان‌های بچه‌های کلاسِ دهمِ ۱۴۰۰ ِ مدرسه‌مون... خیلی حرف داشتیم که بزنیم. حرف‌هایی که در عینِ تکراری بودن، هر بار جدید بودن. حرف‌هایی که بعد هر بار رقم خوردنِ یه لحظه‌ی جدید، بارها گفته می‌شدن و مرور می‌شدن ولی باز جدید بودن. جدیدَن. حرف‌هامونُ باز بقچه کردیم، گذاشتیم رو طاقچه‌ی لبِ پنجره‌ای که رو به خاطراتِ گذشته‌ست. *اگر از منِ سیده‌ی کلاس، بپرسن بهترین سالِ زندگی‌ت؟ به همه‌ی اشک‌ها و قهقهه‌های از تهِ دل‌مون تو روضه‌ها و هیئت‌ها و جشن‌ها و خوشی‌ها، که یازدهم، یازدهم، یازدهم با همه‌ی سختی و عجیب غریب بودنش :))) | | - چهارده آبانِ هزار و چهارصد و دو - سیده ، علیا . ‌
خیلی چیزا درباره آینده داره مبهم و ترسناک می‌شه.
گفتی که او دل داده است؛ دل را به مهتاب داده است... دیدی اگر دل داده بود، با او کسی جز ما نبود :)
من بزرگ شدن‌تُ به چشم دیدم بچه‌جون. تولدت مبارک عزیزِ دلِ من :) 🍄 - زحل خانوم
امروز پرسید اگر کسیُ خیلی دوست داشته باشی و عاشق‌ش باشی ولی طرف برانداز باشه، چی‌کار می‌کنی؟ راستش جواب‌ش برام خیلی ساده بود. من به خاطرِ خطِ قرمزهام از هر کسی به راحتی می‌گذرم. حتی اگر عاشق‌ش باشم و خط قرمز لزوما اعتقادی نیست، که حتی اخلاقی از اعتقادی اهمیتِ بیشتری داره برام گاهی.
امیدوارم خدا این‌طوری امتحانم نکنه.
احساس می‌کنم از این به بعد خیلی یواش یواش قراره روند ثبات شخصیتی رو طی کنم. شاید طول بکشه ولی شروع شده.
اصلا کسی تو تقدیرِ من هست که بتونه منِ دیوونه رو بیدار کنه و دنیا رو روی سرمون بذاریم؟ خیابون‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌ها رو با پای پیاده زیر بارون بُدوییم و بخندیم و شعر بخونیم؟ تو حیاطِ خونه والیبال بازی کنیم؟ داستان تعریف کردنی تو خونه راه بریم و به جای این که بگه آروم بشین و تعریف کن چی شد، با من راه بیاد و به حرفام گوش بده و گیر نده؟ این منِ دیوونه که صدای خنده‌هاش تو گوشِ ماه می‌پیچه و سوارِ باد می‌شه و ردِ پاش روی نقطه نقطه‌ی زمین هست، این منِ منتظر که گوشه‌ی وجودم نشسته و هنوز با هیچ‌کس دوست نشده، کسی رو پیدا می‌کنه که دست‌شُ بگیره و بینِ سیاره‌ها و ستاره‌های کهکشان بُدوئن؟ کسی قراره تو زندگیِ من وجود داشته باشه که هم بشینیم کنارِ بخاری و کتاب بخونیم و شیر کاکائو بخوریم، درباره فلسفه و جامعه شناسی و ادبیات و تاریخ حرف بزنیم و گربه‌ها رو ناز کنیم، هم، هم، هم زیر بارون بُدوییم و فلافل کثیف بخوریم رو جدولِ پارک و کوه بریم و کنار دریا بلند بلند آهنگ بخونیم و لِی‌لِی و گرگم به هوا و قایم باشک بازی کنیم؟ تصورِ نیومدن و نبودنِ این آدم، باعث می‌شه اون منِ منتظر که قراره فقط برای همین آدم باشه غمگین بشه و بترسه از آینده. شاید همه اینا فانتزی‌های هیجده سالگی و اولِ جوونی باشه، ولی مهم اینه که یکی باشه حتی یه زمانِ کوتاهی پا به پای این من، بیاد و باشه و تا بزرگ بشم و رُشد کنم. شایدم قبلِ اومدن‌ش نظرم عوض شد. همه چیز عجیب و مبهم به نظر می‌رسه و غیر قابلِ پیش‌بینی. | | علیا ۱۸ آبانِ صفر دو