اصلا دختر بچه سه ساله نه، بچهی شیش ساله، نه اصلا دَه ساله... چقد جون داره که هم خستهی راه باشه، هم تشنه باشه، هم گرسنه باشه، هم ترسیده باشه، هم بیپناه باشه، هم داغدار باشه، هم تنها باشه، هم سوخته باشه، هم یتیم باشه، جونی داره که تازیانه بزنیش؟ جونی داره که فرار کنه از دستت؟ جونی داره که سیلی بزنیش؟ با یه تازیانه از پا میوفته... رها کن لعنتی....
قسمت مردونه هیئت به هم ریخته آخه حرف ناموسه حرف زینبه حرف عمه ساداته. صداهای مبهم به گوش ما میرسه... حسین، تو کی هستی که مردهای ما مثل زنها در عزای تو مویه میکنن و فریاد میزنن و اشک میریزن؟
با من از وابستگی حرف نزن، من رسید کتابایی که نمایشگاه کتاب خریدم هنوز منگنه شده تو کمدمه.