نخل و نارنج ؛
آقای بهمنی >>>>>
دیشب بنده خدا داشت سعی میکرد منو از این حال و هوای داغون دربیاره ارتباط بگیره روحیهمو عوض کنه، ولی من نه تنها نفهمیدم، که با کلی بغض نگاش میکردم و حرفاشو با سر تایید میکردم .
بچهها این دفعه واقعا فهمیدم نباید با خدا شوخی داشته باشم چون ناشُکری کردن اصلا شوخی بردار نیست . من میگفتم دوست دارم سرما بخورم یه چند روز استراحت کنم ، ولی خب از اونجایی که قدر سلامتی رو ندونستم ، الان مثل حیوان باوفا پشیمونم و دارم چوبشو میخورم . احتمالا این بار هم از مسابقات به خاطر این آسیب مسدومم .