همهی وجودم داره توی آتیش خشم و غم میسوزه برای مردم و بچههای مظلوم غزه. کاش یه کاری ازم بر میومد. کاش به یه دردی میخوردم. کاش میشد جونِ من ریز ریز بشه و به بچههای غزه اضافه بشه. کاش میشد...
"مرد حدود ۵۰ سال داشت، شاید بیشتر. با دوستش، ساک به دست گمانم به سفر میرفتند. میگفت «از جوانی آرزو داشتم نظامی باشم. آرزوی دیرینهام بود. هنوز هم آرزو دارم. دوست داشتم نظامی شوم و جنگ شود. برای خاکم بجنگم. حالا هم که جنگ شده، هوایی است. ببین اگر زمینی بود، اول از همه میرفتم.»"
"پسر جوان، گیتار به دست میزند و میخواند. همان کسیست که یک بار دیگر هم دیده بودمش. در واقع، فقط صدایش را شنیده بودم و در کوچههای سریالِ موردعلاقهام قدم زده بودم. هنوز هم همانجور است. صدایش مالِ نسلِ ما نیست. یک جور دیگریست که انگار از نسلِ واقعی بودن زندگی آمده. واقعی بودن احساسات، عشق، نفرت، دلسوزی، همدلی، رابطهها، خانوادهها... ترک اول را که میخواند، خانمهای حاضر در مترو میخواهند برایش کف بزنند. لبخندی میزند و میگوید، صلوات بفرستید... من هم لبخند میزنم."
#دفترچه / #مترونوشتهاییکدانشجو
#خانمعلیا / ۳۱ تیر ۱۴۰۴
زندگی پیشامدهای مختلفی پیش پات میذاره. ولی خب معمولا ما عجیب بودن و جالب بودنشون رو توی زندگی خودمون درک نمیکنیم. شاید اگر بشینیم به زندگی اطرافیانمون هم دقت کنیم، به این فکر کنیم که آقا چقدر زندگی فلانی عجیبه! چه اتفاقایی براش افتاده. و اگر از زبون همون شخص یا کس دیگهای دربارهی زندگی خودت بشنوی، احتمالا این جمله رو به خودت برگردونه. لزوما برای همه اینطور نیست و غافلگیرانه و عجیب بودن این اتفاقات شدت و ضعف داره. اما بالاخره وجود داره. و همین زندگی هر شخصی رو شخصیسازی میکنه.
حالا بیا فکر کن چه خدای بزرگی داریم که این همه پازل رو کنار هم دقیق و مرتب میچینه و همیشه یه چیز جدید برای غافلگیر کردنت داره. به نظرم اون یه نویسندهی قهار - در واقع قهارترین نویسندهست - با ایدههای بینهایت برای نوشتنِ داستانِ این همه مخلوق از ازل تا قیامت. بعد تازه از اون داستانهایی که تو خیلی جاها حق انتخاب داری بین چند تا گزینه و هرکدوم رو انتخاب کنی مسیر به یه شکل متفاوت پیش میره. خدایا قربونت برم من. تو چقدر بزرگ و جالب و دوستداشتنی هستی!
نخل و نارنج ؛
زندگی پیشامدهای مختلفی پیش پات میذاره. ولی خب معمولا ما عجیب بودن و جالب بودنشون رو توی زندگی خودمو
این که میگن انسان آینهی خداست و به قولی ویژگیهای اون رو داره، گمونم نویسندگی هم همین شکلیه. ولی یه خورده متفاوتتر. خدا یه تیکه از خودش رو تحت عنوان قدرت نوشتن و داستانپردازی به گِلِ بعضیها اضافه میکنه. مثل یه چاشنی! البته من رویاییتر از آشپزی و ادویه تصورش میکنم. شبیه خلق کردن با جادو و پاشیدنِ گَردِ طلاییِ نویسندگی روی اون مخلوق میمونه. خیلی قشنگه...
نخل و نارنج ؛
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد
ترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد
شیراز مشکین میکند چون ناف آهوی ختن
گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا میبرد
من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان
کان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما میبرد
برتاس در بر میکنم یک لحظه بی اندام او
چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا میبرد
بسیار میگفتم که دل با کس نپیوندم ولی
دیدار خوبان اختیار از دست دانا میبرد
دل برد و تن دردادهام ور میکشد استادهام
کآخر نداند بیش از این، یا میکشد یا میبرد
چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعدهای
دیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا میبرد
حاجت به ترکی نیستش تا در کمند آرد دلی
من خود به رغبت در کمند افتادهام تا میبرد
هر کو نصیحت میکند در روزگار حسن او
دیوانگان عشق را دیگر به سودا میبرد
وصفش نداند کرد کس، دریای شیرینست و بس
سعدی که شوخی میکند گوهر به دریا میبرد
- جناب سعدی
@Alnana
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
حالا از آخرین وعدهغذایی سالمی که اطفال غزه خوردهاند چند روزی میگذرد. بچههای بسیاری مقابل چشم مادرانشان با استخوانهایی برآمده و چهرههایی زرد از شدت گرسنگی مردهاند. میفهمی؟ واقعا مردهاند و زیر خاک دفن شدهاند. جنینهای بسیاری در اثر نرسیدن مواد مغذی در بطن مادرانشان سقط شدهاند. زندهها چه میخورند؟ نان خشکی که از مخلوط آرد و خاک پخته میشود. غزه حالا گرسنهترین نقطه زمین و در آستانه یکی از بزرگترین قحطیهای تاریخ است. از صهیونیسم حرامزاده و حامیان مواجبخوار غربیاش انتظاری جز این نیست؛ انتظار از حکّام بیغیرت و شکمباره کشورهای اسلامی است که هرکدام داعیه خلافت و زعامت امّالقرایی جهان اسلام را دارند، اما خود بر سفرههای رنگین و پرگوشت کاخها نشستهاند و آروغ میزنند. ککشان از گرسنگی و بیآبی دومیلیون مسلمان نمیگزد و حاضرند که آرد و گندمشان در انبارها فاسد شود اما آن را به غزه نفرستند. تف به این مسلمانی و نجاست به ادعای خلافت تکتکتان بر سرزمینهای اسلامی.
کاش یک روز دانشمندهای عاشق- یا شاید عاشقهای دانشمند، راهی پیدا کنند که بشود از راه دور، کسی را واقعی در آغوش گرفت و بوسید. واقعیِ واقعی.