یکی از دلایلی که تاریخ قاجار رو خوب یادم میمونه، همین خشم و نفرته. همین عصبانیت و احساس انزجار از شاههای قاجار.
مسئله فقط از دست دادن خاک و وطن نبوده.
مسئله انسانهای مسلمانی بودن که توی اون خاک زندگی میکردن و وقتی تحت سلطهی روس قرار میگرفتن آزار میدیدن. مسئله اسلامه... مسلمانِ ایرانی.
نخل و نارنج ؛
من سکوت، من نگاه، من غصه، من خشم، من نفرت.
نسبت به کاپیتولاسیون یه خشم و حساسیتِ وحشتناکی دارم اصلا.
میتونین تصور کنین به همون میزان که عاشق تاریخم، حرص میخورم. حرص میخورممممممممممم.
نمیدونم، احساساتِ مبهمی دارم.
مخلوطی از ناباوری و غم و دلتنگی و نگرانی و بُهت و بغض و ترس. حاجی، کجایی ببینی چطوری داغ روی داغ و زخم روی زخم، سهمِ ما از جهانه؟ داغِ عزیز مگه خاموش میشه؟ ما هنوز قلبهامون از غصهی نبودنِ تو داره تو شعله دلتنگی میسوزه که دوباره و دوباره، بعد تهران و شاهچراغ، آرمان و روح الله و آرتین، این بار کرمان، چهل و اندی شهید و تا حالا ششتا کودک خونِشون پیوسته به جریانِ منتهی به دریای ظهور و آزادی قدس...
حاجی، من عاجزم. دستمُ بگیر.