eitaa logo
نخل و نارنج ؛
356 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
نخل و نارنج ؛
روزایی که آسمون قشنگه خیلی حالم بهتره.
قرار بود بهتر باشه، تلاشمُ کردم، منتها این آخرش دیگه خودم خرابش کردم. می‌ریم که از اول بسازیم.
نخل و نارنج ؛
جدیداً فهمیدم هیچ مداحی‌ای مثل مدح نمی‌شه. در وصفش عاجزم و علیکم به نوازش کردن گوش‌هاتون با مدحِ اهل
از می‌پرسم نثر ادبی یعنی چی؟ جواب می‌ده یعنی نثر ابالفضلی :)))))) و شروع می‌کنه این مداحی رو با صدای بلند توی خونه خوندن و راه رفتن و حال کردن. الحمدلله :) ... پ.ن: پاسخ درست تو کتاب نگارش دوازدهم.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
اگه حسین نبود، ما چیکار می‌کردیم دقیقا؟ حالِ بد، حالِ خوب، غم، نشاط، همه‌چیمون با حسین تنظیم میشه :)))
تمام وجودم رهایی و جداییِ محرم رو طلب می‌کنه.
وقتایی که جوراب راه‌راه‌های قرمزمُ می‌پوشم حالم بهتره.
کاش امروز بارون بیاد.
وقتی آسمون پُر ابره و باد میاد خیلی آدم خوشحال‌تری هستم.
می‌خوام برم کتاب‌های کتاب‌خونه‌م رو در آغوش بگیرم و شروع کنم دونه دونه خوندنِ همه‌شون.
مثل دوره کرونا، هیئت خلوت بود. هیئت خصوصی بود. امشب حضرت سقا میزبانِ هیئت بود و آقا امام زمان به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت. قلبم رو دستم گرفتم، قلبِ شکسته‌ی تیکه تیکه شده‌م رو، نشستم کنجِ همیشگی‌م، کنارِ رفیقِ امام حسینی‌م و با صدای گریه‌ی آروم یکی از دخترهای نوجوونِ هیئت که می‌دونم یه موضوعی حتما حسابی دلش رو شکسته، به این فکر کردم که، مادر، مادری کن و تا عاقبت‌بخیری، بدرقه‌مون کن.
تو هیئت دو بار اتفاق افتاد. نشسته بودم رو به کتیبه یا زهرا. یه موجودِ فسقلی و کوچولو از پشت هِی میومد می‌خورد به من، دوباره بر می‌گشت، هی میومد می‌خورد به من، دوباره بر می‌گشت. نزدیک هفت هشت بار اتفاق افتاد تا برگشتم و دیدم یه دختر کوچولوی هشت نُه ماهه داره بازی می‌کنه. از بغل مامانش می‌دوئه سمت من و از من می‌دوئه بغل مامانش. برگشتم رو به عقب و منم همراهی‌ش کردم. وقتی می‌دویید تو بغلم و می‌خندید، شیرین‌ترین و جان‌سوزترین روضه‌ی مصور بود. تا دیگه تو بغل مامانش آروم گرفت و منم باز برگشتم رو به کتیبه. چند دقیقه بعد، دوباره یه موجودِ کوچولوی جدید باهام از پشت برخورد کرد. این یکی کوچیک‌تر بود. شاید شیش ماهش بود... چهار دست و پا می‌رفت... بغلش کردم، سرش رو بوسیدم، نوازشش کردم، اشک ریختم و بعد چهار دست و پا رفت تو بغل مامانش... وقتی که مداح داشت روضه‌ی رباب می‌خوند...
امتحانم خوب بود.
آدمی‌زاد، باید عادت کنی به این یکی هم.