کجای دنیا؟در کدام جنگ؟ کدام مردم را دیدهای که اینگونه آتشبس رگ غیرتشان را متورم کند؟ این ملّت و این مکتب است که مفاهیم را معلّق و معکوس میکند. که به قول جامعهشناسان امروزی، مفاهیم را برساخت میکند. اینجا ایران است و دیگر «آتشبس» مفهومی رضایتبخش نیست و خوشحالی و امنیت به ارمغان نمیآورد. جامعۀ ایرانی دیگر با شنیدن کلمۀ «آتش بس» نمیگوید:«خدا را شکر». مردم خواهان شکستن آتشبساند و جنگ را بیشتر میخواهند.
ایرانی لباسِ جدیدی تنِ مفهوم «آتشبس» کرده چون پیش از این طی سالیان و اخیرا در دورۀ فشردۀ دوازده روزه، بنای هولناکِ مفهوم «اسرائیل» را، موشکهای تهرانیمقدم ویران کرده. جامعه مفهوم «صهیونیست» را، لجنبارتر و نفرت انگیزتر از پیش ساخته و پرداخته؛با دیدن دختری که موهای خونآلودش از آوار بیرون زده و مادری که با کودک دوماههاش در قبر گذاشته میشود و ساختمانی که شبانه تخریب میشود.
ایرانی اگرچه آرامش قبل را میخواهد، دلتنگِ نوشیدنِ بیدغدغۀ چای ایرانی کنار خانواده و تماشای دورباطل سریالهای آیفیلم است اما ایدهای جدید در ذهنِ جمعیاش روییده که باعث میشود بیش از آیفیلم، شبکه خبر و بیش از کانال طنز، کانال جنگ را چک کند. ایدهای جدید دارد و دغدغهای جدید. دوازده روز جنگ با متکاثفترین و لایقترین موجودات به نابودی، دغدغههای کوچک و بچگانهاش را از او گرفته، کینهها را زدوده و شکاف ها را با ملاتِ اتحاد پر کرده. این جامعه در چند سال اخیر، سابقه نداشته که اینطور خودش آرمان بسازد و خودش ترویج کند و خودش، خودش را رشد دهد و بچگی را کنار بگذارد و با پذیرفتن تفاوتِ دیگری، «وحدت» بسازد. این جامعه و این آرمانِ جدیدِ بزرگِ مقدسِ تحققپذیرِ وعده دادهشده، ثمرۀ جنگ است. و جامعه باید سپاسدارِ جنگ باشد که او را اینطور بالغ کرد ولو به اندازۀ دو هفته در بلوغ بماند.
چند هفته بعد را تصور کنید که فراخوانها تمام شده. آنلاینشاپها با یک استوری دوپهلو دیگرباره لاینِ فروششان را باز کردهاند. آشوبِ خیابان خوابیده. کسی شعار نمیدهد. اغتشاشگر پولش را به جیب زده و رفته. مردم، گیج و مبهوت از تبی که ناگهان برخواست و کمکم فروکش کرد، بیش و کم زندگی عادیشان را از سر میگیرند.
آنچه میماند، فریاد بهحقّ معترضیست که با دخالتِ وحشیگری، در حنجرهاش خشکیده. دختر دانشجوییست که در صبح سرد زمستانی، باید دقایق طولانیتری را در ایستگاه منتظر اتوبوس بماند؛ چون اتوبوسها را به اسم اعتراض یا انقلاب، به آتش کشیدهاند. ثمرۀ اغتشاش، کودکیست که پدرش را حین انجام مأموریتی شریف از دست داده و یتیم شده. مردیست که ناجوانمردانه چند چروک تازه به صورتش نشسته؛ چون اغتشاشگران خودرو اش را آتش زدهاند و شیشههایش را شکستهاند. حالا اگر چه اغتشاشگر به هدفش رسیده و هرج و مرج کوتاهی به راه انداخته، اما صاحب آن خودروی غارتشده، دلنگرانِ هزینههای خودرو اش، باید دوشیفت کار کند.
اینکه بعضی شبها خوابت را میبینم و میتوانم مثل همیشه یک بوسه میان محاسنت بکارم و گونههایت را چنانکه نوزادی باشی، نوازش کنم، زندهام نگه میدارد.
