امروز داشتم فکر میکردم که، لباسهام رو اصلا دوست ندارم. اما یکم که گذشت به یه چیز بیشتر رسیدم. این که شاید مشکل بزرگتر از اینه. من در واقع خودم رو دوست ندارم...
بابام آدم عجیبیه. این همه ساله تو کلانشهر تهران زندگی میکنه، به عنوان یه شخصیت برجسته تو جامعه فعالیت میکنه. اما ذرهای شبیه آدمهای دغلباز و باسیاست این شهر نشده. تمام روح و روانش تو دشت و کوه و جنگلهای روستاست. همهی فکر و امیدش برگشتن به اونجا و نفس کشیدن تو اون هواست... این همه ساله این مرد تو این شهر هزار رنگِ عجیب و جادویی زندگی میکنه ولی روحش هنوز اون پسر بچهایه که تو دشت و صحرا دنبال بزغالهها میدوئه و سوار اسب میشه و از درخت زردآلو و گیلاس بالا میره. همونقدر ساده و بیآلایش و واقعی. اصالتی که حفظ شده...
پرنسس داشت غرق میشد،
قلعهش رو شکستم و نجاتش دادم🗡🛡
فعلا پیش آن کوچولوئه تا براش جا پیدا کنیم.
بابام ساعت ازدواجش رو داد بهم، ساعت پدربزرگم که نگهش داشته رو نشونم داد و گفت، تو هم ساعت منو نگه دار :)
هنوز خروار خروار کتابِ خوانده نشده دارم که در کتابخانه یک سالی هست - بلکه بیشتر، خاک خوردهاند. انگار ذوق من برای خریدنِ کتابهای جدید و یکی یکی ورق زدنشان میان غرفهها هم خاک گرفته.
#درون / #دفترچه / #خانمعلیا