نخل و نارنج ؛
من سکوت، من نگاه، من غصه، من خشم، من نفرت.
نسبت به کاپیتولاسیون یه خشم و حساسیتِ وحشتناکی دارم اصلا.
میتونین تصور کنین به همون میزان که عاشق تاریخم، حرص میخورم. حرص میخورممممممممممم.
نمیدونم، احساساتِ مبهمی دارم.
مخلوطی از ناباوری و غم و دلتنگی و نگرانی و بُهت و بغض و ترس. حاجی، کجایی ببینی چطوری داغ روی داغ و زخم روی زخم، سهمِ ما از جهانه؟ داغِ عزیز مگه خاموش میشه؟ ما هنوز قلبهامون از غصهی نبودنِ تو داره تو شعله دلتنگی میسوزه که دوباره و دوباره، بعد تهران و شاهچراغ، آرمان و روح الله و آرتین، این بار کرمان، چهل و اندی شهید و تا حالا ششتا کودک خونِشون پیوسته به جریانِ منتهی به دریای ظهور و آزادی قدس...
حاجی، من عاجزم. دستمُ بگیر.
عزیز دلم، قرآن بخون.
قرآن که میخونی به معنیش توجه کن.
اونجایی که برات سوال میشه و مبهمه،
بدو دنبال تفسیرش.
عشق میکنی به خدا :)
مثال برات بزنم؟
خدا تو سوره الرحمن میگه،
رب المشرقین و رب المغربین.
یعنی چی؟
یعنی خدای دو طلوع،
و خدای دو غروب.
دو طلوع و دو غروب یعنی چی؟
بزار بهت بگم تفسیرشو،
باهم ذوق کنیم.