نخل و نارنج ؛
روزایی که آسمون قشنگه خیلی حالم بهتره.
قرار بود بهتر باشه، تلاشمُ کردم، منتها این آخرش دیگه خودم خرابش کردم. میریم که از اول بسازیم.
نخل و نارنج ؛
جدیداً فهمیدم هیچ مداحیای مثل مدح نمیشه. در وصفش عاجزم و علیکم به نوازش کردن گوشهاتون با مدحِ اهل
از #ریحانه میپرسم نثر ادبی یعنی چی؟
جواب میده یعنی نثر ابالفضلی :))))))
و شروع میکنه این مداحی رو با صدای بلند
توی خونه خوندن و راه رفتن و حال کردن.
الحمدلله :) ...
پ.ن: پاسخ درست تو کتاب نگارش دوازدهم.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
اگه حسین نبود، ما چیکار میکردیم دقیقا؟ حالِ بد، حالِ خوب، غم، نشاط، همهچیمون با حسین تنظیم میشه :)))
میخوام برم کتابهای کتابخونهم رو در آغوش بگیرم و شروع کنم دونه دونه خوندنِ همهشون.
مثل دوره کرونا، هیئت خلوت بود. هیئت خصوصی بود. امشب حضرت سقا میزبانِ هیئت بود و آقا امام زمان به مهمانها خوشآمد میگفت.
قلبم رو دستم گرفتم، قلبِ شکستهی تیکه تیکه شدهم رو، نشستم کنجِ همیشگیم، کنارِ رفیقِ امام حسینیم و با صدای گریهی آروم یکی از دخترهای نوجوونِ هیئت که میدونم یه موضوعی حتما حسابی دلش رو شکسته، به این فکر کردم که، مادر، مادری کن و تا عاقبتبخیری، بدرقهمون کن.
تو هیئت دو بار اتفاق افتاد. نشسته بودم رو به کتیبه یا زهرا. یه موجودِ فسقلی و کوچولو از پشت هِی میومد میخورد به من، دوباره بر میگشت، هی میومد میخورد به من، دوباره بر میگشت. نزدیک هفت هشت بار اتفاق افتاد تا برگشتم و دیدم یه دختر کوچولوی هشت نُه ماهه داره بازی میکنه. از بغل مامانش میدوئه سمت من و از من میدوئه بغل مامانش. برگشتم رو به عقب و منم همراهیش کردم. وقتی میدویید تو بغلم و میخندید، شیرینترین و جانسوزترین روضهی مصور بود. تا دیگه تو بغل مامانش آروم گرفت و منم باز برگشتم رو به کتیبه. چند دقیقه بعد، دوباره یه موجودِ کوچولوی جدید باهام از پشت برخورد کرد. این یکی کوچیکتر بود. شاید شیش ماهش بود... چهار دست و پا میرفت... بغلش کردم، سرش رو بوسیدم، نوازشش کردم، اشک ریختم و بعد چهار دست و پا رفت تو بغل مامانش... وقتی که مداح داشت روضهی رباب میخوند...