هدایت شده از - ضاقَصَدری -
ما بچه شیخا بین یه عالمه کتاب قد کشیدیم
با عطر گلهای نرگس لای سری کتابهای المیزان مست شدیم و دل دادیم دست گلهای یاسِ خشکشدهی بین سری کتابهای وسائلالشیعه!
ما بچه شیخا خواه ناخواه با مفاهیمی آشنا شدیم که به خاطر آشنایی با این مفاهیم دستبوس پدرامونیم!
ما بچه شیخا همیشه پامنبریِ باباهامون بودیم، همیشه شاهد تمرینِ روضهخونیاشون بودیم!
ما بچه شیخا پابهپای باباهامون حوزه و کلاس درس فقه و اصول و درس خارج رفتیم!
ما بچه شیخا همیشه عاشق این بودیم که از دست استادای باباهامون شکلات بگیریم!
ما بچه شیخا زندگیمونو دوست داریم! طلبگی رو دوست داریم، با همهی سختیاش!
ما بچه شیخا سعی میکنیم راه باباهامون رو ادامه بدیم...
ما بچه شیخا تو زندگیمون از خیلی چیزا گذشتیم، که البته میارزید؛ به جاش خیلی چیزای قشنگتری کسب کردیم!
زندگیِ ما همیشه عطر بهشت میداد...
عمامهات بوسم پدر، روزت مبارک:))
نخل و نارنج ؛
آقای بهمنی >>>>>
دیشب بنده خدا داشت سعی میکرد منو از این حال و هوای داغون دربیاره ارتباط بگیره روحیهمو عوض کنه، ولی من نه تنها نفهمیدم، که با کلی بغض نگاش میکردم و حرفاشو با سر تایید میکردم .
بچهها این دفعه واقعا فهمیدم نباید با خدا شوخی داشته باشم چون ناشُکری کردن اصلا شوخی بردار نیست . من میگفتم دوست دارم سرما بخورم یه چند روز استراحت کنم ، ولی خب از اونجایی که قدر سلامتی رو ندونستم ، الان مثل حیوان باوفا پشیمونم و دارم چوبشو میخورم . احتمالا این بار هم از مسابقات به خاطر این آسیب مسدومم .