الان، همین الان احساس کردم همون شیخِ قدیمم. اینجا نخل و نارنجه، اون صمیمیت و به قول ممبر رنگی رنگی بودن :)
خب دیگه، شبتون بخیر آقا.
ممنون بابت مصاحبت امشب :>
ذوق نمودیم از برگشتن به گذشتهها.
بذارین اینم بگم بعد بخوابم.
دفتر خاطرات قدیمیم رو گذاشتم بیرون که فردا ببرم دیگه طلسمشو بشکنم آتیشش بزنم. باز مرورش کردم و دیدم خدایا :))))))))))))) این مقدار از تباه بودن برای بشریت قفله که برای من آنلاکش کردی :))))))))))))))) و حالم بدتر شد. آره :)))))))))))))))))))
اگه یه چیزی رو با احساستون پذیرفتید،
برید که عقلتون محکمتر از قلبتون بپذیرتش.
فقط حس میکنم دلم برای آدمِ قبلیای که بود خیلی قراره تنگ بشه. و خیلی نگران آدم جدیدی هستم که داره به وجود میاد.