من آخرش به خاطر اوورثینک مغزم رو از جاش در میارم و تقدیم اون هاپوی کوچه قبلیمون میکنم تا بخوردش.
گوشی رو باز میکنم. میرم توی گالری تا یه عکس پیدا کنم توی نخل و نارنج بفرستم ولی دو تا تیلهی آبی بین عکسها برق میزنن و یه لبخند گل و گشاد میشینه رو لبهام. من بندهی عکسهایی هستم که بیخبر از من با گوشیم از خودت میگیری و غافلگیرم میکنی :›
نمیدونم داستان چیه، اما یه فرقی بین هیئت مسجد و هیئت حسینیهها هست که میفهممش.
مامانهایی که بچههای کوچولوشون رو میارن هیئت میبینم و کیف میکنم. بچه باید چشم باز میکنه تو هیئت بزرگ بشه. اونقدر هیئت ببینه و تو هیئت باشه که عادت کنه. بچه تو هیئت نگذره بچگیش، نمیتونی بزرگتر که شد دلش رو بند هیئت کنی.
جنگ هم جالبهها. سوالهامون از پرسیدن درباره احوالات روزمره تبدیل شده به «زندهای؟ سالمی؟» شاید باید یادمون میومد همین که زنده و سالمیم، خودش یه خبره.
اون شبهایی که اشکم کمه، بیشتر سینه میزنم. با تمام وجود سینه میزنم. جون میذارم پای سینه زدن. این شبا تموم میشه و من به قبر میرسم و داراییم فقط عزاداریِ حسینه.
دههی اول محرم به نیمه رسید. انگار که به چشم بهم زدنی گذشته باشه. هنوز خیلی اشک بدهکارم، خیلی ناله بدهکارم، خیلی درد بدهکارم. هنوز اونقدری که باید و شاید نوکری نکردم. دلم افتاده تو اضطرار که اگه تموم شه و دستم خالی بمونه چی؟...