«منِ او» با آدم چهکار که نمیکند. کأنه که جادو میکند. یکجورهایی ظریف در پوست و گوشت و استخوانِ آدم رخنه میکند که انگار از خانیآباد و مسجد قندی تا پاریس را پا به پای علی رفته باشی، با خانوادهی حاجفتاح زیسته باشی و میانِ کلمات و کاغذهای کتاب، قدم زده باشی و لیوان لیوان چای نوشیده باشی. این قصه و قلم با آدم چهکار که نمیکند.
#مکتوبات / #من_او
باید بالاخره راه برگشتن به نوشتن رو پیدا کنم. باید بتونم از پسش بر بیام. باید بتونم دوباره خودم رو بین کلمات پیدا کنم. و اینجا به این نتیجه رسیدم که بچهها، تو یه چیزایی، ادایی بودن و ادا اومدن واقعا کمککنندهست که بالاخره بهش برسید. البته به شرطی که در مرحلهی ادا نمونید.
دوست دارم عکسهای خوشگل بگیرم و ازم عکسهای خوشگل بگیرن. دوست دارم زیاد پیادهروی کنم. دوست دارم زیاد بین دستفروشهای انقلاب بچرخم. دوست دارم جسارت و توانِ نقاشی کشیدن رو دوباره داشته باشم. دوست دارم داستان آدمها رو بنویسم. دوست دارم بقیه وقتی نگام میکنن بگن این دختره عاشقه! دوست دارم تجربههای جدید داشته باشم. دوست دارم جاهای جدید برم. دوست دارم کارای جدید کنم. دوست دارم زندگی کنم. یه زندگی رنگی رنگی.
حسرت یه چیزایی احتمالا روی دلم بمونه. بازیگری و دوبله انیمیشن یقیناً از اون چیزهاست.
نخل و نارنج ؛
حسرت یه چیزایی احتمالا روی دلم بمونه. بازیگری و دوبله انیمیشن یقیناً از اون چیزهاست.
وقتی داشتم به این فکر میکردم که چه رویایی دارم، سعی کردم به خودم بقبولونم که قرار نیست رویاهای نشدنیِ کودکی هنوز هم رویات باشن. باید چیزای جدیدی پیدا کنی که بتونی بهشون برسی. اما امروز، با فکر کردن به این دو تا کار، دیدم که نه واقعا، رویا اگه واقعی باشه، اگه بعد از ده سال هنوزم تو رو به وجد بیاره و نفست رو تو سینهت حبس کنه، اونوقته که رویاست. هنوز رویا داری فاطمه. هنوز رویایی داری که درسته، شاید نتونی بهش برسی، اما یه شمع همیشه روشن تو قلبته...
اوضاع دنیا واقعا عجیب شده!
اوضاع ایران و این همه سکوت و سکونش
در مقابل غزهی مظلوم عجیبتر...