eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز روز عجیبی بود.
هیفده خرداد چهارده صفر سه؛ روز امتحان تاریخ نهایی پایه دوازدهم. صبح با پنیک و تپش قلب و تنگی نفس از خواب بیدار شدم، در حالی که هیچ‌کس کنارم نبود و نمی‌تونستم به مامان حرفی بزنم. احساس می‌کردم قراره بمیرم. دو‌ سه درس باقی مونده رو با همون حالِ لعنتی خوندم، خلاصه‌هاش رو و همین‌طور سوالات. اما نیم ساعت قبل از امتحان کم آوردم. بهونه‌ی سرما خوردگی برای مامان آوردم، یه قرص استامینوفن انداختم بالا و با لرز و خستگی و چشم‌های بی‌حال رفتم سر امتحان. سر جلسه قبل از شروع امتحان دوباره پنیک لعنتی تشدید شد و فکر می‌کردم قراره کم بیارم و نتونم برای تنها امتحانی که تونستم بیشتر از قبل براش بخونم کاری انجام بدم. امتحانم رو دادم. بعد از امتحان چندتا از بچه‌های کلاس اومدن خونه‌مون، خوراکی خریدیم و دور هم نشستیم. حرف زدیم، آلبوم عکس نگاه کردیم، خندیدیم، هم‌دیگه رو دست انداختیم، قرتی‌بازی‌های دخترونه و بعد سفره‌ی ناهار. محض رضای خدا میشه یه بار من سوتی ندم؟ بیخیال جداً. سفره که جمع شد دو تا از بچه‌ها وایسادن به شستن ظرف‌ها و هنوز تموم نشده بود که شنیدیم نتایج اولیه کنکور اردیبهشت اومده! این که تو چنین موقعیتی کنار هم بودیم جداً احساس خوبی داشت. اضطراب، ذوق، سر از پا نشناختن نه فقط برای خودمون که برای هم‌دیگه، احساس دوستی و رفاقتمون رو پیوند محکم‌تری زد... بعد دیدن نتایج نوبت رفتن بود. قرار شد سه تا از بچه‌ها با بابای یکی‌شون برگردن و چهار نفر دیگه رو من برسونم. من برسونم؟ آره! این اولین تجربه‌ی این مدلی من بود. این که سوار ماشین شدن چه اوضاعی بود با فیلم گرفتن و جَو دادن و بازی بچه‌ها بماند. چند سالی به عمرم اضافه شد. بچه‌ها رو رسوندم، برگشتنی طوفان شد. بله. عالی. نمی‌تونم بگم با اون شدت باد نترسیدم ماشین رو باد ببره. اما رسیدم خونه و خب، خستگی و مریضی من رو از پا در آورد و خوابیدم تا ساعت هشت شب. امروز روز عجیبی بود که خاطره‌های قشنگی ساخته شد. / / -
نخل و نارنج ؛
هیفده خرداد چهارده صفر سه؛ روز امتحان تاریخ نهایی پایه دوازدهم. صبح با پنیک و تپش قلب و تنگی نفس ا
حتی از همین نیم‌چه پیام می‌تونی بفهمی چقد ذهنم با گذشته فرق کرده و خسته‌ست حتی برای ساختن جمله.
من وقتی می‌خوام به روح و روانم سر و سامون بدم: مرتب کردن کتابخونه و تغییر دکور میز
فردا چه مناسبت‌های قشنگی هست!
میشه سه تا الهی به رقیه بگین امروز مشکل من حل شه :)
جدیدا امتحان‌ش رو که میده، پیام میده بهم و اعلام وضعیت می‌کنه. این کارش خیلی حسِ بزرگ‌شدن‌ش رو بهم منتقل می‌کنه و من عمیقا وقتایی که خونه نیست دلم براش تنگ میشه. در واقع این بچه تنها کسیه که در حال حاضر توی خونه باهاش احساس راحتی و نزدیکی و وابستگی دارم...
هدایت شده از ام البکاء ؛
گنجینه‌ی اشک . یه جایی شاید برای وقت‌هایی می‌خوای از دنیا و آدم‌ها و همه‌چیزشون جدا بشی، چادرت رو بکشی روی صورتت، قلب تیکه پاره شده‌ت رو بذاری جلوت، دو زانو بشینی مقابل امام حسین، فقط اشک و اشک و اشک . . . آره خیلی وقتا تنها راهِ گردگیری و تمیز کردن قلب‌های خاک‌گرفته‌مون همینه رفیقِ امام حسینی :)
نخل و نارنج ؛
گنجینه‌ی اشک . یه جایی شاید برای وقت‌هایی می‌خوای از دنیا و آدم‌ها و همه‌چیزشون جدا بشی، چادرت رو بک
اینجا قراره یه حسینیه کوچیک باشه برامون :) قدم روی چشمای شیخ بذارید، و مداحی‌هاتونُ برام بفرستید که باهم گوش بدیم‌شون ..
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
بعد از هر بار شکستن، یه انسان جدید متولد می‌شه.
دارم اینو لمس می‌کنم :)