eitaa logo
دومان ؛
357 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
192 ویدیو
4 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس. ☁️ دومان: مِه
مشاهده در ایتا
دانلود
گرسنگی یه کاری باهام کرد منی که جگر نمی‌خورم، دست ریحانه رو رد نکردم وقتی نصف لقمه‌ش رو بهم تعارف کرد.
دومان ؛
به دلت بگو، میریم کربلا...
رسیدیم به کربلا. رسیدیم در حالی که همه خسته‌ایم، پاهایمان تاول زده‌اند، درد می‌کنند، عظلاتمان گرفته‌اند، شانه‌هایمان از سنگینی کوله‌بارمان درد می‌کند، از شدت گرما چهره‌های بی‌جان و رنگ‌پریده‌مان خیس عرق است. چادرهایمان خاکی‌ست. قافله‌ای هستیم که خسته‌ی راه است. اما نه تازیانه می‌خورد، نه گم شده، نه بی‌پناه است. به کوچه‌ای می‌رسیم که در حسینیه‌ای استراحت کنیم. حسینیه پر می‌شود. هنوز دخترها پشت هم داخل حسینیه می‌شوند که مردی رشید به سویمان می‌آید و خانه‌ای را کمی دورتر نشان می‌دهد. «خانه خالی است خانم. بفرمایید. زنانه!» می‌ایستیم. خادم‌هایمان هماهنگ نکرده‌اند. آقا التماس‌مان می‌کند. کسب تکلیف می‌کنیم و شبیه لشکر شکست‌خورده، به سوی خانه‌ای می‌رویم که مرد نشان‌مان داده. بانویی سال‌خورده با چادر عربی، با چشمانی به ژرفای اقیانوس و آرامشی چون آسمان، به استقبال‌مان ایستاده. در برابر ابهت و مهربانی‌اش، سر خم می‌کنم. داخل خانه که می‌شویم، گویا که به مهمانی آمده باشیم. نشیمن خودشان را در اختیارمان قرار داده‌اند. همگی شرمنده‌ی محبت‌شان، می‌نشینیم. راستش رویمان نمی‌شود پایمان را دراز کنیم. به گرمی از ما استقبال می‌کنند و در سینیِ زیبای رزینی که انگار برای مهمان‌های ویژه‌شان باشد، برایمان آب می‌آورند. من هنوز شرمنده‌ام، و هنوز محو آن چشم‌های آبیِ اقیانوسی که آرامش‌شان، قلبم را به آغوش کشید.
دومان ؛
رسیدیم به کربلا. رسیدیم در حالی که همه خسته‌ایم، پاهایمان تاول زده‌اند، درد می‌کنند، عظلاتمان گرفته‌
لحظه‌ی «خستگی‌م فدات آقای ماه من» لحظه‌ی «فراموش کردن همه‌ی دردها» لحظه‌ی «بالاخره رسیدم بهت عمو...» لحظه‌ی «خیلی باهام بد کردن آدما» لحظه‌ی «سلام آقا، که الان روبروتونم...» لحظه‌ی «ببین دور از تو چه بلایی سرم اومده» لحظه‌ی «فدای چشمات همه‌ی دردام...» لحظه‌ی «رسیدن به ته دنیا» :)))))))))))))
اون لحظه‌ای که وسط بین‌الحرمین وایمیستید و نمیدونید رو کنید به امام حسین یا رو کنید به حضرت عباس رو برا همه‌تون می‌خوام :))))))))))
آدم دیگه جز این که توی بین‌الحرمین نماز بخونه و سمت راستش امام حسین باشه و سمت چپش حضرت عباس، محبوبشم پیدا کنه تو حرم و به روضه خوندنش گوش بده، از دنیا چی می‌خواد؟
ماه اونقدر توی کربلا روشن و بزرگ و قشنگه که دلم می‌خواد بغلش کنم و با خودم بیارمش تهران.
٫٫ / پرده‌ی بیست و دوم - روز چهارم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۵ به اسکان می‌رسیم و جای‌گیر می‌شویم. استراحت می‌کنیم و موعدِ آغاز پیاده‌روی شبانه می‌رسد. احساس می‌کنم خوبم. مشکلی ندارم و می‌خواهم مابقی مسیر را هم پیاده بروم. حاضر می‌شوم که خانم کمارجی پیدایم می‌کند و می‌گوید بهتر است فشارم را دوباره بسنجند. خانم پرستار، دستگاه فشار را دور دستم محکم می‌کند و بعد از چند ثانیه می‌گوید «هنوز فشارت بالاست. من توصیه می‌کنم با یکی دوتا از بچه‌ها که حالشون خوب نیست تا اسکان بعد با ماشین بیاید.» غم عالم روی دلم آوار می‌شود. «پس بذارید به بابام بگم» بابا هم نظر مشابهی دارد. می‌گوید اینطور بهتر است و پس از کسب تکلیف، قرار بر این می‌شود که کنار یکی از بچه‌ها که حالش خوب نیست بمانم و تا اسکان بعد، موکب‌دارِ همین موکب، ما را برساند. استرسِ تنهایی در جانم رخنه می‌کند. ٫٫
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی بیست و سوم - روز چهارم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۵ همه می‌روند و می‌مانیم ما دوتا. در حالی که زبانِ اهالی اینجا را نمی‌فهمم و مطمئن نیستم چطور قرار است به کاروان برسیم. استرس و اضطراب در جانم رخنه می‌کند. همه‌ی افکار هول‌ناکی که می‌توانند در سفر به کشور غریب برایم رخ دهند میانِ نورون‌های مغزم پیچ و تاب می‌خورند و یخ می‌کنم. سعی می‌کنم آرام باشم و سرم را با تماشای دخترک عراقی و بازیگوشی‌هایش گرم کنم. فایده‌ای ندارد. ساعت حوالی ۸ شب می‌شود و من هنوز در خودم مچاله شده‌ام، احساس تنهایی قلبم را می‌فشارد و اضطراب در خونم می‌دود. « اگه به کاروان نرسیم، اگه موکب‌دار نیاد پِی‌مون، اگه اینترنتم تموم بشه، اگه حالم بد بشه، اگه حالِ خانم همراهم بد بشه، اگه ما رو جای اشتباهی پیاده کنه و کاروان رو پیدا نکنیم...» داشتم قالب تهی می‌کردم. هنوز کمی عصاره‌ی جان در وجودم بود که دو نفر از خانم‌های موکب‌با گوگل‌ترنسلیت آمدند دنبال‌مان. دلم آرام گرفت و حرف‌های دوستم برایم مرور شد «اگه تا اونجا رسیدی خود حضرت عباس رسوندنت، از اینجا به بعد هم خودش تو رو می‌رسونه.» سوار ماشین می‌شویم و حدود نیم ساعت بعد، به اسکان شبِ کاروان می‌رسیم. ٫٫
حسرت دوباره سفر رفتن با رفیقای دبیرستانم یعنی قراره تا آخر عمر به دلم بمونه؟
یه تقدیمی می‌خوام بدم بعد از مدت‌ها. رسیدم تهران یادم بندازید بذارمش تو کانال.