راستش به مامانهایی که همه رو میخوابونن و دیروقت برای خودشون زمان میذارن، وقتی همه خوابن و همهجا آرومه، حق میدم. (شاید حتی گاهی حسودیم هم بشه)
روی صندلی اتاقم نشستهام. نسیم خنکی از پنجرهی نیمهباز، به داخل سرک میکشد و از احوالم سراغ میگیرد. میگویم «دلتنگم...» پیشانیام را میبوسد و سرم را نوازش میکند. بعد، لبخند میزند. در اتاق چرخی میزند و عطری را با خود به عمق جانم میبرد. انگار که روح بر قلبم دمیده شده باشد، جان میگیرم. هوش از سرم میپرد. سر میگردانم و نگاهم به پیراهن چهارخانهی آویز شده روی صندلیام میافتد. سرم را نزدیکتر میبرم و روی پیراهن میگذارم. پلک برهم میگذارم و عمیق، چنان که فرزندی بیتاب به آغوش مادر رسیده باشد، نفس میکشم. «دلتنگی، درد لاعلاج بشریت است. در فراق یکجور جان به جانت میکند، در وصال یکجور دیگر. ولی وای از فراقهای بعد از وصال»
#دفترچه - #خانمعلیا - #مسطورات
#منِاو
واقعا دهه هشتاد همهچیزش تو یه لول دیگهست. آهنگهاش، مداحیهاش، فیلمهاش، هممممهچیش.
هدایت شده از نامهها.
auug5bnJ1Yn2sV2T2ZGLEvL4cavjzo-metaMTQ2ODY4NDg3OSgxKS5tcDM=-.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
📪 پیام جدید
#دایگو