نخل و نارنج ؛
- حلوای سیاهِ اردبیل
حاج محمود کریمیMahmoud Karimi - Halva Be Kasi De (320).mp3
زمان:
حجم:
2.3M
ما از تو به غیر تو نداریم تمنا ، حسین جان . .
@Alnana
امروز با میوه بردن برای بابابزرگ تو بیمارستان، احساس کردم بزرگ شدم. اونم احساس کرد بزرگ شدم.
مکان ترازی که شهرمون کم داشت،
ترکیب سنتی صنعتی دوغ و دیزاین ایرانی با پیتزا،
و حضرت سرخرگ و سیاهرگ فسقلی قلبم
(حضرت محبوب و ریحونچه).
- اولین روز تابستان چهارصد و چهار
نخل و نارنج ؛
مکان ترازی که شهرمون کم داشت، ترکیب سنتی صنعتی دوغ و دیزاین ایرانی با پیتزا، و حضرت سرخرگ و سیاهرگ
عکسهای کامل و بینقص گرفتن از غذاهایی که هنوز خورده نشدن، واقعی نیستن. من معتقدم عکس گرفتن از غذا و مکانها و اتفاقات، باید واقعی باشه.
#خاطراتجنگ / روز دوازدهم
بیش از دَه روز از اولین انفجار و آغاز جنگ میگذرد. آنقدر در این ده روز اتفاقات ریز و درشت از سر گذراندهام که فکر میکنم، دست کم باید یک ماه گذشته باشد. شاید خاصیت جنگ همین است. روزها کش میآیند و فکر میکنی که هرگز تمام نخواهند شد. همان اولین روزها، به ناچار مامان و ریحانه را در خانه تنها گذاشتم و به سفری که از پیش برنامهریزی شده بود رفتم. تمام آن سه-چهار روز فکر و خیالم خانه بود و تهران. شبها بیسر و صدای پدافند و ریزپرنده، صبح میشد و روزها با رصد اخبار، اقصینقاط فکر و قلبم مورد هجوم ریزپرندهها قرار میگرفت. نهایت امر، به خانه بازگشتم. به نقطهای از جهان که حتی زیر صدای انفجار و غبار و دود، آرام بودم و حالم خوب بود. حتی اگر قرار بود بمیرم، دوست داشتم در خانه بمیرم. در خانهی بزرگم، تهران. وقتی اضطراب و ترس مامان و ریحانه از صدای پدافندها و انفجارها را دیدم، انگار دنیا روی سرم خراب شد. آن چند روزی که نبودم، چقدر بد گذشته بود برایشان، و من حتی نبودم.
بیست و هشتم خرداد بود، پنج روز گذشته از جنگ که در مسجد بابا بهمان خبر داد حالِ بابا بزرگ بد شده و باید الساعه به خلخال برویم. شاید این آخرین چیزی بود که توان روحیاش را در شرایط آشفتهی جنگی و دوری بابا داشتم. اما چارهای نبود. چمدان و ساک و مدارک جمع شد و صبح، درست بعد از اقامهی نماز صبح، به سمت خلخال راه افتادیم. سفری که هیچ تصوری از آن نداشتیم. بابا همراهمان نبود، راننده هاگرید (بالاخره دنیا هاگرید منو بهم داد) بود و مسیری که با همهی شلوغیاش، برای رانندهمان غریب بود.
ما نهایتا به خلخال رسیدیم. در حالی که احساس میکردم روح خستهام نفس میکشد و گوشهای از قلبم، به در خانهمان در تهران، گیر کرده. در این چند روزی که در خلخال بودیم، همهی جاهایی که میتوانستیم بگردیم را گشتیم. گشتنهای دوتایی با چوب پرندهمان که همان املتِ طفلکی بود (پراید مسی رنگ اکلیلیمون). حتی مسافتی ۱۱۰ کیلومتر آنطرفتر هم از دست ما و جاروی پرندهمان در امان نبود و یک ظهر تا غروب را بدونِ لوکیشن و نشان و این که بدانیم حتی کجای دنیاییم، در اردبیل گشتیم و چرخیدیم. از این میدان به آن میدان و از این خیابان به آن خیابان. راستش این که خانهی عزیز جون اینترنت نداشت و مجالِ غرق شدن در اخبار و فضای مجازی را نداشتم، فرصتی بود تا لذتِ دوری از اینترنت اعتیاد آور و اسکرول اخبار را بچشم. حتی تجربهی پیدا کردنِ رستوران جدید شهرمان با میز و صندلی چوبی و تخت سنتی و حوز آب و آلاچیق و درخت و پنجرههای رنگی، با سرو انواع غذاها، اعم از چلوکباب و پیتزا و دوغ سنتی و موهیتو، آنقدر بانمک بود که احتمالا پاتوقمان در مسافرتهای بعد هم باشد.
روزها اینجا همینطور میگذرند. دور از اخبار، دور از سر و صدا، در گشت و گذار در شهر و خیابانهای تکراری، بدون اینترنت درست و حسابی، با کرمریزیهای بچهها روی هم و پی در پی منچ و جنگل مخوف بازی کردن. روزها همینطور میگذرند و صبح روز دوازدهم درحالی که تصمیم گرفتهام خاطرات این روزها را مکتوب کنم، میشنوم که آتشبس موقتی سکانسِ جدید جنگ است.
راستش، من دلتنگ چکش خوردنِ آهنِ داغشدهی قلبم، با صدای هر انفجار و پدافند میشوم. یادم میآید «جنگ نعمت است - امام خمینی رحمة الله علیه»