وا، من دلم واسه دانشگاه و استادهامون تنگ میشه. تابستون چه کار جالبی میتونم بکنم؟
خدایا، من بندهی خوبی برات نیستم. من اونطور که شایستهی درگاه عظیم و جلال و جبروت و خداییِ توئه، عبدِ سزاواری نیستم. تو خیلی هوام رو داری، خیلی بزرگی که هنوز اجازه میدی صدات کنم و خودم رو بندهی کوچیکِ تو بدونم. خدای بزرگِ عزیزِ من، نه، بذار اینطوری صدات کنم... خدای بزرگِ عزیزِ امام حسین... من دستام خالیه. خالی از خوبیای که پیشت بیارم و آبروم باشه، و پر از بدی. ممنونم که بهم اجازه دادی یه گوشه زیر این آسمون، کنار بندههای خوبی که دوستشون داری بشینم و تو رو صدا کنم. به حقِ دلِ پاکِ این بندههای خوبت، اگه دوست داشتی اون گوشه موشهها، یکی از اون نگاههای قشنگ و لطیف و قند تو دل آبکنت رو به منم بده. اگر نه هم، من باز خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی خیلی. ولی خدایا، اگر امروز نگاهم نکنی و صدام بهت نرسه، پس کی نگاهم میکنی و به حرفام گوش میدی؟ من که خودم قشنگ بلد نیستم حرف بزنم. من به حسینِ عزیزت اقتدا میکنم و سعی میکنم اونطوری که دوست داری و اون باهات مناجات کرده صحبت کنم. خدایا، دلت میاد به یکی از نوکرای کوچیک و روسیاه و شرمندهی حسینت نگاه نکنی؟ حسین و محبتی که ازش توی قلبم گذاشتی، تنها چیزیه که میتونم بیارم پیشت و بگم به خاطرش، خدایا هوامو داشته باش... ای خدای بندههای پشیمون و توبهکننده و محبِ حسین.
لطفا دمپایی پوشیدن تو تابستون رو عادیسازی و فرهنگسازی کنید. دیگه کفش نمیتونم.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
سفر بهسلامت آقای حجناتمام ما. لباسهای نوی بچهها مبارک. معجرهای حجازی اهل و عیالتان مبارک. الهی سفر، پسرانتان را پختهتر و آقاتر کند و به دخترکانتان خوش بگذرد.
دلم یه مسافرت مفصل میخواد.
مفصل منظورم هتل لاکچری و پرواز پنج ستاره و هزار نوع غذا نیست. منظورم یه مسافرت با آدمِ مورد علاقهم، با ماشین خودمون، خوراکی و غذاهایی که خودم درست کردم، هوای خوب و باد و ابر، جادهی سرسبز، پلی لیست خسته نکننده، و یه مقصد دوره. یه مسافرت که وقتی رسیدیم به مقصد یه جای قشنگ چادر بزنیم، فیلم و انیمیشن و خوراکیهامون رو آماده کنیم، زیر انداز و پتو و بالش رو بندازیم، و از زندگی فاصله بگیریم.
- دلم میخواد بدون این که نگران باشم «نکنه خوب نیستم، نکنه کافی نیستم، نکنه کامل نیستم؟» زندگی کنم. کاش بتونم. ولی چطوری؟
#متحیر / ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
وقتی میپرسم دوسم داری، معنیش این نیست که فکر میکنم دوسم نداری یا تردید دارم راجع بهش. معنیش اینه که اون لحظه نیاز دارم به شنیدنش، نازنازی شدن، و لوس شدن توسط تو.
یعنی حتی اون ساعتی که خریدم هم توی به موقع بیدار کردنم تاثیری نداشت. البته شاید بیشتر به خاطر این بود که بعد از ۴ ساعت بدخوابی و بیخوابی بالاخره خوابم برده بود.