نخل و نارنج ؛
تبِ تجربههای جدید، یه جایی احتمالا منو تو دردسر میندازه.
زندگی توی جاهای جدید،
یاد گرفتن هنرهای جدید،
امتحان کردنِ راههای جدید...
نخل و نارنج ؛
رزق -
خونهی قدیمی، دیوارهای نباتی، فرش قدیمی، خانمهای پیر و پا به سن گذاشتهی هیئت، همه چیز اینجا بوی هیئتهایی رو میده که ماهپیشونی باید با چادر ساده و دامنِ گلدار چای پخش کنه و خانمپیرها دعای خیر براش بکنن.
دوست داشته شدن، آدمها رو زیبا، با اعتماد به نفس، لطیف و واقعاً دوستداشتنی میکنه.
دلم؟ دسته گُلِ قشنگ میخواد، گلدون برای اتاقم و همهی خونه میخواد، آینهی سبز میخواد، بغل میخواد، ماگِ سبز دایناسوریمو با یه نوشیدنی خوشمزه میخواد، پیادهروی و قدم زدن با آدم مورد علاقهم در سکوت و باد میخواد، مسیرِ خونه تا مدرسه و مدرسه تا خونه با خانم نوری میخواد، شهربازی میخواد، نوشتنِ داستان میخواد، تموم شدنِ این ترمِ دانشگاه میخواد، غذای خوشمزهی جدید میخواد، ندیدن و حرف نزدن با آدمها رو به مدت چند روز میخواد. دلم خیلی چیزها میخواد. دلم میخواد حال خودش رو خوب کنه و دنبال یه راهی میگرده که لازم نباشه کسی براش کاری انجام بده.
عاشقان یکدیگر را نمییابند،
بلکه آنها از ازل در قلب یکدیگر بودهاند.
تنها در درستترین لحظهی تاریخ،
جهان آنها را به هم میرساند.
- تولدت مبارک، نورِ عینِ من :) ✨🎂
ولی واقعنا، آدم اگر قراره عروسی بگیره ولی به خودش اصلا خوش نگذره و زهر مارش بشه، این چه عروسیایه خب؟!