eitaa logo
دیآر ✨🌑
329 دنبال‌کننده
77 عکس
19 ویدیو
0 فایل
اینجا؟! تقریبا همه چیزه:) کاری ؛ باری؟ @Vivien 🫴 ناشناسمون= https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_e2lwk9a&btn=بفرمایین کپی؟ نَ باوا فور کن.
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت: درد دارم،بسیار؛ گفتم: می دانم؛ گفت: چرا تنهایم نمی گذاری ؟! گفتم: من تو را با تمام درد هایت می خواهم. دیآر✨🌑
هرچی آقا خامنه‌ای بگه! بگه بجنگید، می‌جنگیم! بگه آتش‌بس، می‌گیم بس! بگه بمیرید، می‌میریم! بگه زندگی کنید، زندگی میکنیم! ما سربازیم آقا..
اگر اسرائیل و امریکا لا اله الله بگویند ما قبول نداریم؛ چرا که آنها می‌خواهند سر ما کلاه بگذارند . _امام خميني دیآر✨🌑
دست دخترمان در دستم است و با هم داریم به خانه می‌رویم، نگاه هایش خیلی شبیه تو هستند، معصومیت و جدیت همیشگی نگاهت را در ان دو مروارید مشکی میبینم. لبخندی دارد که نگاهم را تمام مدت محصور خود کرده. از اتفاقاتی که امروز در مدرسه براش افتاده حرف می‌زند با شوقی که انگار هیچ موقع از زبانه کشیدن دست بر نخواهد داشت. یادت هست میگفتی دخترمان شبیه من خواهد شد؟ این فرشته کوچک که اصلا شباهتی به من ندارد. من هر گاه دلم برایت تنگ می‌شود تورا در چهره او جست و جو میکنم. روز ها و هفته هایی که کنارمان نیستی اورا مخاطب تمامی دوستت دارم هایی میکنم که میخواستم به تو بگویم. شب هایی که قرار است بعد از چند روز به خانه بیایی با او بازی می‌کنم و نمیگزارم بخوابد، بالاخره دیدن تو مانند دیدن ماه کامل است همیشه که نصیبمان نمی‌شود. صبح با تو صحبت کردم گفتی امشب پیشمان خواهی بود. خوشحالم که امسال تولد دخترمان پیش ما هستی. همه جای خانه را با ریسه ها و بادکنک های سبزی که گرفته ایم تزیین کرده ایم. سبز رنگ مورد علاقه توست. حتی لباس هایی به همین رنگ پوشیده ایم‌. کیک تولد را هم دوتایی با هم‌درست کردیم. شمع با عدد هفت را روی کیک میگزارم. یادت هست میگفتی دخترمان قرار است جای تو مراقب من باشد؟ حالا میفهمم که اگر او نبود شاید از دوری تو من دق میکردم. دوتایی روی مبلی که یک جای خالی برای تو دارد نشسته ایم. چشمانم عقربه های ثانیه شمار را دنبال می‌کنند. دلهره ای عجیب دارم. چشمان دخترمان هم به دنبال عقربه ها می‌کند، طوری که اگر می‌توانست آنها را کتک میزد تا تند تر حرکت کنند. امیدوارم که این دفعه مانند دفعه قبلی بد قولی نکنی و بعد هم دلیلت این نباشد که عملیاتی اتفاقی به تو محول شد. درکت می کنم. تو وظایفی داری. نمی‌توانم انقدر خود خواه باشم که تو را مجبور کنم از کارت دست بکشی با اینکه میدانم اگر به تو بگویم نمی‌خواهم دیگر همچین شغلی داشته باشی، نمی‌خواهم هر روز نگران سر ، قلب ، پا و دستت باشم که گلوله ای به ان نخورد نگران اینکه هنگام درگیری با اشرار آسیبی به تو نرسد، نمی‌خواهم قلبم هر روز از اینکه حتی تماسی نگرفته ای گاه از تپش بایستد و گاه به قدری محکم بکوبد که سینه ام را بشکافد. تو هیچ گاه سمت شغلت نخواهی رفت. آه حالا حتی عقربه ها هم نگران به نظر می‌رسند ساعت از نیمه شب هم گذشته و باز هم دارم خودم را برای بهانه هایت آماده میکنم. در سکوت و تاریکی شمع را روشن می کنم. با اینکه نمی‌توانم اما تلاش می کنم با شادی که برای امشب نیاز است برای دختری که حالا بغض کرده تولدت مبارک بخوانم. شمع را فوت می‌کند و آرزویش را با صدای بلند میگوید:《خدا جونم میخوام بابا از این به بعد همیشه شب های تولدم پیشم باشه!》او را می خوابانم ولی چشمان من که انگار هنوز هم در انتظار تو هستند قصد بسته شدن ندارند. افکارم انقدر ذهنم را درگیر کرده که گذر زمان از دستم در رفته بود تا اینکه روشنی خورشید از کنار پرده اتاق راهش را به اتاق پیدا می‌کند. صدای زنگ تماس گوشی ام بعد از ساعت ها تنها صدایی است که خارج از افکارم می‌شنوم‌. شماره ناشناسی روی صفحه است. انقدر بی حوصله هستم که نتوانم حرف بزنم سلامی میکنم و منتظر صدای طرف مقابل می‌مانم. +《سلام خوبین؟》-《ممنون، بفرمایین؟》فکر می کنم متوجه خستگی صدام شد، نفسی کشید و ادامه داد+《ببخشید، لطفا نگران نشید، ممکنه بیاین بیمارستان 》کلماتش شوکی را به بدنم وارد می کند که خستگی قبل انگار اصلا وجود نداشته است. به سمت آدرسی که برایم پیامک کرد رانندگی که نه عملا پرواز میکنم. جلوی بیمارستان به ماشینی که فقط چند سانتی متر مانده بود تا من را به هوا پرت کند توجهی نمیکنم. در راهرو بیمارستان چهره آشنایی را میبینم. به سمتش قدم تند میکنم. چشمان قرمز و خیسش همراه گام هایم قلبم را هم از ایستادن باز میدارد. به اتاق رو به رویش نگاه میکنم‌. این بار قرار نیست در اتاق تزریقات در حالی که دست و سرت در باندی سفید بسته شده اند یا در حالی که با عصا ایستاده ای و سعی میکنی روی تخت بنشینی ببینمت. اتاقی که می‌توانم در آنجا ملاقاتت کنم سر درش عنوانیست که هیچ گاه ان را دوست نداشته ام (سرد خانه). دیآر✨🌑
چهل روز است که قلبمان سوخته. آتش درون قلبمان هنوز در حال زبانه کشیدن است. به راستی که چه چیزی می‌تواند انتقام خون شما باشد؟! دیآر✨🌑
آنها شکست هایشان را پنهان میکنند.🌘 _دختر مهتاب دیآر✨🌑
برای عمر طولانی باید یواش تر زندگی کرد 🙃🥲
بَرِ چه گَشتی¿¿ دیآر✨🌑
آرزوهام رو بر تخته سیاه آسمان مینویسم ✨ تا فرشته ها بلند بلند بخوننش💫🌑 دیآر✨🌑