بیش از آن، اینکه خوب میتوانم با تمام جزئیات و بهتر از خودِ واقعیت، واقعی تصورت کنم، مرا از این دردِ نابودکننده نجات میدهد.
این روانپریشیِ بعد از تو را خیلی دوست دارم آقاجون.شب میآیی و همه کابوسهایم را کنار میزنی. مینشینی کنارم و همان سوالهای همیشگی را میپرسی: نماز خواندم؟ نماز ظهر را؟ مطمئنی؟ _انگار که همه آن یکماه بیهوش بودن توی بیمارستان و این یکماه زیر خاک بودن، هیچوقت اتفاق نیفتاده باشد._
با لبخند سر تکان میدهم که: بله آقاجون. خواندی.
و تو خندۀ پیرمردیات را سر میدهی که: امیدش با خدا. خودم که یادم نیست.
و با این ریز ریز خندیدنت بهانه میدهی دستم که ببوسمت._هزار مرتبه شکر که در آن لحظۀ روحافزا، یک ذره هم شک نمیکنم که مرده باشی؛ به لطف این جنونِ پس از سانحه،اغلب اوقات یادم نیست که رفتهای._
هرگاه تا پای گریه میآیم، دستم را میگیری توی دست خودت و فشار میدهی_واقعی_. خیره توی چشمهایم میپرسی: از نجمه خانوم چه خبر؟
آنگاه دیگر نمیتوانم گریه کنم. برای کسی که زنده است که آدم سوگواری نمیکند.ها؟
میگویم: هیچ خبر . شما چه خبر آقاجون؟
یک بار دیگر دستم را میفشاری و میگویی: خبر اینکه نجمه اینجاست .
و باهم میخندیم.
چطور میتوان تو را مرده تصور کرد حال آنکه هنوز هر روز میبوسمت؟ هنوز مرا مامور میکنی کنترل تلویزیون را برایت پیدا کنم. هنوز نگران وقت قرصهای توام. هنوز لبۀ تخت کنار تو مینشینم و نفس کشیدنت را گوش میدهم.
برای کسی که زنده است آدم سوگواری نمیکند.مگر نه؟
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
« حســـینیه مبنــــا » ✨
شبکه دعای مومنین، در خط مقدم جهاد
👤 سخنرانی استاد جوان آراسته
📖 همراه با قرائت دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
⏰ ساعت ۲۱:۳۰ امشب
📌 آدرس مجازی برپایی خیمه حسینیه:
🔗 https://skyroom.online/ch/mrarasteh/hosseiniehmabna
#حسینیه_مبنا
| @mabnaschoole |
هدایت شده از طائع.
عزیز دلم، دیدی میناب را؟
جویِ خونی که عطر شکوفههای بهار و باروت میدهد میبینی؟ زیر پاهای خودمان، در خیابانهای خودمان روان شده. خونِ دخترکانِ خودمان است. دخترکانِ دبستانی با کوله پشتیهای صورتی و کتانیهای چراغدار. شاید حتی بعضیهایشان کفشِ نویی که برای عید خریده بودند را یک روز از مادرشان اجاره کرده بودند تا نشانِ همکلاسیهایشان بدهند. شاید بعضیهایشان ذوقِ این را داشتند که پس از مدرسه به خانه برگردند و بعد همراه مادر و پدرشان برای افطارِ امشب، به گردش بروند. شاید بعضیهایشان منتظر بودند تا به خانه برگردند و برادر شیرخوارشان را ببوسند و به آغوش بکشند. میبینی؟ دخترانِ شیرینِ خودمان بودند. بعضیهایشان امروز داشتند حرفِ بعدی الفبا را میآموختند، بعضیهایشان جایزهی حفظ کردن جدول ضرب را گرفته بودند و میخواستند نشانِ مادرانشان بدهند، بعضیهایشان شعرِ کتاب فارسی را حفظ کرده بودند و برای خواندنش پیش خانم معلم ذوق داشتند، بعضیهایشان روزه گرفته بودند و انتظارِ افطارِ سفارشیشان به مادر را میکشیدند تا دلی از عزا در بیاورند. میبینی؟ دخترکانِ ما بودند. دخترکانی شبیه به خواهر و دخترخاله و دخترعمو و خواهرزادهی خودمان. دیدی عزیز دلم؟ آمریکا نبودنِ ایرانمان را میخواهد. نبودنِ ایرانِ ما و همهی امیدها و آرزوهایمان روی این کرهی خاکی! اسرائیلِ بیشرف را هم میخواهی برایت بگویم؟ یادت هست وقتی که گفتیم منشِ وحشیانهی این سگِ هار را میشناسیم؟ یادت هست که تاریخ چطور در همین صفحاتِ پیش از این روزهایمان نوشته شد وقتی بیمارستانِ معمدانیِ غزه، گورستان کودکانِ غریبِ خانواده از دست دادهی وحشتکردهی مظلوم با قلبهای ترسیده و پیکرهای کوچکِ زخمی و لرزان شد؟ گورستانِ پزشکان و پرستارانی که پیکر عزیزانشان را در گوشه و کنار بیمارستان میدیدند و با چشمِ خون و قلبِ گریان به دیگر مجروحان و شهیدان میرسیدند... عزیزکم، دنیا شبیهِ خیالپردازیهای فانتزی و دروغهای فریبندهی شبکههای صهیونیست و تروریست نیست. دنیا شبیه تاریخ است، عینِ واقعیت. تاریخِ اثبات شدهای که نمیخوانیم...
س.ف میرزائی
🔺تغییر سرنوشت یک ملت با یک دعا!
▫️رهبر انقلاب:
🔹هر یک ساعت این شبها برای ما ارزش یک عمر دارد؛ میتوانید شما جوانها با یک توجّه، با یک دعا، با یک اخلاص، سرنوشت زندگی خودتان، بلکه سرنوشت زندگی یک ملّت را تغییر بدهید، با یک دعا؛ خدای متعال وعده کرده است.
۱۴۰۴/۱/۱
چقدر در همه زندگیِ ما ریشه داری آقا.
روز درختکاریمان، چشم دوختن به تو بود که عبا را درمیآوردی و بیل به دست میگرفتی. افطاری نیمه رمضانمان تو. شب قدرمان دعای سلامتی تو بود. روز عیدمان تو بودی که بیایی و برای ۳۶۵ روز پیشرومان، نامی برگزینی.
حسابی دست و پایمان را گم کردهایم.
چه کسی خرّمترین و خوشبختترین درخت را بکارد؟ آنها که امسال امید به نمکگیر شدن سر سفرۀ افطارِ تو داشتند، چطور لقمهای راحت از گلویشان پایین برود؟ نوروزمان را بیپیام تصویریِ تو، چطور مبارک کنیم؟
همۀ اینها و هر لحظه بیتو، غیر ممکن به.نظر میرسد. نکند دنیا تمام شده؟ نکند هیچ وقت قرار نیست ۱۴۰۵ بشود؟ پیامی بنویس و اعلام کن. جلوی دوربین بیا و بگو.
دیگر دلم نمیخواهد #پنجره های کانال رهبری را باز کنم. قبلاً بعد از هر دیدار، مدام کانال را چک میکردم تا درلحظه ویدیوهای #پنجره را شکار کنم. دنبال یک زاویۀ جدید برای تماشای آقای محبوب و زیبارومان بودم. گروه رسانۀ آقا را همیشه تحسین کردم. فیلمهایی که با تیتر پنجره متفاوتی از فلان، بارگزاری میکردند، رسماً مثل این بود که خودم یک گوشه از بیت، روی گلیمهای سفیدآبی نشسته، دستم را زیر چانه زده باشم و از لابهلای آدمها، درحال تماشای یک پرترۀ حیّ و حاضر از آقا باشم.
حالا امّا، آه ثُمّ آه. توی فیلمها مردم هستند_مثل همیشه_. ولی آن پنجرۀ متفاوت، آن تنها پنجره که به بهشت باز میشد و تو را از فضای خفۀ این جهانِ اینجهانی، نجات میداد، را نخواهی یافت. مردم هستند، آقایشان نیست.