هنوز از عواقب تصمیمی که اینقدر مصرانه پایش ایستادهام، مطمئن نیستم. اما یک چیز را خوب میدانم. من میخواهم در خانه باشم. در چهار دیواریای که حتی اگر از شدت صدای پدافند و موشک، خواب در آن به چشمم نیاید، باز خانه است. دوست دارم در خانه باشم، در خانه بمانم و در خانه بمیرم. هنوز نمیدانم که آیا باز هم مثل اولین شبها، با هر صدای انفجار قلبم شبیه تنگ بلوری که سنگ خورده، میریزد یا نه؟ هنوز نمیدانم وقتی بعد از نماز صبح چشم بر هم میگذارم، با صدای پدافندها بیاختیار دست کسی را که کنارم دراز کشیده میگیرم و میفشارم یا نه... اما این را میدانم که خانه، تنها جاییست که دوست دارم در این روزها، آنجا باشم.
نخل و نارنج ؛
هنوز از عواقب تصمیمی که اینقدر مصرانه پایش ایستادهام، مطمئن نیستم. اما یک چیز را خوب میدانم. من م
شاید تا صبح که هنوز به خونه نرسیده بودم، مطمئن نبودم. اما حالا که خونهم، مطمئنم که درستترین کار برگشتن بود. درستترین کار اینجا بودن بود. اگر به خاطر هیچچیز هم نه، فقط به خاطر قوی شدنِ خودم. باید خودم رو جمع و جور کنم.
خاموش کردن گوشیاتونو جدی بگیرید و اپهایی که گفتن پاک کنید. احتیاط شرط عقله. اگرم که نوکیا دکمهای دارید تو خونه، از مجازی بِکَنید، سیمکارتتون رو بندازید تو نوکیا و حداقلترین کاری که برای سالم بودن خودتون و خانوادهتون میتونید انجام بدید رو بکنید.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
زندگی را با قوت ادامه بدهید!
آیتالله خامنهای(حفظهالله)
۲۸ خرداد ۱۴۰۴
امشب موشکای خوشگلبلا داریم.
ظاهرشون اینهمه قشنگه،
باطنشون چی میتونه باشه😚🚀
24.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگیِ درجریان و پدافند اصلی و نجاتدهندهی زندگیمون، حضرت قمر - ع
قصههای تکراری را دوست ندارم.
چند وقت پیش که حالِ ننه خوب نبود، همهی ما آشفته و پریشان بودیم. خبر دادند که در بیمارستان بستری شده. بابا بهم ریخته بود و من لحظهای توانِ دیدن نگرانیهایش را نداشتم. هیچکدام حواسمان سر جایش نبود. بیشتر از هر وقتی، آنموقع که گفتند ننه رفته در کما و برگشته. ته دلمان خالی شد. نتوانستیم برویم خلخال و به ننه سر بزنیم. فقط از تهران، هر روز و هر شب با دیدنِ چشمهای نگران و دلِ آشوب بابا، آب میشدیم.
امروز که برای اولین دفعه بعد از عید، آمدیم خانهی ننه، داستانِ سالهای پیش از ۹۳ برایم تداعی شد. یک داستانِ تکراری که صدای دستگاه اکسیژن و سرفههای ممتد و اسپریهای ریه میداد. دستگاه اکسیژن، گوشهی اتاق نشیمن بود و قلقل صدا میداد. نفسهای ننه خسخس میکرد اما حالش خیلی بهتر از دفعهی قبلی بود که دیدیمش. دستگاه اکسیژن، درست صدای دستگاه اکسیژن آقا را میداد. همان صدای قلقل که ریحانهی ۵ ساله از آن میترسید و من، ته دلم با صدایش خالی میشد. اینبار نمیترسیدیم. اینبار هردویمان فقط به سال ۹۳ فکر کردیم و آغوشهایی که به آقا و لبخندهایش بدهکار ماندیم.
#دفترچه / #مسطورات / #خانمعلیا
ننه خیلی رندوم در حالی که روی تختش دراز کشیده، شروع میکنه مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا گفتن و فحش دادن بهشون و با خودش حرف زدن. خدایا کاش زودتر اینهمه این زن رو دوست داشتم.