کی بود میگفت چرا این همه از همه چی عکس میگیرین؟ آره من با عکسهام زندگی میکنم. حتی اگه فقط یه جفت راهراه باشه و یه زمینِ مرمری.
برادرها، چهارخونه بپوشید، قهوهای کرم بپوشید، چهارخونه قهوهای کرم بپوشید و شهر را زیبا کنید.
اسرائیل اصلا ایدئولوژی و هدفش،
نابود کردنِ نسل مسلمون، شیعه، ایرانی،
ایرانی، ایرانی عه.
نخل و نارنج ؛
اسرائیل اصلا ایدئولوژی و هدفش، نابود کردنِ نسل مسلمون، شیعه، ایرانی، ایرانی، ایرانی عه.
تلمود (کتاب مقدس یهود) میگه:
فقط قوم یهود انسانه.
بقیه آدمها، چه سفید چه سیاه،
چه برده چه آزاد، انسان نیستن.
فقط شکل انسان خلق شده که
به توی یهودی خدمت کنه. همین!
نخل و نارنج ؛
مِستر آنیلی، بیست و سه سالِ ناقابل میگذره از روزی که اسمِ شهید، پُشتِ اسمت نشست. زندگیِ مملوء از ر
این عکس، این چهره، این لبخند، اونقدر احساس و عاطفه و داستان و واژه پشتش هست که نمیتونم توصیفش کنم.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دیروز که داشتم عکسای ادواردو رو نگاه میکردم، قبل از مسلمون شدنش، یا حداقل قبل از وقتی که اینقد تحت فشار باشه، آدم شاد و خندهرویی بود؛ ولی وقتی عکساشو از بعد مسلمون شدن و شیعه شدنش، و در واقع پختگی و کامل شدنش میبینم، چقدر آروم و اسرارآمیز و رنجور و غمگین شده... خیلی اذیت شدی پسر :))))
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
-
تاسوعا ۱۴۴۵ ه.ق | شاهزادهی راهیافته .
این روزها موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده. در محوطهی سیاهپوش هیئت، میان کتیبهها و کنار آدمهای عاشق حسین که مینشینم، چهرهای میان سینهزنان، مقابل چشمانم نقش میبندد. چهرهای چون مسیح، با صورتی کشیده و موهای روشن مجعد. چشمان عمیق و دردمندش تا اعماق وجودم را میشکافند.
این روزها خیلی به تو فکر میکنم ادواردو. تویی که نمیدانم چگونه و حتی کِی و کجا در زندگیام قدم گذاشتی و مرا شیفتهی خود کردی. تویی که خیلی شبیه مسیح میمانی و من خیلی دوستت دارم...
این روزها خیلی به تو فکر میکنم. در حسینیه که مینشینم، تو را گوشهی مجلس، با پیراهنِ عزا و زلف آشفته میبینم، با خودم فکر میکنم، تو چطور ماجرای کربلا را فهمیدی؟ با خودم فکر میکنم دربارهی کربلا چقدر میدانستی در آن سالها ادواردو؟ و بعد از تو که با قامت علیاکبرانهات، با آن نگاه نافذ و چهرهی رنجور نگاهم میکنی، میپرسم. جوابی نمیدهی. فقط نگاهم میکنی. قطرهای اشک بر گونهی اسخوانیات میلغزد و میانِ موهای مجعد و فرِ ریشهایت گم میشود...
هرشب با خودم فکر میکنم، از طفلان زینب چه میدانی؟ یا از حُر؟ از زهیر و وهب چطور؟ از عبدالله، از قاسم، از علی اصغر... و بیش از همیشه به این میاندیشم که از علیاکبر و عباس چه میدانی ادواردو؟
هرشب که در فکرِ تو غوطهور میشوم و تو را مقابل خویش میبینم، داستانِ کربلا را هم برایت تعریف میکنم. هرچند میدانم بعید است شیعه باشی و ندانی! شیعه باشی و آنهمه کتاب خوانده باشی و بزرگترین و جانسوزترین و مهمترین واقعهی تاریخ را ندانی. ولی باز، من برایت میگویم...
با خودم فکر میکنم، از علی اکبر و عباس چه میدانی ادواردو؟ و بعد از آن، از تو که با موهای مجعد روشن و چشمان ژرفِ اندوهگینت نگاهم میکنی میپرسم. هنوز سکوت اختیار کردهای. با خودم میگویم، چقدر شبیه علی اکبر میمانی...
آنگاه که علی به خطای اسب در میان انبوه سپاه دشمن، زخمی و بیجان، یکه و تنها به دور از آغوش پدر، به شهادت رسید. علی خیلی دورتر از خیمهگاه بود، خیلی دورتر از حرم، خیلی دورتر از گودال حتی، خیلی دورتر از پدر... ادواردو... نگاهِ روشن تو نیز، در تنهایی دردآوری برای همیشه خاموش شد ولی روشنایی وجودت راهنمای من شد. چراغی در راهِ تاریخ، ستارهای در آسمان... تو هم برای ایستادگی در مسیر حسین، غریبانه به آغوش شهادت پیوستی! گرگها پیکر رشیدت را آنگاه که هیچ پناه و تکیهگاهی جز الله نداشتی بیرحمانه دریدند. خیلی دورتر از خیمهگاهِ شیعه، خیلی دورتر از کربلا، خیلی دورتر...
ادواردو، مهدیِ شیعهی عزیزِ جانِ حضرت مادر، هر بار که فکر میکنم چطور از طبیعیترین حقوق خویش محروم بودی، هر گاه میاندیشم، چگونه محرم و صفر هر سال در غم مولایمان حسین میسوختی و چگونه به تنهایی، احتمالا کنجی از اتاقت در آن عمارت مجلل، چشم بر دنیا میبستی و برای خودت، برای حسین روضه میخواندی و اشک میریختی، قلبم چون پاره کاغذی در دستانِ اندیشهی تنهایی و غربت رنجآور و معصومانهات فشرده میشود.
ادواردو، یقین دارم در پسِ راز تاریک شهادتت، اربابمان حسین چون جوانش علی یا علمدارش عباس تو را نیز به آغوش کشید هنگامهی شهادت؛ که تو هم علمدار حسین بودی در غربت! ادواردو آنیِلی، شهزادهی رهیافتهی ما، من یقین دارم که نه تنها هنگامِ مظلومانه به شهادت رسیدنت، که در تمام لحظههای سخت و بیرحمانهی زندگیات به عنوان یک مسلمان شیعه، حسین در کنارت بوده...
علیا - ۵ مرداد ۱۴۰۲
#مکتوبات | #دفترچه
-